امروز
چهارشنبه , 17/شهريور/1389
Wednesday , 08/September/2010 -
صفحه نخست
رویدادها و گزارش ها
کارگاه داستان
گنجينه
درباره كانون
تماس با كانون
بايگاني ماهنامه
کتاب نما
انجمن دانش آموختگان غیر ایرانی کانون ادبیات
خبرهای کانون
شعر
داستان
مباحث نظری
طنز
خبرهای ادبی
صدا و تصوير
عكس
ماهنامه كانون ادبيات ايران
شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
آيين های شگفت انگيز
معرفی کتاب
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
دوران هری پاتر یا سینمایی که عطش ادبیات دارد
ادبیات داستانی معاصر نوجوان
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز
نقد داستان "سرم میان دستهایم راه می رود"
نقد کارگاهی داستان کوتاه
خبرهای کانون
ادبیات عامه به روایت محمد جعفری
بررسی کتاب علی بابا چاهی
بازخوانی شعر «علی بابا چاهی»
نقد مجموعه آثار «کنوت هامسون»
برنامه آتی نشست نقد داستان
گزارش نقد مجموعه ی «عروس بید»
«عروس بید»
"درآمدی بر چهارچوب"
گزارشی از نشست نقد شعر
نقد مجموعه داستان«بماند...»
«ویرگولها به کنار!آمدنم آمده تو ببیند»
«آنجا که برفها آب نمی شوند»
کتاب نما
ظهور و سقوط رایش سوم
برهوت عشق
گل صحرا
روانشناسى اجتماعى
بخارای من ایل من
روزی بدرازای یک قرن
داستان فلسفه
تئاتر ابسورد
شکل های زندگی
قصر
کتاب نما: بخارای من ایل من
عنوان:
بخارای من ایل من
نویسنده:
محمد بهمن بيگی
ISBN-10(13):
002365
ناشر:
ویژه نگار
تاریخ انتشار:
1389
ویرایش:
زبان:
English
امتیاز:
تصویر:
توضیح:
جواد لگزیان
Javad.lagzian@gmail.com
«من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبردم... زماني كه پدر و مادرم را به تهران تبعيد كردند، تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم. نميدانستم كه فشنگ مشقي و تفنگم را ميگيرند و قلم به دستم ميدهند... پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهآ تبعيد شد... و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت... چيزي نمانده بود كه در كوچهها راه بيفتيم و گدايي كنيم. مأموران شهرباني ]رضاخان[ مراقب بودند كه گدايي هم نكنيم... به كتاب و مدرسه دلبستگي داشتم. دو كلاس يكي ميكردم. شاگرد اوّل ميشدم. تبعيديها، مأموران شهرباني و آشنايان كوچه و خيابان به پدرم تبريك ميگفتند و از آينده درخشانم برايش خيالها ميبافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يكي از آن تصديقهاي پررنگ و رونق روز. تبعيديها، مأموران شهرباني، كاسبهاي كوچه، دورهگردها، پيازفروشها، ذرّتبلاليها و كهنهخرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم ميكردم و خجالت ميكشيدم. پدرم از شور و شوق اشك به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نميرفت، پرواز ميكرد... ملامتم ميكردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل ماندهاي و چرا عمر را به بطالت ميگذراني؟ تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني و بپوسي و به مقامات عاليه برسي. در پايتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضايي به سراغ دادگستري رفتم تا قاضي شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّي عدليّه چشم پوشيدم. در ايل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سواري داشتم، در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوهگسار نداشتم. نامهاي از برادرم رسيد. بوي جوي موليان مدهوشم كرد. ترقّي را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم. بخاراي من ايل من بود».
"بخاراي من ايل من" محمد بهمن بيگی دلنوشته ای است سرشار از خاطرات پاک و روشن مردی که عمری را با پاکی و دوستی و مهربانی گذراند و از همه خوبی ها و خوب ها نوشت.
محمد بهمن بيگی در ايل قشقايی به دنيا آمد. پس از پايان دورهٔ كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران كوشش خود را برای بر پايی مدرسههای سيار برای بچههای ايل آغاز كرد و با پيگيريهاي خود توانست برنامهٔ سوادآموزی عشاير را به تصويب برساند. او توانست دختران عشايری را نيز به مدرسههای سيار جلب كند و نخستين مركز تربيت معلم عشايری را بنيان نهاد. بهمنبيگی برای كوشش پيگير خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك ، لر ، كرد ، بلوچ ، عرب و تركمن، برندهٔ جايزهٔ سوادآموزی سازمان يونسكو شد.
این مرد بزرگ این دنیا را در این روزها ترک گفت اما از خود یادی سبز و دوست داشتنی گذاشت.
بخارای من ایل من، مجموعه داستان محمد بهمن بیگی را نشر ویژه نگار منتشر کرده است.
کتابی که می گوید پرواز کن به سوی بخارای معنویت و رهایی...
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است