
جواد لگزیان
یک نمایشنامه ایرانی سرشار از حادثه های جالب و همرا ه با یک مسافرت عجیب و غریب با ماشین دوج قدیمی در جاده های گذشته های نزدیک: نمایشنامه «دکتر شمسایی»
در جاده ای در بيرون شهر، نزديك دروازه، دو نفر ايستاده و منتظر ماشينهاي سر راهي هستند تا به اهواز بروند. اولي پيرمردي حدود پنجاه ، پنجاه و پنج ساله. دومي جواني در حدود سي ساله، که به عروسی می رود. هر دو براي ماشينهائي كه در خيالشان ميگذرد، دست تكان ميدهند.مردی کتاب بدست هم به آنها می پیوندد.
لحظاتی بعد هفت خط روزگاردکتر شمسایی پیدایش می شود. یک ماشین دوج قدیمی ترمز میزند و مسافرین قصه ما سوار می شوند.پیرمرد لب به ثنای راننده می گشاید و دكتر شمسايي را فرشته می خواند.
دكتر شمسايي هم با اظهار ارادت ، به همه سیگار تعارف می کند.
حدود پنج كيلومتري ميروند، تا اينكه به يك «بنزين خانه» مخروبه ميرسند كه فقط يك پمپ بنزين دارد. دكتر توقف ميكند و بعد ماشين را جلوي پمپ نگه ميدارد و پياده ميشود بنزينفروش با عجله جلو ميآيد و دکتر شمسایی پول بنزین را از مسافران می گیرد.پول ناهار او و دوستش را هم مسافرین در قهوه خانه ای می دهند . دکتر هر که را که در مسیرمی بیند سوار می کند پیرمردی روستایی را روی باربند ماشین و حتی دیوانه ای غریب را و تازه دم می گیرد که آواز بخواند آن هم با دهانی پر از خربزه پیرمرد روستایی.
اين ترانه به انتها نرسيده كه از اتومبيل در حال حركت، صداي مهيبي بلند ميشود و دود و آتش از جلو ماشين ميزند بيرون. كاپوت به سمت شيشه جلو پرتاب ميشود و بخار و آب جوش را به اطراف ميپاشد و البته در سیاهی شب پول این مصیبت را هم دکتر شمسایی از جیب مسافران نگونبخت نقد می کند . از بلندگوهای گرام آهنگ امشب شب مهتابه پخش می شود و بیابان در پیش است.
نشر دات نمايشنامه"دكتر شمسايي" نوشته " منوچهر يزداني"رامنتشر کرده است.
نمایشی سرشار از خنده درباره راننده ای که آواز خوان مسافران را از بیابانی به بیابان دیگر می برد و پولهایشان را با تردستی برایشان خرج می کند.