|
مسعود ضرغامیان
|
|
چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۴۸ |
 دو شعر از مسعود ضرغامیان: "آفریقا" با آفریقایی که در خودم دارم ازاستوایی درچشمها به ابرهای انبوه نگاه می کنم که دهان مرا خشک باز نگه داشته است در خیابانهای جنگلی گاوها میل عجیبی به نشخوار دارند و چیزی که همه جا دیده می شود رد پای خون است اسکلتها قفسهای متحرکی شده اند که پرند از پوکی ودرعین مرگ هنوزشاخ وچنگال ودندان کابوس می بینند سیاهی سرفه می کنم وبه شیرها خیره می شوم که ازسایه ی خودشان می پرند وشبهایشان را با سوسماری می گذرانند درختها خالی اند ازپرنده وجزباد چیزی در حوالی تو پر نمی زند به شب گوش کن صدای جویدن جویدن ناخنها که تیرها هیچ وقت در شکمها حل نمی شود وماری که دستم را بلعیده است عصای کسی است که قرار بود پای من باشد درگوشه ای با خودم افتاده ام با چشمهای باز وعنکبوتی روی لبها... "وباد که بوزد" چه مي شود كرد؟ وقتي با اينهمه چشم هم نگاه كم مي آوري وقتي كه همه دست تكان مي دهند وتوفكر مي كني كه يعني سلام چه مي شود كرد؟ من كه از اين روزها روزي نديده ام اما از جغد ياد گرفتم طوري به شب نگاه كنم كه ديگرشب نباشد! تو كه مي فهمي براي نبودن هميشه بهانه اي هست وباد كه بوزد من چيزي ندارم كه ببازم پس بگذارچشمانت ستاره هاي دنباله دار زندگي باشند چقدرگيسوان تو در باد بی تابند و من چقدرازاين خواب خوب مي بينم از اين خانه به بعد سايه اي كه پشت تو ايستاده است شكل تو نخواهد بود نگاه كن و چيزي نگو مي ترسم ازاين دستها ديواري بلند شود
|
|
آخرین بروزرسانی در چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۴۱ |