امروز    چهارشنبه , 17/شهريور/1389   Wednesday , 08/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

کارگاه داستان داستان «اقیانوس»
داستان «اقیانوس» PDF چاپ پست الکترونیکی
خبر و گزارش
چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۳۹
شیرین فتوگرافی
سه روز است که منتظرم؛ نمی دانی چند بار پشت پنجره آمده و برگشته ام. شاید راه رفتن زیر لایه هاي تاریک سرد را به خانه گرم و روشن ترجیح می دهی. شنبه شب که آمدي لرزش دستهات به تنم ریخت. یله شدي روي مبل، نمی دانستی با پاهات چه کارکنی؛ آویزان باشند یا بگذاري لب میز. بارها جایشان را عوض کردي، به خودت نبودي.
گفتم عجب کاري پیش گرفته اي! ول گشتن تو خیابانها و نگاه به خال آدمها. گفته بودي به ذره بینی ها کار نداري و دنبال سیاهها و درشتهاش هستی،که با نگاه به خال، می روي تا ته افکارشان. دلم می خواهد بدانم به چی فکر می کنی و به کجا می رسی؟
شنبه شب میز را چیده بودم و نشسته بودم پشتش، پرسیدم: امروز غیراز خالگردي چه کار کردي؟
گره ابروها اخموت کرده بود.گفتی: رفته بودم سمت اقیانوس. با فشار دندانها روي هم، نبض دو طرف چانه ات تند می زد و نگاهت مانده بود روي دیوار. لبت را گزیدي و گفتی: آدمها را ریخته بودند توي دریا. قدم به قدم رفتم جلو، دیدم، لمسشان کردم. از ساحل دور بودند. آب با موهاي دختري بازي می کرد، وسط پیشانی یک خال عمیق قرمز داشت؛ نه...خال نبود.
- از این خالها چی می خواهی؟ خال جزئی از تن ماست. مگر چقدر توي زندگی آدمها نقش دارد؟
- آینۀ وجودشان است.
- خواهش می کنم از خالها فلسفه نباف.
نگذاشتی حرف بزنم و گفتی: برجستگی خالها از فشارهاي درونی است، و اما رنگشان... خال سیاه نشانِ رذالت آدمهاست و خالهاي قرمز که خیلی هم کم هستند، نشانِ والایی آنها؛ این چیزي است که جذبم می کند.
از جا بلند شدي، رفتی به اتاقت و با کفش خوابیدي روي تخت. آمدم و درشان آوردم، مثل بچگی هات. از همان موقع حساس بودي. صورتت را بوسیدم. نیم ساعت خواب بودي، از جات پریدي.گفتی: امروز صورت چند نفر را خال می دیدم.
ناله می کردي و زیر لب زمزمه: فیلسوفهاي افلاطون هم کاري ازشان برنیامد. مدینه فاضلۀ شان را آب برد و ریخت به اقیانوس. آنها الان ته دریا هستند. لبۀ لیوان را به لبت نزدیک کردم. چشمهات باز بود، انگار نمی دیدي.خوردي و دراز کشیدي.گفتم:کاش تکیه می کردي به چیزي امیدبخش.
لبهات می لرزید: نه، به کسی رشوه نمی دهم. پتو را رویت کشیدم و آمدم بیرون. باران می کوبد به شیشه. به خیابان نگاه می کنم. لابه لاي آب مواج روي شیشه، کسی را می برند. می لرزم، نکند تو باشی؟ نه، او بلندتر است.
آن شب تا صبح نشستم روي زمین و سرم لبه تختت بود. از میان خواب و بیداري نگاهت می کردم.گاهی یکی از دستهات می پرید، یک لحظه لبخندي نشست کُنج لبت.
شاید دخترك را می دیدي با لکۀ وسط پیشانی زیر آبها. شاید دوست داشتی کنارش بمانی.
یادم می آید دو روز پیش، از خالهاي پدرت پرسیدي.گفتم او نداشت؛ خنده ام گرفته بودکه هیچ وقت سراغش را نمی گیري و حالا هم فقط از خالهاش می پرسی. زیر لب گفتی:حتماً یک خال سیاه داشته. تو هم می دیدي که تمام روز سیگارش را با سیگار دیگري روشن می کند. می خورد و می خوابد و کتاب می خواند و باز می خوابد، غروب هم می زند بیرون. وقتی برمی گشت من و تو نمی فهمیدیم. حس می کنم دوستش نداري.
صبح یکشنبه صداي زنگ ساعت پیچید توي اتاق، بیدار بودم. چشمهات را باز کردي؛ نگاهت ماند به سقف. صدات کردم. چشمها را تنگ کردي و با سر افتاده نشستی لب تخت، خیره به موکت. دوباره افتادي، زانوها را جمع کردي توي شکم و دستها را گذاشتی بین پاها؛ زل زده بودي به کتابخانه.
ازآشپزخانه صدات زدم، شیر برات ریخته بودم و گذاشته بودم روي میز.آمدي و سرکشیدي. زیر لب چیزي گفتی که به نظرم خداحافظی بود. صداي در، رفتنت را اعلام کرد.
از چرخیدن دور اتاق خسته می شوم.کاغذ و خودکار برمی دارم،کمی فکر می کنم، نه نمی توانم... بلند می شوم و می روم به اتاقت. از لب تخت دفتر یادداشت هاي روزانه ات را برمی دارم. شاید بفهمم کجا رفته اي. صفحه هاي آخر را می خوانم:
سه شنبه
 اتوبوس اعصابم را خط خطی می کند. پیرمردي به میله ها آویزان بود. مردم با یک بلیت اتوبوس را می خرند و تا آخر خط می نشینند. جوانه هاي خال سیاه توي صورت بعضی از آنها بود. حس می کردم اتوبوس دارد توي آبها فرومی رود. سر چهارراه، پشت چراغ قرمز زنی بدون کلام، گل می فروخت. لباسهاش مثل مادر مرتب بود. به نظرم خیلی خسته می آمد.
چهارشنبه
مادر اصرار می کند بروم دکتر، چون مدام دلشوره و حالت تهوع دارم؛ توي دانشگاه بیشتر می شود. پاهام براي رفتن به کلاس یخ می زنند، انگار کسی از پشت یقۀ کتم را چسبیده. هم کلاسی هام همه تو عالم هپروتند. مادر می گوید من سخت می گیرم و اگر این یک سال را بی خیال شوم، درسم تمام.ِ او می داند که سخت است، من از جنس خودش هستم، تحمل خیلی چیزها را ندارم. توي کلاس از بوي درهم عطرها نفسم می گیرد. از تکه هایی که بچه ها به هم می پرانند دلم به هم می خورد، از درس هم چیزي نمی فهمم.
امروز زنگ که خورد چندتاشان داشتند دور و بر قاب استاد، بادمجان می چیدند. شکمم را گرفتم و سرم را گذاشتم روي میز. بعضی ها تهوع آورند؛ معتقدند دم غنیمت است و بعد هم علف می آید توي کار. مطمئنم تن همه شان پر از خالهاي سیاه است.توده اي جلوي چشمهام را گرفت؛یک جنگل بود با درختهاي سیاه. از جنگل بیرون زدم و رفتم به حیاط. یکی از بچه ها آمد سراغم. وقتی می آیند که دردي دارند و باید توي دل کسی بریزند. من همان ابله داستایووسکی هستم... هشت پایی پیچیده دور مغزم، با تناقض هاي من می لرزد و پاهایش را پرت می کند به دور و بر و دوباره می چسبد به مغزم. چسبندگی اش سرگیجه می آورد.
پنجشنبه
سرشب که برگشتم، توي راهرو کفتار پیر واحد پنج را دیدم،خال سیاه پشت گردنش دلم را آشوب کرد. شکمش از خودش جلوتر می رود. خوش گذرانی می کند. این چندمین بار بود که با پیتزا و... غافلگیرش می کردم. نتوانستم شام بخورم. مادر فکر کرد بیرون ته بندي کرده ام...
از پنجره به شب نگاه کردم، بوي گَند ماندگی،توي تاریکی موج می زد و سینه ام را سنگین می کرد. به نظرم امشب خواب باتلاقی پر از پیتزا ببینم. واي که فقر و هوس هم دیگر را لیس می زنند.
جمعه صبح
از این طرف ابرها به رویاهایی سلام می کنم که تنهایم نگذاشتند و گاهی کابوس ها را از من دورکردند. امروز می خواهم با مادر باشم، صداي کار کردنش را دوست دارم. با اراده است. بهترین کارش دك کردن پدر بود. لیاقت مادر را نداشت. از اداهاش حرص می خوردم؛ طبل توخالی بود، به هیچ چیز عشق نمی ورزید.
جمعه شب
مدتها دنبال یک عشق تمیز گشتم؛ نبودکه نبود. بیشترشان خال خالی بودند با رنگ سیاه یا خاکستري مایل به سیاه... از امروز به رنگ خالها اهمیت نمی دهم؛ خال=تهی. من به اینجارسیده ام که افکارم را در خاك گلدان چال کنم و آبش ندهم تا رشد نکند و همان جا بپوسد.
دفترت را می بندم. عقربه ها دور و بر یازده می پلکند. از یکشنبه نیامده اي. اقیانوس کدام سمت است؟؟
 
 
نقد داستان:
اشراقی:
داستان از نثر خوبی برخوردار است، همه چیز را خوب پیش می برد، البته سر در گمی هایی را هم ایجاد می کند. راوی یک نفر است و خاطرات فرزندش را می گوید من فقط یک جا دریافت کردم که مخاطب می تواند پسر باشد، هیچ جایی نگفته بود که این بچه پسر است یا دختر است فقط یک جا گفته بود که کت من را از پشت می گیرد که باز هم لحن  شاعرانه داشتن به دختر بیشتر می ماند تا پسر و این که کلاً خود راوی اول شخص هم چرا منتظر است یا چی شده؟ یک مقدار به نظرم روال داستان سردرگمی دارد، یا من نتوانستم چیزی را بگیرم. ولی حرفی که گفته شده بود در مورد انسان ها همه قشنگ بود
گودرزی:
در مورد این داستان نمی توان گفت که جنس مخاطب مهم بود ولی من احساس می کردم و دلم می خواست که او دختر بود. 
محضری :
در مورد این داستان من یک بار خوانده بودم این داستان روال خوبی دارد از نظر حقیقت گرایی ذهنی که در این فرد است و این که این فرد در مورد اتفاقاتی که در زندگی اش می افتد یک نوع دیدگاهی دارد که می شود گفت خاص است و کمتر افرادی هستند که با این دید نگاه می کنند. شاید اتفاقات گذرای زندگی برایشان عادی باشد و یک مسئله ای که گفته شد این بود که اسم روزهای هفته را آورده بود،  هر روز این فرد می تواند یک جوری گذشته باشد که با روزهای دیگر فرق داشته باشد من این برداشت را کردم که در هر روزی یک اتفاقاتی می افتد که در ذهنش با روزهای دیگر فرق دارد و روزها برایش متغیر می شود و من منظور از خال را نفهمیدم شاید خال اون دیدی است که از آدم ها دارد یا از روی چهره شان و شاید از روی خطوط چهره که شاید یک نفر خال داشته یک نوع روانشناسی داشته تو ذهنش. نمی شود گفت این فرد ذهن خیلی واقع گرایی دارد، شاید چون راوی داستان خود این فرد نیست یعنی از زبان مادر فرد است که در واقع می خواهد ذهن فرزندش را برساند نمی شود گفت ذهن خیلی واقع گرایی دارد، اما دیدش نسبت به واقعیت دیدی است که در کمتر آدمی هست.
آقای مرادی
 به نظر من این داستان روانشناسی بود و نوع این داستان روایتش ناتورالیستی بود و نثر خوبی هم داشت. من کلاً از داستان خوشم آمد، نثر در انتهایش به سمت شاعرانگی حرکت می کند منتهی شاعرانگیش خوب نشسته در داستان و آن پسر یا دختری که در داستان ازش تعریف می شود از زبان مادرش در حقیقت نیمه پنهان آن زن می تواند باشد، حتی در جایی می گوید که می دانست من خیلی شبیه او هستم، یعنی مادر و فرزند خیلی شبیه هستند و دغدغه های مادر دارد از زبان پسرش گفته می شود. بعضی جاها نامفهوم بود بعضی جاها از علف صحبت می کند نمی دانم منظورش از علف مواد مخدر است یا چیز دیگر. بعدش علف می آید توی کار. من نفهمیدم که آن پسر یا مادر کدامشان اعتیاد دارند یا مواد روان گردان مصرف می کنند. آن روایتی که در مورد داستان می کند یک جورهایی نشسته در داستان. بعد این که آدم ها را تقسیم بکنیم به خال سیاه و خال قرمز و اکثر آدم ها را خال سیاه بکنیم و بگیم که خال قرمز کم هستند و یک خط ممیز بین خوب  و بد بگذاریم و یک خط خاکستری نباشد، برای من در این داستان جالب نبود و این داستان یک حس مادرانه را در پشت پرده روایت داستان دارد که یک پسر گم شده ای است و یک مادری هم دارد در باره اش بحث می کند، ولی نوع نگرش نسبت به این مسئله که یک مردی بوده که پدر این پسر بوده و خال مشکی داشته، این دارد از زبان مادر گفته می شود نه از زبان بچه و یک تکه از داستان که: کاش تکیه می کردی به چیزهای امید بخش... این جمله هم برای این داستان خوب نیست چون هم مادر و هم بچه نگاهشان به دنیا امید بخش نیست و نگاهی که در دست نوشته های فرزند پدر هست، به نظر من زیاد از زبان یک فرزند نیست فرزند چطور می تواند این جور پدر را تهدید کند؟ همین مسأله، این پسر را که شاید زاییده ذهن زن باشد و نیمه پنهان او باشد، در ذهنم پر رنگ تر می کند و می گویم که خوب نمی نشیند که یک پسر در مورد پدرش این جوری قضاوت کند.
بیرامی
  این داستان را که برای بار اول خواندم از اول که به آخر می رفتم آن جذابیت را نداشت که من را بکشاند به آخر داستان و به نظرم ملال آور بود. نکته جالبی که داشت داستانی را که می خواندم، محیط روایتِ راوی خفقان بود و به نظرم آمد از یک طرف مثبت می تواند باشد، از طرف دیگر نویسنده، ذهنش فرار می کند از این طرف به آن طرف، یعنی ذهن آدم نمی تواند متمرکز بشود روی نکته ای. من خودم لذت نبردم از این داستان و اسمش را می گذارم نوشته های رو به آزادی. به نظر من هنوز هم پخته نیست چون نوشته باید یک جوری باشد که با مخاطب یک رابطه ای برقرار کند.
غلامی
این داستان یک اندیشه منسجم درش نیست، متاسفانه خال را به عنوان یک نشانه می آورد یا اقیانوس را می آورد اما نویسنده نمی داند از این ها چه چیزی را می خواهد بیان کند؟ چه چیزی را تحویل مخاطب بدهد؟ من اعتقاد دارم به خصوص در داستان کوتاه، وحدت موضوع یکی از عناصر داستان کوتاه است  و نمی شود حذفش کرد و این نشانه ها سرگردان می مانند من می خواهم یک رابطه برقرار کنم بین این خال و اقیانوس. پسری را که دنبال اقیانوس هست حالا اقیانوس را می توان تعریف کرد که جامعه است، جامعه ای که به صورت اقیانوس گسترده است و مختلف ولی نشانه ها قابل تغییر نبودند، داستان چیزی نمی داد، یکی این یکی هم از لحاظ زمانی هم مشکل دارد سه روز زمان حال را دارد می گوید و بعد می گوید سه روز است که  نیامده. ولی برگشته به گذشته. چهار روز می شود: سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه.
گودرزی
 من فکر می کنم دو سه تا بحث هست، یک بحث کلی می توان کرد که نیاز به تأمل دارد. مثلاً این که معمولا این طور داستان ها که نوشته می شوند، مفهوم محور هستند و به شکل محوری که در آن برجسته سازی هست توجهی نمی شود. اما یک وقت هایی هست که هم یک اندیشه ای را انتقال می دهند و هم به فرم توجه می کنند. و این کار ادبی کردن است. در مورد این داستان یک نوع تلفیقی بین این دو تا به وجود آمده است. یعنی موقعی که متوجه می شویم داستان مفهوم محور است نشان می دهد که به هر دو بخش توجه کرده است. من فکر می کردم آن بچه دختر است، چون زن ذهن گرا است و حرف هایی که می زند بیشتر به دختر می خورد ولی تاکید ندارم اگر می گویند پسر است لابد پسر است و خال می تواند استعاره باشد، بحث روانشناسی هم هست، بعضی وقت ها که دچار مشکل روحی می شود یک جز را کل می بیند. آدم ها خال سیاه دارند و در آنجا آدم ها تبدیل به خال می شوند. قضاوت در مورد پدر یک نوع همدلی زنانه است. این که گفتند داستان ملال آور است، داستان هایی که بحث روانشناسی دارند معمولاً به اعماق روح توجه می کنند و درون گرا هستند این است که بستگی به مخاطب دارد. وقتی هم که می گویند این داستان انسجام ندارد من فکر می کنم که این حرف قابل بحث است و این داستان انسجام دارد و نویسنده می داند که چه چیزی را دارد می گوید شاید نوع خوانش فرق کند. راوی اول شخص مرده که اصطلاحاً به این ها می گویند راوی نمایشی که خودشان دارند حرف می زنند و ما مخاطب را در ذهن مان داریم می سازیم، واقع گرایی مدرن است و تاکیدش روی ذهن هاست. اولین قسمت های داستان که دغدغه های مخاطب را بیان می کند که خال است و بعد می گوید درشت و سیاه. بعد چرا ما دو دسته آدم ها را به خال سیاه و خال قرمز تقسیم می کنیم و ارزشی نگاه می کنیم؟ در مورد خال قرمز می شود این ها را پیدا کرد ولی در مورد خال سیاه نمی شود، چون خال قرمز که تاکید می شود روی پیشانی است، بُعد دیگری پیدا می کند یعنی اگر کسی پیشانی اش خونی باشد، خال قرمز پیدا می شود و این جا می تواند خال قرمز ارزشی باشد و در مسیری که بتوانند زندگی کنند و رفتن به سمت اقیانوس این خال قرمز را تایید می کند و این که آدم هایی که این نوع خال را دارند غالباً توی اقیانوس دیده می شوند و آن هایی که خال سیاه دارند اسیر زندگی روزمره هستند و پدر این پسر که خال سیاه دارد آدمی روزمره است ولی این که ما بخواهیم ارزشی بکنیم خال سیاه را مشکل ساز می شود و یک تعبیر روانشناسی قیافه پیش می آید. نمی دانم خود راوی از یک فردی متنفر است که خال دارد و مجاز جز به کل می گیرد؟ ولی او در متن وجود ندارد و این خال، آیینه وجودش هم هست. یکی اینکه ابتدا به بخش حقیقی خال اشاره می کند و مجازی نیست و خال جزئی از اوست و بعدش می شود آیینه وجود که مجازی می شود و برجستگی خال از حالات درونی است و خال سیاه نشانه رذالت انسان هاست و خال قرمز نشانه والایی است.
از طرفی متن  می خواهد بگوید کسانی که معتقد به مدینه فاضله هستند مبارز هستند و بنابر این در عین حالی که به نظر می رسد داستان مدینه فاضله ای است، دیدگاهش اکسپرسیونیستی و غیر مدینه فاضله ای است که من حالا این را توضیح می دهم. نقد سیاسی به ما کمک می کند که بگوییم فرزند راوی آدمی مبارز و سیاسی است و حرف هایی هم که می زند راجع به کتاب های ابله و غیره نشان می دهد اهل مطالعه است، پس در نهایت قاعدتاً خودش هم باید کشته شود، چون چند روز است نیامده است. ولی چرا بدبینانه است؟ تفکر سیاسی دو جنبه پیدا می کند توی روشنفکران سیاسی، یکی این که نقد قدرت می شود یعنی یک عده می گویند مردم، حتی ابله ها بی گناه هستند و قدرت است که همه چیز را ایجاد می کند، بنابر این برای از میان بردن جهل باید قدرت سیاسی تغییر پیدا کند. معمولاً این گروه تا زمانی که شکست نخورده اند اعتقاد دارند باید جنگید. ولی زمانی که شکست می خورند نقد قدرت به نقد مردم تغییر پیدا می کند به رد اکثریت و می گویند آخر ای مردم چکار می کنید و چرا همه اش فکر کار خودتان هستید؟ این تعریف لااقل توی جامعه ما اینجوری است، حالا جاهای دیگر هم ممکن است باشد. در اینجا مبارز سیاسی شکست خورده است و نقد به جای این که به بالا معطوف شود، به پایین معطوف شده است. راوی که مادر است نصحیت کننده است می گوید: کاش به چیزی امیدبخش تکیه می کردی یعنی چه؟ یعنی تفکر سیاسی امیدبخش نیست و این مادر هم به شکست رسیده است. یعنی مادری که قاعدتاً باید سیاسی باشد به فرزند می گوید چیز امیدبخشی ندارد یعنی قاعدتاً فکر او تغییر کرده است. داستان با زمان حال شروع می شود. حالا تأویلش را یک مقدار گفتم برگردم به شیوه روایت و روایت نویسی. ببینید زمان داستان با زمان حال شروع می شود می گوید: سه روز است منتظرم یعنی ما اکنونِ روایت را داریم که زن توی خانه است و انتظار فرزند را می کشد. معمولاً وقتی داستان با زمان حال شروع می شود یعنی زمانِ اکنون اهمیتش بیش از زمان گذشته است حالا اگر حجم فلاش بک بیش از زمان حال باشد زمان فعل درست نیست. اینجا حجم روایت، زمانی که مال زمان حال است خیلی کم است. یعنی اغلب برمی گردد به گذشته پس می توانست فعل روایت گذشته باشد که هماهنگی بین فلاش بک ها و گذشته ساده در واقع دقیق تر باشد. بعد راوی کابوس می بیند لا به لای آب مواج روی شیشه و می گوید: کسی را می برند، می لرزم، نکند تو باشی؟ بعد اینجا یک تقابلی بین مادر و فرزند و پدر است که معتقدند پدر آدمی روزمره بوده است و راوی و مخاطب جفت شان به او علاقه ندارند که این برمی گردد به روان شناسی فردی. داستان روان شناسی فردی اش بیشتر از وجه اجتماعی آن است. از نظر روایی هم نکته ی جالبی که توی داستان کوتاه معمولاً سخت است و اینجا خیلی خوب درآمده ، روایت مرکب است. به این شکل که وقتی داستان شروع می شود راوی اول شخص نمایشی است در قسمت انتهایی داستان تبدیل می شود به یادداشت روزانه که صدای مخاطب مستقیم شنیده می شود یعنی با یک شگرد سوم شخص تبدیل می شود به اول شخص از طریق یادداشت و خواننده صدای مخاطب را هم می شنود. این شگرد جالبی است و همان مسئله توجه کردن به فرم است. بعد یک شگرد دیگر هم که توی داستان است، نحوه ارائه اطلاعات است. ببینید نویسنده ابتدای داستان اطلاعات کاملی نمی دهد و در داستان خرده خرده اطلاعات ارائه می شود. اگر بخواهیم تشبیه کنیم به یک اتاق تاریک که ما کم کم از روشنی به تاریکی پیش می رویم و به نظرم این شگرد هم جالب است. دغدغه فرزند آن شخص، یعنی مخاطب بیش از آنکه نقد قدرت باشد نقد آدم های دیگر است. می شود روی آن بحث کرد و دیدگاهش تلخ و مأیوسانه است. که گفتم اگر دیدگاه سیاسی داشته باشد با او نمی خواند. اگر او دیدگاهش بدبینانه است، نباید مادر دنبالش توی اقیانوس بگردد. داستان در عین آن که روان شناختی است، جامعه شناختی هم است. کارهایی که به ندرت صورت می گیرد یعنی داستان روان شناختی، روان شناختی است ولی اینجا، هم بیرونی یعنی جامعه شناختی است و هم درونی یعنی روان شناختی است و به روح شخصیت ها و روان شان توجه می شود. حرف اصلی من تمام شده است ولی یک چیز کوچک هم درباره نقدهای نمادگرایانه می خواهم بگویم، توی اسطوره شناسی معمولاً به نقد نمادین توجه می شود. مادر زایاست یعنی خالق است، یعنی کسی است که بارور می شود و محصول می دهد بعد در این داستان محصولی که داده است با بحران روبرو شده است، یعنی فرزندش. پس اسطوره ی مادر و این که زایاست و فرزند را می زاید. مادر در اسطوره شناسی معادل زمین است، یعنی زمین و مادر یکی هستند توی بحث اسطوره شناسی، قاعدتاً فرزند باید به زمین برگردد و به خاک اما توی اینجا به زمین و به خاک برنمی گردد، یعنی این تقابلی که توی اسطوره شناسی است مادر زایا، خاک، زمین و برگشت به خاک، اینجا برعکس می شود، برمی گردد به آب، بحرانی که توی جامعه است از اینجا خودش را نشان می دهد یعنی سیر روند طبیعی نیست که اگر کسی می میرد باید برود توی خاک، ولی نمی رود؟ در اینجا اقیانوس در تقابل با زمین قرار دارد.
 
آخرین بروزرسانی در چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۰
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است