امروز    پنجشنبه , 18/شهريور/1389   Thursday , 09/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

کارگاه داستان مرده ها فراموش می کنند چه کسی آنها را کشته است؟
مرده ها فراموش می کنند چه کسی آنها را کشته است؟ PDF چاپ پست الکترونیکی
خبر و گزارش
دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۳۲
مرده ها فراموش می کنند
چه کسی آن ها را کشته است؟
 
 علی الله سلیمی
صدای پارس سگ ها از انتهای دره به گوش می رسید، جایی که در آن اهالی دهکده ی کوچک در پناه مهتاب، به خواب سحرگاهی فرو رفته بودند. سرهنگ برای آخرین بار به آرایش سربازها نگاه کرد.
در تپه های اطراف دهکده، سربازها به حالت آماده باش رو به سمت درختان بلند ته دره، که دهکده کوچک را در برگرفته بودند، کمین کرده بودند.
سرهنگ از ابتدای شب، وعده ی سحرگاه را به سربازها داده بود و حالا، با روشنایی کمی که از پشت کوه های بلند، در دوردست ها تراوش می کرد، از زیر درخت پر شاخ و برگ بالای تپه تکانی خورد. در روشنایی سپیده دم، به ته دره نگاه کرد.
شاخ و برگ درختان اطراف دهکده در نسیم سحری تکان می خورد. صدای پارس سگ ها از لا به لای درخت ها و لابد کوچه های دهکده شنیده می شد. به اولین سرباز در مسیر نگاهش اشاره کرد که آماده ی حرکت باشند. سرباز تکانی خورد و با تکان دادن دست ها، سربازان دیگر را هم در اطراف به تکاپو واداشت. لحظاتی بعد، در چارسوی تپه های اطراف دهکده، سربازها به حرکت درآمدند.
سرهنگ پیشاپیش حرکت کرد. مردانی از پشت سر، با چابکی، ابزارهایی را به جلو هدایت کردند. صدای پارس سگ ها با وضوح بیشتری شنیده می شد. سربازها از چارسوی شیب تپه ها سرازیر شدند.
با اشاره ی سرهنگ، در پشت درختان بلند اطراف دهکده، سربازها به کمین نشستند. ابزارهای سنگین از راه رسیدند و با اشاره ی سرهنگ در تپه های کوچک مشرف به دهکده مستقر شدند.
سربازانی که از قبل مأموریت سحرگاهی آن ها مشخص شده بود به چابکی به پشت مسلسل ها پریدند. صدای پارس سگ های دهکده شدت یافته بود، اما اهالی دهکده هم چنان در خواب سحرگاهی بودند. سگ ها از کوچه های دهکده بیرون آمدند.
با دیدن سگ ها، سرهنگ فرمان آتش داد. با شلیک گلوله های مسلسل، صدای سگ ها یکی پس از دیگری قطع شد. مردها و زن ها دهکده سراسیمه از خانه ها بیرون آمدند. شلیک گلوله ها اوج گرفت.
از هر چهار سمت دهکده، باران گلوله باریدن گرفت. با طلوع خورشید، جنازه های سگ ها و آدم ها در اطراف و کوچه های دهکده تلمبار شد.
با اشاره ی سرهنگ، سربازها پا به کوچه های دهکده گذاشتند. آخرین بازمانده های اهالی دهکده با تک تیرهای سربازان به خاک افتادند.
نزدیک ظهر، با اشاره ی سرهنگ، سربازان در میدانگاهی دهکده جمع شدند. مردانی که از پشت سر می آمدند، جنازه ها را جمع می کردند تا در گوری دسته جمعی به خاک بسپارند.
سرهنگ فرمان پاک سازی خانه به خانه را به سربازان داد و خود در میدانگاه دهکده، در پناه سایه ی درختی کهن سال دراز کشید. مردانی که از پشت سر از راه رسیدند، چادرهایی را در میدانگاه دهکده برپا کردند. با اشاره ی سرهنگ، بساط نهار مهیا شد.
سربازها، خسته و عرق ریزان، به دور چادر سرهنگ حلقه زدند، پوتین ها را از پا درآوردند و روی تپه دراز کشیدند.
سرهنگ از چادر بیرون آمد. خورشید بی امان بر فرق سرش می تابید. با انگشت عرق از پیشانی گرفت و در هوا چکاند. سربازها گوش به فرمان ایستادند.
سرهنگ گفت:" ما وظیفه ی خود را انجام دادیم. نهار را در همین میدانگاهی می خوریم و حرکت می کنیم. در ضمن، تمامی نیروهای عمل کننده در این عملیات از یک هفته مرخصی تشویقی برخوردارند. از همین امروز می توانند استفاده کنند."
سرباز مسنی خود را به سرهنگ رساند:" قربان، اگر اجازه بدهید، نهار را در توقفگاه بعدی بخوریم. آخه ..."
سرهنگ با لحن ملایمی گفت:" حرفت را بزن سرباز. چرا حرفت را قطع کردی؟ نکند از جنازه های زیر خاک می ترسی؟"
سرباز مسن با دستپاچگی گفت:" نه قربان. موضوع ترس نیست. آن ها که مرده اند. همگی را هم چال کرده ایم. منظورم این است که آدم این جور موقع ها اشتهایش کور می شود."
سرهنگ با خنده گفت:" احساساتی نشو سرباز! ما کارمان را انجام دادیم، یعنی این منطقه را پاک سازی کردیم."
سرباز مسن گفت:" قربان، پاک سازی از چه؟"
سرهنگ کلاه از سر برداشت و چند بار جلو صورتش تکان داد و با کلافگی گفت: "از یک مشت آدم پرت و دورافتاده که نمی خواستند واقعیت را قبول کنند."
مردانی به سرعت بساط نهار را چیدند. سربازها با بی میلی و گاه، با اشتها به غذاها نزدیک می شدند.
سرهنگ به سمت سربازها رفت. در کنار یکی از آن ها، کنار بساط نهار نشست و مشغول خوردن شد. سرباز مسن هم چنان حرکات سرهنگ را تماشا می کرد.
سرهنگ گفت:" نکند دچار احساسات و عذاب وجدان و نمی دانم از این جور چیزها شده باشید. خیالتان تخت راحت باشد این ها باید کشته می شدند، چه ما بکشیم، چه دیگران."
سرباز مسن گفت:" یعنی راه دیگری وجود نداشت قربان؟"
سرهنگ با دل خوری گفت:" شما قضیه را خیلی جدی گرفته اید. این ها یک مشت آدم بی اطلاع از همه چیز بوده اند و به هیچ وجه حاضر نبودند قبول کنند برای کسی می میرند که حتی برای شان تب هم نمی کند."
صدای خنده ی یکی از سربازها از گوشه ای بلند شد. با خنده چیزی گفت که گفت که دیگران نشنیدند، اما لبخند کم رمقی روی لب های سربازان نشست و آن ها با خستگی و بی میلی به غذاها نزدیک شدند.
سرهنگ که لقمه ها را در دهان می چرخاند گفت:" از من می شنوید خیالتان راحت باشد. اصلاً مرده ها فراموش می کنند چه کسی آن ها را کشته است."
سربازها به دنبال سرهنگ لقمه ها را با ولع در دهان گذاشتند. گویی صدای آرواره های سربازان باعث شد که از دل جنگل های اطراف دهکده صدای پارس سگی به گوش برسد. لحظاتی بعد، صدای پارس سگ ها از چهار طرف دهکده، از دل جنگل های پوشیده از درختان بلند و سرسبز به گوش رسید. برای لحظاتی آرواره های سرهنگ و سربازان از حرکت ایستاد و صدای پارس سگ ها و قدم هایی که نزدیک می شد اوج گرفت.

نقد داستان مرده ها فراموش می کنند چه کسی آن ها را کشته است؟
آقای یعقوب زاده:
داستان به طور کلی لایه اول خیلی ساده ای دارد، در واقع ما با شخصیت که نمی شود گفت، بلکه با چند چهره در این داستان مواجه هستیم: یک سرهنگ، یک سرباز مُسن و بعد یک سری سرباز و اهالی روستا و سگ ها. اینها چیزهایی هستند که این داستان را می سازند. با یک سری کُنش های ساده و با یک روایت خونسرد: راوی این داستان دانای کُل است، اما دانای کُل خونسردی که فکر می کنم برای این داستان راوی خوبی بوده است.
مسئله ای که توی داستان مطرح می شود توی بُعد معنایی آن است. ما اینجا با یک سرهنگی مواجه هستیم. که در واقع با دلیلی که چندان توی متن روشن نمی شود، فرمان قتل عام یک روستا را می دهد و در آن دیالوگی که با سرباز مُسن دارد توجیهاتی را می آورد. این توجیهات اصطلاحاً ایجاد دغدغه و سؤال برای خواننده نمی کند.
این توجیهات از نظر هر خواننده ای دچار اشکال است. این که افرادی را که نمی دانیم بی گناه یا گناهکار هستند صرفاً به خاطر نوع دیدگاهشان آن هم مشخص نمی شود  چه دیدگاهی بُکشیم، از نظر هر خواننده ای مذموم است در پایان خواننده به خود می گوید: "در حقیقت سرهنگ کار نادرستی کرده است. فکر می کنم پایان داستان آن را بدتر می کند."
جمله های پایانی داستان که در واقع این ذهنیت را ایجاد می کند که انگار قرار است این افراد تاوان کاری را که کرده اند ببینند. یعنی صدای سگ هایی که از اطراف می آید و قدم هایی که شنیده می شود این ذهنیت را توی خواننده ایجاد می کند که اینها قرار است به همان سرنوشتی دچار شوند که اهالی آن روستا را دچار کردند.
به نوعی آن نوع تفکر سرهنگ بر علیه خودش عمل کرده است و به همین جهت می گویم داستان را خراب می کند و داستان را به یک پیام اخلاقی تنزل می دهد. باز اگر داستان بعد از قتل عام تمام می شد البته آن هم با دیالوگ های عمیق تر و بیشتری بین آنها. یا دغدغه ایی، سؤالی در ذهن خود سرهنگ می دیدیم  یا در نوع دیگرش در ذهن سرباز، و داستان آنجا تمام می شد و با ایجاد این سؤال توی ذهن خواننده پایان می پذیرفت بهتر از این بود که متن در واقع یک جورهایی نظر خودش را قطعی بیان بکند.
آقای ابراهیمی:
من اگر بخواهم در مورد راوی صحبت کنم راوی دانای کل است. به نظر من اگر سوم شخص نمایشی می شد هیچ اشکالی به وجود نمی آمد، یعنی داستان بهتر می شد و بدتر نمی شد. چون هر چقدر راوی محدودتر باشد به نظر من زیبایی کار توی داستان بیشتر می شود.
یکی این، یکی هم گفتگوی سرباز مُسن با سرهنگ است. این گفتگو به نظر من چیزی را برای ما مشخص نمی کند و به معنای خاصی نمی رساند، یا به قول آقای یعقوب زاده دغدغه ایی برای خواننده ایجاد نمی کند. برای من هم ایجاد نکرد.
اما در مورد پایان داستان اتفاقاً به نظر من پایان داستان آنجا که باز نگه می دارد، نقطه قوت داستان است. یعنی اینکه صدای سگ در داستان را می شود نقد قدرت کرد، مثلاً یک سری سرباز با یک سرهنگی آمدند، یک سری را کُشتند. قبل از این که بیایند صدای سگی می آمد، بعد از این که می کُشند دوباره هم صدای سگ می آید. شاید یک گروه دیگری آمده اند اینها را بکُشند! خوب در برابر این می تواند خیلی معناها وجود داشته باشد. این که خود اینها از کی دستور گرفتند آمدند اینها را کُشتند؟ در مورد نثر ترجیح می دهم حرفی نزنم.
آقای جنانی:
خدمت شما بگویم داستان قشنگی بود و داستان را خوب پسندیدم. ماجرای این داستان در یک دهکده می گذرد. روستانشینان از چیزهایی که دارند خوب استفاده می کنند مثلاً این سگ هایی که توی این روستا هستند نوع پارس کردن آنها برای روستاییان دارای معنا است. وقتی که سگ ها از شب تا صبح پارس کردند یعنی می گویند اطراف دهکده یک کسانی هستند.
چرا روستاییها متوجه نمی شوند؟ من اینجور احساس می کنم که یک جایی از منطق داستان مشکل دارد. خانم اشترانی:
این داستان اتفاق داستانی خاصی ندارد لحن سرد و گزارش گونه است و کار فرمی خاصی رویش انجام نشده است. همان طور که اشاره کردند راوی بهتر می توانست در بیاید.
چون کلاً هدف داستان رساندن پیام است به خاطر همین فکر می کنم نقد سیاسی برای این داستان مناسب تر از نقدهای دیگر است.
سرهنگ و سرباز نماینده قدرت و گفتمان سیاسی هستند که با خونسردی اهالی دهکده ای را که ظاهراً مردمی مخالف قدرت مرکزی هستند، قتل عام می کنند. توی داستان یک جمله است که می پرسد: از چه کسانی دارید پاکسازی می کنید؟ می گوید: از یک مشت آدم پرت و دورافتاده که نمی خواستند واقعیت را قبول کنند.
اینجا اشاره شده ترجیحاً واقعیت چیزی است که قدرت تعیین می کند حتی اگر دید اکثریت مردم با آن مخالف باشد. در پایان نویسنده ما را به این سمت و سو می برد که با کُشتن مردم مسأله حل نمی شود و با مُردن هر مخالفی ، مخالف جدیدی برای مبارزه ظهور پیدا می کند.
آقای مرادی:
داستان ایشان یک مفهوم کُلی داشت، یک مفهوم جزئی. مفهوم کُلی اش این بود که یک واقعه ای را داشتند تعریف می کردند که این واقعه برمی گردد به ذهنیت خود نویسنده، جزئیات آن هم برمی گردد به نمادهایی که نویسنده برای نوشته ی خودش انتخاب کرده است، مثل: سگ ها، سربازها و روستا.
یک چیزی که این داستان مشخص نکرده بود این بود که سربازها برچه اساسی به آن روستا حمله کرده بودند، و کشتار راه انداخته اند؟ مشکل مردم روستا مشکلی قومی بود یا سیاسی و یا نه مشکل دیگری بوده است؟ اصلاً این سربازها از چه کشوری بودند. کجای جغرافیا قرار گرفته بودند.
این داستان داشت ما را می برد به سمت فیلم های مستند فکر کنم از فیلم های مستند الهام گرفته است در این داستان یک راوی هم وجود دارد که داستان را هدایت می کند و مخاطب را با خودش می کشاند.
آقای مولایی:
می خواستم یک نکته را بگویم دیالوگ هایی که این سرهنگ می گوید به دیالوگ هایی که یک سرهنگ و فرمانده ی نظامی می گوید، نمی خورد او مثل یک آدم عادی صحبت می کند، اگر به خدمت سربازی رفته باشیم یک فرمانده با سرباز هیچوقت این طوری حرف نمی زند.
آقای جعفرنژاد:
از داستان اول خوشم آمد و دلم می خواست یک بار دیگر برگردم آن را بخوانم. یا اینکه یک سری جاهایش اذیتم کرد، باز هم خواندم اما دفعه دوم که خواندم اذیت ها بیشتر شد.
نقدهایی که دوستان کردند همه را شنیدم، نظرات من هم بود، من هم آن جاهایی که اذیت کرد بگویم: دفعه اول که خواندم یک مشکلی که اولش داشتم فکر می کنم ویرایشی بود این پاراگراف اول را که می خوانی قسمت آخرش گفته: سرهنگ برای آخرین بار به آرایش سربازها نگاه کرد.
بعد ادامه پاراگراف اول زیرش نوشته بعد در ادامه حرف سرهنگ را توضیح داده است. من فکر می کنم این جمله را می توانست همین پایین بیاورد. بعد که نوشته: کمین کرده بودند، بنویسد سرهنگ برای آخرین بار به آرایش سربازها نگاه کرد و بقیه را ادامه بدهد، بهتر بود.
یک مشکل دیگری هم که در صفحه سوم بود سرباز مُسن خود را به سرهنگ رساند و گفت: قربان اگر اجازه بدهید ناهار را در توقفگاه بعدی بخوریم، بعد سرهنگ جوابش را می دهد می گوید نکند از جنازه ها می ترسی؟ به نظر من می توانست این دستپاچگی را که توی این پایین آورده، همان بالا بیاورد و بگوید: سرباز مُسن با دستپاچگی آمد گفت ... بعد ما می توانستیم باور کنیم سرهنگ دیده که این ترسیده یعنی اینجا مخاطب نمی فهمد برای چه این سرباز مُسن می ترسد. با ترس این جمله اش را گفته فقط آقای سلیمی موقع خواندن با ترس گفت، ما فهمیدم این واقعاً ترسیده. بعد مشکل دیگر هم روی شخصیت های داستان بود. دو تا شخصیت مشخص داشتیم یکی سرباز مُسن آمد یک چیزهایی گفت با این که خودش یک سری آدم را کُشته این نشان می دهد او خیر مطلق نبوده است.
خوب یک سری سؤالات توی ذهنش بوده سرهنگ هم که، یعنی من اینجوری احساس می کنم از رفتارهایش با سربازهایش و این که می خواسته یک جوری آنها را راضی کند خودش هم یک تردیدهایی داشته توی ذهنش که این کار را انجام بدهد، ولی مشکلی که این شخصیت دارند مثلاً سرباز مُسن بودنش یک خرده برای من مشکل دارد، اینکه چرا اصلاً یک آدم مُسن آمده این حرفها را بیان کرده. آیا سربازهای دیگر نمی توانستند این حرفها را بگویند؟ آخرش هم به نظرم تمام شده است.
آقای بابایی:
در مورد گونه ی داستان اگر صحبت کنیم، به نظر من کار تمثیلی است، لذا بحث پیام محور بودنش جزو بدیهیات می شود، چون تمثیل صرفاً برای بیان اندیشه نویسنده استفاده می شود. داستان یک وجه های رمانتیک دارد مانند آنجا که راوی دانای کل می گوید: و مهتاب اینها را در بر خودش گرفت و مردم درخواب بودند. راوی دانای کل به نظر من برای تمثیل مشکلی ندارد و اکثر تمثیل هایی که من خواندم از دانای کل استفاده کرده بودند.
ما می توانیم در مورد این داستان با توجه به پایان بندی آن، به نظرم دو نوع خوانش داشته باشیم، آن کسانی که روستاییان را کُشتند، تحت سیطره یک عده دیگری هم هستند.که احتمال دارد آنها هم به اینها حمله کنند. اغلب دوستان این خوانش را داشتند در واقع این سیکل بسته است.
شما می کُشی و بعد یک عده به شما حمله می کنند و این مسئله تا ابد ادامه دارد. همه دارند به هم حمله می کنند. ولی یک وجه دیگری دارد به نظر من و خوانش من روی این است: این داستان، داستان بازگشت مُردگان است.
در داستان سرهنگ می گوید: مرده ها فراموش نمی کنند کی آنها را کشته است اما با توجه به صدای پارس سگی که می آید و روی آن تأکید می شود اول داستان روی این سگ ها تأکید می شود که اینها همه سگ ها را کُشتند. انگار کسی که شما را می کُشد، شما را فراموش نمی کند و همچنان سایه وار با شما هست. و حتی وقتی که شما دارید غذا می خورید، آن صدا شما را رها نمی کند و همچنان ادامه دارد. به نظر من این خوانش هم می تواند وجود داشته باشد من خودم شخصاً برای بار دوم که داستان را خواندم به نظرم این مسائل برای من برجسته تر شد، و گرنه اگر قرار است کسی به اینها حمله کند هیچوقت با سگ نمی آید چون اینها نیروی نظامی هستند به آنها حمله کردند و آنهایی که می خواهند به اینها حمله کنند در واقع باید یک نیروی نظامی دیگری باشند.
و این سیکل ادامه داشته باشد. به نظر من داستان بیان همین مسئله است. البته در عین حال خوانش ها می تواند متفاوت باشد. چون داستان تمثیلی است.
در مورد دیالوگ سرهنگ، دیالوگ های سرهنگ اصلاً خوب نیست چرا؟ چون شما وقتی بحث تمثیل را می کنید کاملاً مسائل استعاری می شود، اصلاً سرهنگ باید یک جور دیگر حرف بزند نمی تواند خودش بیاید بگوید ما باید بکُشیم یا فلان کنیم ... به نظر من اینجا داستان دارد یک مقدار سطحی می شود می آید خیلی رو و این دیالوگ سرهنگ به داستان خیلی خیلی لطمه زده است. اصلاً با کُنش آن سرباز مُسن هم مشکل دارم که غذا نمی خورد و می گوید عذاب وجدان، این دیالوگ ها به نظر من خیلی کلیشه ای استفاده شده است این غذا را نمی خورد و می گوید: عذاب وجدان و یک سری بحث های خیلی تکراری مطرح می شود.
به نظر من می شد دیالوگ ها جور دیگر باشد. در مجموع به نظرم داستان در نوع خودش داستان بدی نیست.
یکی از خانم های حاضر در جلسه:
می خواستم بگویم آرواره کلمه ایی نیست که برای انسان استفاده شود به جزء مسائل زیست شناسی یک کلمه ایی است که برای حیوان استفاده می شود و اگر بخواهیم در مورد انسان هم استفاده کنیم باید عده شان زیاد باشد که صدای آرواره هایشان آنقدر زیاد می شود که می تواند باعث واکنش سگ ها بشود. خود این جمله تأیید کننده این است که این داستان حرف های زیادی برای گفتن دارد.
آقای گودرزی:
بحث ژانر از آن بحث های پیچیده است و بعضی وقتها توافق پیدا کردن برای ژانر یک داستان واقعاً سخت است. من خودم موقعی که خواندم آن را، بر مبنای تمثیل خواندم ولی دیدم که خوانش تمثیلی گاهی جواب نمی دهد. مثلاً رو بودن جمله های سرهنگ نشان می دهد تمثیل نیست. پس داستان چیست؟ چیزی که نزدیک به تمثیل است، ولی در عین حال تمثیل نیست، حکایت مُدرن است.
در حکایت همه چیز آشکارا گفته می شود و پیام محور است. مدرن بودنش هم به خاطر مسئله ی داستان است. حکایت مدرن تفاوتش با تمثیل این است که در تمثیل مدرن، این که هر چیز ما به ازای بیرونی داشته باشد غلط است.
از طرفی یک سری ابهام هایی توی تمثیل مدرن است، در این داستان نیست، همان طور که دوستان گفتند: این رو بودن و آشکارا گفتن خود به خود به تمثیل نمی خورد ولی حکایت مدرن چرا.
حکایت مدرن در واقع به شیوه ی روایت ما نزدیک تر است. در حکایت همه ی حرف هایی که دوستان زدند جا می گیرد، مثلاً در حکایت شخصیت پردازی وجود ندارد زمان و مکان وجود ندارد و همه زمانی، همه مکانی است.
شخصیت ها هویت فردی و هویت تاریخی ندارند و ما می توانیم معنا را به همه جا سرایت بدهیم. یعنی اصلاً جزو ساختار حکایت مدرن، نامعلوم بودن زمان و مکان است. که با مفهوم وسیع تر ازلی، ابدی تعریف می شود.
محور معنایی این داستان خشونت و جنگ است. مفهوم خشونت به طورکلی. در واقع این متن می خواهد بگوید خشونت ربطی ندارد به ایران با آمریکای لاتین و یا آمریکا و یا ربطی ندارد به امروز یا پانصد سال قبل، کارکرد خشونت در جوامع انسانی اینگونه است و مردم عادی اینجوری کُشته می شوند.
این ها حکایت گونه بودن آن را نشان می دهد، اما وجه مدرن آن، مسأله ی داستان است که کهن نیست و نکاتی فلسفی را نشان می دهد. نکته ی بعدی مسئله ایی است درباره ی پایان داستان. من با گزینه ی اول آقای بابایی بیشتر موافق بودم که اکثراً هم این طور بودند.
من فکر می کنم اگر گزینه ی دوم بود، باید داستان می شد: مرده ها فراموش نمی کنند چه کسی آنها را کشته یعنی این که می گوید نمی کنند یک مقدار کُد می داد به سمت اینجوری. و بعد دوباره سرهنگ توی صحنه آخر می گوید: اصلاً مرده ها فراموش می کنند چه کسی آنها را کُشته خیالتان راحت باشد. دیگر مسأله ی حضور سگ در پایان داستان است. اصولاً نظامی ها در جنگ های منطقه ای از سگ  استفاده می کردند و این چیزی نیست که غیر عادی باشد.
البته اگر نویسنده طوری می نوشت که خوانش دوم مسلط می شد، داستان شاید خیلی بهتر می شد. یعنی اگر داستان آن چیزی که شما می گویید بود، داستان قوی تر می شد. ولی خیلی چیزهای دیگر داستان باید تغییر می کرد به آن سمت. یعنی لازمه ی این عنصر شگفت آن راز و رمزی غیر معمولی است که نشان دهد مردگان باز می گردند.
ولی اینجوری می خواهد بگوید خشونت قابل تکرار است و سیکل بسته است: اگر شما کسی را  بکُشید. گروه دیگری شما را می کُشد و هیچکس پیروز واقعی در این جنگ ها  نیست.
در این جنگ ها، همه مدام دارند کشته می شوند. مفهومی که از این حکایت مدرن برمی آید به این برداشت نزدیک تر است. آن یکی خوانش اگر بوده باشد، خیلی مفهوم محور نیست و داستان اسطوره ایی می شود. حال آنکه به نظر من این داستان ویژگی اسطوره ای ندارد اگر اسطوره باشد یا تمثیل، سرهنگ باید یک جور دیگر حرف بزند، ولی اینجا مثل حکایت ها حرف می زند.
اگر خوانش دوم بود سرباز مُسن باید به سرهنگ می گفت: چرا غذا آورده ایم؟ این همه غذا هست: ران تازه، کله ی تازه. سربازها بخورید و با خوردن آنها خون و گوشت آنها در درون شما به عامل قدرت تبدیل می شود.
لازمه ی آن پایان، این جوری نوشتن است. ولی سرباز مُسن یک چیز عادی را می گوید و سرهنگ می آید در پاسخش کارکرد پنهان قدرت و گفتمان را بیان می کند. من معتقدم که داستان را نباید واقع گرایانه خواند، چون واقع گرایانه نیست و زمان، مکان و شخصیت ندارد.
خوب، ژانر داستان حکایت مدرن است و مفهوم محور است. بسیاری جاها راوی نمایشی است ولی تخطی هم دارد. دانای کل جدید است که در واقع فقط توصیف صحنه ها را راوی دانای کل می گوید. حتی آنجا که سلاح سنگین را می گوید ابزار، یک نوع تعلیق می خواهد ایجاد کند و با راوی نمایشی نمی خواند.
داستان فرا زمانی، فرا مکانی است. داستانی از خشونت و مرگ. و قابل اطلاق به موقعیت های مشابه. این که شخصیت پردازی و زمان و مکان ندارد، مفهومی اجتماعی را می خواهد بگوید. به نظر من این داستان نکته ی برجسته اش آن هشت سطر پایانی است و چرخشی که در آن صورت می گیرد. جمله ی این که مرده ها فراموش می کنند چه کسی آنها را کُشته، یعنی شما نگران نباشید، بکُشید.
اتفاقاً از نظر روان شناسی، اجتماعی هم درست است یعنی این که یک نفر وقتی کُشته می شود بعد از یک مدت به مرور فراموش می شود و یواش یواش زندگی روال خودش را پیدا می کند.
یک مقاله کوندرا دارد راجع به فراموشی، خیلی تأکید دارد که چرا انسان اینقدر فراموش کار است؟ این که در باره ی سرهنگ چهار تا جمله آمده است: سرهنگ با کلافگی گفت، سرهنگ با خنده گفت، سرهنگ با لحن ملایمی گفت، سرهنگ با دل خوری گفت، همه بیانگر حکایت هستند. اگر بگوییم در داستان باید کلافگی نشان بدهیم و دل خوری را نشان بدهیم، من می گویم این داستان که داستان مدرن نیست، این داستان کاروری نیست که ما بگوییم نشان بده در حکایت مدرن، تمثیل مدرن خیلی وقت ها به جای نشان دادن می گویند. یعنی در داستان شگفت همه چیز آشکارا و کامل گفته می شود و فقط مفهومش مهم است. بعد دفاع از گروه بدیل هم شده است.
یعنی در عین حال که اینها کُشته می شوند گروه بدیلی هم هستند که انتقام می گیرند البته اگر اینجوری ببینیم داستان یک مقدار پایانش خوش است: حال که کُشتید، بدانید شما را هم می کُشند و ظلم بی پاسخ نمی ماند و سیکل بسته مدام تکرار می شود.
آخرین بروزرسانی در دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۳۲
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است