امروز    پنجشنبه , 18/شهريور/1389   Thursday , 09/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

چراغ قرمز PDF چاپ پست الکترونیکی
مهرانگیز اشراقی   
شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۵۲
داستانی از مهرانگیز اشراقی

صدتومانی را کف دست رانندۀ اتوبوس می‌گذارم و به سمت دخترم برمی‌گردم. صدای راننده را می‌شنوم: «خانم چند نفر؟!» رویم را برمی‌گردانم و می‌گویم: «یک نفر!» و با اشاره به دخترم ادامه می‌دهم: «کرایۀ بچه رو هم باید بدم؟» راننده لبخندی به لب می‌آورد و ابرویش را بالا می‌اندازد و در جوابم می‌گوید: «والله اگر دختر به این بزرگی بچه حساب میاد، نه، بفرما!»
نگاهی به دخترم می‌اندازم. تازه نه سالش تمام شده است؛ ولی قدّش تا شانه‌ام می‌رسد. روسری کوچکی که به سرش بسته، چهرۀ بچه‌گانه‌اش را بزرگ‌تر نشان می‌دهد. چشم‌هایم می‌سوزند و مهره‌های کمرم زُق‌زُق می‌کنند. حال و حوصلۀ چک و چانه زدن با راننده را ندارم. دست می‌کنم توی جیبم و یک اسکناس دویست تومانی درمی‌آورم و با بی‌حوصلگی به سمتش دراز می‌کنم. اما او بی‌توجه پشتش را به من می‌کند و از پلۀ اتوبوس بالا می‌رود و پشت فرمان می‌نشیند و اتوبوس را به حرکت درمی‌آورد. خیلی دلم می‌خواهد چیزی بارش ‌کنم؛ ولی جلوی خودم را می‌گیرم و با غیظ دویست تومانی را توی جیبم می‌چپانم و دست دخترم را محکم می‌گیرم تا از خیابان رد شوم.
نگاهی به آن سوی خیابان می‌اندازم. بیست و دو قدم با پیاده‌روی آن سمت فاصله دارم. مادربزرگ پیری داشتم که هر بار به خانۀ ما می‌آمد، سر مادرم منّت می‌گذاشت که شصت و چهار پله را با زانوهای پردردش بالا آمده و همیشه من و خواهرم به او می‌خندیدیم که «مادرجون چه دقیق تعداد پله‌ها را می‌دونه!» حالا خودم تعداد قدم‌های باقیمانده تا خانه را حفظ شده‌ام. بیست‌ودو قدم تا آن طرف خیابان، چهل و هشت قدم از سرکوچه تا در خانه، شانزده قدم از در حیاط تا در آسانسور! البته عرض خیابان بستگی به قرمز بودن چراغ راهنمایی چهارراه سمت چپم دارد. اگر ناغافل چراغ سبز شود، آن چنان در محاصرۀ اتومبیل‌ها گیر می‌کنم که شمردن قدم‌ها از یادم می‌رود یا مجبور می‌شوم شمارش معکوس کنم و قدمی به عقب بردارم.
امروز هم نگاهی به چراغ راهنمایی و صف اتومبیل‌ها می‌اندازم. معلوم است تا سبز شدن چراغ زمان زیادی نمانده؛ این را از موتورسوارهایی که در صف مقدم گاز می‌دهند و هر لحظه منتظر شلیک گلولۀ چراغ هستند، می‌فهمم. اولین موتورسوار با اولین قدم‌های من و دخترم به راه می‌افتد. امیدوارم پیش از رسیدن اتومبیل‌ها عرض خیابان را رد کنم. چند قدم بیشتر برنداشته‌ایم که اولین موتورسوار از کنارمان رد می‌شود و پس از آن موتورسوارها یکی پس از دیگری از جلو و پشت سرمان می‌گذرند. اولین اتومبیل هم که تاکسی زرد رنگی است، از راه می‌رسد. قدم‌ها آهسته و کوتاه می‌شوند. پس از آن قدم‌ها را تند می‌کنم تا گرفتار سیل به راه افتاده، نشویم. موفق می‌شوم و تقریباً بیشتر عرض خیابان را رد کرده‌ام؛ با خط ویژه چند قدم بیشتر فاصله ندارم. وقت آن است که نگاهی به راست بیاندازم. اتوبوسی در ایستگاه سرِ کوچه دیده می‌شود. کامیونی سبز رنگ نیز به چشم می‌خورد که قصد دارد از کنار اتوبوس رد شود.
قدم‌های باقیمانده تا خط زرد که تمام می‌شود، کامیون هم اتوبوس را رد می‌کند و مستقیم به سمت ما می‌آید. فاصلۀ چندانی با ما ندارد. ترجیح می‌دهم سرجایم، پشت دیوار زرد بایستم و بگذارم اول کامیون رد شود. دست دخترم را به سمت خودم می‌کشم و به او می‌فهمانم سرجایش بایستد.
کامیون لحظه به لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شود، رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و من خودم را در مقابلش کوچک و ضعیف می‌بینم. معلوم است دخترم هم تحت تأثیر این بزرگی قرار گرفته است؛ از جایش تکان نمی‌خورد، انگار نفس هم نمی‌کشد، تنها دست مرا محکم می‌فشارد.
 رانندۀ کامیون سربازی است حدوداً بیست ساله. کنارش دو سرباز دیگر نیز دیده می‌شوند. در حال صحبت هستند و خنده بر لب دارند. سرعت کامیون زیاد نیست و ما را پشت دیوار زرد معطل می‌کند. راننده به دوستانش چیزی می‌گوید. من به او چشم ‌دوخته‌ام تا از مقابلم بگذرد و راه مرا باز کند. او هم مرا می‌بیند؛ شاید هم از خیلی قبل‌تر مرا دیده است. نگاهم می‌کند، می‌خندد و در حالی‌که با دست چپ فرمان را گرفته، دست راست را بالا می‌برد و صاف کنار سرش قرار می‌دهد و رو به من سلام نظامی می‌دهد. برای لحظه‌ای متعجّب نگاهش می‌کنم؛ اما او همچنان دستش را روی سرش نگه می‌دارد و در همان حال به دوستانش چیزی می‌گوید و آنها را به خنده می‌اندازد. برای لحظاتی جا و مکانی را که در آن ایستاده‌ام فراموش می‌کنم و خود را افسری می‌بینم که سربازی به او ادای احترام می‌کند. سربازی نرفته‌ام و طعم سلام نظامی دادن یک سرباز به افسر را نچشیده‌ام؛ اما حس شیرینی به سراغم می‌آید که نمی‌دانم چه معنایی دارد.
کامیون هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود و کم‌‌کم لبخند محوی بر لبانم نقش می‌بندد. از اینکه سرباز همچنان وفادارانه دستش را بر روی سر می‌فشارد، دارد خنده‌ام می‌گیرد؛ اما حرکت بعدی سرباز نطفۀ خنده را بر لبانم خفه می‌کند. سرباز لبخندی به پهنای صورتش می‌زند. دستش را از کنار سر برمی‌دارد و سه انگشت همان دست را به سمت دهان می‌برد و بر لب می‌گذارد. بوسه‌ای بر آن سوار و به سوی من می‌فرستد. تا من به خود بیایم، کامیون از کنارمان گذشته است.
کامیون چند ثانیه‌ای است که راه را باز کرده، اما من همان طور  بهت‌زده بر جا مانده‌ام. دست دخترم را در دست دارم. اگر سرانجام او قدمی به جلو برنمی‌داشت، شاید از یاد می‌بردم که باید قدمی بردارم. این بار این منم که اختیارم را به دست دخترم داده‌ام تا مرا از خیابان عبور دهد؛ درست مانند زمانی که مادرم مرا به مدرسه می‌برد.
صورتم گُر گرفته است. گرمی خونی که به گونه‌هایم هجوم آورده، به خوبی حس می‌کنم. ضربان قلبم تندتر شده است؛ درست مثل وقتی که از یک تصادف حتمی جان سالم به در می‌بری. نگاهی از پشت به کامیون سبز می‌اندازم؛ اما چشم‌هایم آن را نمی‌بیند، تنها حرکات سرباز بار دیگر جلویم تکرار می‌شود و گرمیِ بوسه‌ای را که در هوا جریان دارد، بر گونه‌ام حس می‌کنم.
دخترم کار را به پایان می‌برد و قدم در پیاده‌رو می‌گذاریم. وقتی دست مرا رها می‌کند و به سمت ویترین مغازۀ سر کوچه‌مان می‌رود، احساس بی‌کسی می‌کنم. به دنبالش می‌روم. هنوز گیج هستم؛ به سرباز که شاید چند سالی از پسر خودم بزرگ‌تر نبود، فکر می‌کنم. خاطرۀ سربازهایی که در مسیر دبیرستان به من و دوستانم متلک می‌گفتند، برایم زنده می‌شود؛ متلک‌های وقیح و زشت بعضی از آنها مرا از جنس سرباز بیزار و منزجرکرده بود. تنها همین سال‌های اخیر، از وقتی پسرم بزرگ شده بود، با یادآوری رفتن او به سربازی، حس مادرانه‌ای جای آن احساس را گرفته بود. و اینک بار دیگر حس آن سال‌ها می‌خواهد در من بیدار شود؛ اما نمی‌دانم انگار نیرویی آن حس دیرینه را پس می‌زند. حسی تازه را در وجودم تجربه می‌کنم؛ حسی که با آن بیگانه هستم!
جلوی ویترین می‌ایستم و در شیشۀ شفاف مغازه، نگاهی به خودم می‌اندازم. چند تار مو از زیر روسری‌ام بیرون افتاده و گرۀ محکم زیر گلویم، دنیای پنهان زیر روسریم را حفظ ‌کرده است. رنگ صورتی ماتیکی که صبح زده‌ام، بر روی لب‌هایم ماسیده است. هم چنین خط سیاهی که با مداد بالای چشمم کشیده بودم، زیر چشم‌هایم پخش شده و به آنها رنگی از کبودی داده است. مانتویی که به تن دارم همان مانتوی تیره رنگ و گشادی است که برای رفتن به محل کار دوخته‌ام. هرچه بیشتر نگاه می‌کنم کمتر چیزی برای جلب توجه یک جوان بیست ساله می‌یابم.
نگاهی دوباره به صورتم می‌اندازم؛ شاید در چهره‌‌ام چیزی بیابم. در سایه روشن شیشۀ مغازه، حتی خطوطی که به تازگی در گوشۀ چشم‌هایم جا ‌گرفته‌اند، دیده می‌شود. خطوطی که هر روز وقتی در آینه به خودم نگاه می‌کنم، گذر عمر را به یادم می‌آورند. اینک به نظرم می‌رسد که آنها نیز به من نیشخند می‌زنند و مسخره‌ام می‌کنند. به چشم‌هایم نظر می‌اندازم. با تعجب درخشش برقی را که مدت‌ها بود دیگر در آنها ندیده بودم، می‌بینم.
غرق تماشای خودم هستم که دخترم با دستش مرا کنار می‌زند تا عروسک جلوی مرا تماشا کند. تازه او را به یاد می‌آورم. با دیدن او به خودم نهیب می‌زنم: «خجالت بکش، بچه شدی؟! فیلت یاد هندستون کرده! اون موقع که باید حال می‌کردی، نکردی، حالا دلت قیل‌و ویل می‌ره که یکی، یک غلطی کرده!»
خنده‌ام می‌گیرد و به یاد همسرم می‌افتم. حتماً تا حالا او هم از سر کار برگشته است. بوسه‌های او را به یاد می‌آورم و طعم شیرین آن را. دست دخترم را می‌گیرم و بار دیگر به راه می‌افتم. چیزی نمی‌گذرد که در ورودی حیاط را با کلید باز کرده‌ام.
در را که پشت سرم می‌بندم، کیف را از روی دوش برمی‌دارم و قدم‌زنان از کنار گل‌های توی باغچه می‌گذرم. سعی دارم دقایق پیش را به فراموشی بسپارم؛ ولی حس می‌کنم گل‌های توی باغچه شاداب‌تر از هر روز هستند؛ انگار آنها هم دارند به من سلام می‌دهند. لبخندزنان وارد ساختمان می‌شوم و به سمت آسانسور می‌روم. دخترم زودتر از من رسیده و در را برای من باز نگه داشته است.
وارد آسانسور می‌شوم. در بسته می‌شود. طبق عادت دستم را به سمت عدد شش می‌برم. در همان لحظه دست کوچک دخترم را لمس می‌کنم که روی عدد شش قرار دارد. هر دو به خنده می‌افتیم و دست‌هایمان را پایین می‌اندازیم. در آسانسور بسته می‌شود و من برای لحظه‌ای سرم را به دیوار آن تکیه می‌دهم. دخترم نیز رو به آینۀ داخل آسانسور می‌ایستد و طبق معمول به تماشای خودش می‌پردازد. من نیز که هنوز در چشم‌هایم احساس سوزش می‌کنم، آنها را برای لحظه‌ای می‌بندم؛ لحظه‌ای کمی بیشتر از پلک‌زدن. دوباره آنها را باز می‌کنم. دخترم را می‌بینم که سراسیمه دستش را پایین می‌اندازد. از قیافه‌اش معلوم است که مراقب من بوده است.
کنجکاو می‌شوم. برای همین بار دیگر پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم؛ البته این بار نه به طور کامل. طوری که بتوانم او را زیر نظر بگیرم. او را می‌بینم که از توی آینه به من نگاه می‌کند.  وقتی مطمئن می‌شود چشم‌هایم بسته است، دستش را به سمت دهانش می‌برد و سه انگشت میانی دست چپش را بر روی لب می‌گذارد و رو به خودش، همانند همان سرباز، بوسه‌ای می‌فرستد و در پس آن لبخندی به لب می‌آورد!
صدای زنی در آسانسور می‌پیچد: «طبقۀ ششم، خوش آمدید!» چشم‌هایم را باز می‌کنم.

نقد و بررسی داستان چراغ قرمز
آقای مرادی: داستان را از لحاظ قسمت‌های مختلف داستانی، نسبت به داستان قبلی بالاتر می‌دانم؛ کاراکترهای داستانی، دو سه شخصیتی بودن آن و پایان داستان که با ناظر سوم تمام می‌شود. البته دوست داشتم اتفاق بسط پیدا کند و طولانی‌تر شود. جایی که صحبت از شوهر زن می‌شود، داستان لطمه می‌خورد و انگار سر آدم به یک تیر بتونی می‌خورد و می‌ایستد. از این که داستان خوبی نوشته‌اند، ممنونم.
آقای بابایی: ژانر داستان واقع‌گرای مدرن است. اگر بخواهیم از نظر روایت‌شناسی، کیستی راوی شروع کنیم و این که چه کسی حرف می‌زند؟ باید بگویم راوی زنی میانسال است که دختری هشت نه ساله دارد. از جایی برمی‌گردد. از ماشین پیاده می‌شود و باقی قضایا. تا جایی که سربازی بوسه‌ای برای او می‌فرستد که به ظنّ راوی برای او بوده است. البته شاید سرباز برای دوستانش چیزی تعریف می‌کرده که زن دچار این سوء تفاهم شده است. در واقع از لحاظ محور معنایی راوی به نوعی شناخت از خود می‌رسد. من هم با قسمتی که راوی از شوهرش می‌گوید، مشکل دارم و معتقدم که داستان دچار خودسانسوری شده است. راوی در حقیقت به نوعی تشرّف می‌رسد که من هنوز هم مورد توجه هستم. با این داستان من ناخواسته به یاد «هویّت»، ویلیام کوندرا افتادم. البته داستان کمی با آن فرق دارد. در آنجا دغدغه‌ی زنی این است که کسی به او توجه نمی‌کند؛ مسئله‌ی این داستان هم به نوعی همین است.
دراین باره که بعضی از دوستان معتقدند که باید در داستان اتفاقی بیفتد یا دگرگونی بوجود بیاید، من فکر می‌کنم این اتفاق افتاده است و خیلی زیر پوستی است؛ چون در واقع ویژگی داستان‌های مدرن و ادبیات مدرن همین است. اگر قرار بود خیلی آشکار باشد که داستان در این ژانر قرار نمی‌گرفت. در واقع اصلی‌ترین مسئله داستان این است که یک مسئله‌ی کوچک درجهان می‌‌تواند عواقب عظیمی دربر داشته باشد. این را هم می‌توانیم در مورد این داستان بگوییم عملکرد سربازها که به نوعی یک تفریح است، روی زن تأثیر می‌گذارد که از این لحاظ داستان خوبی است. به نظر من داستان در چند جا اطناب دارد و می‌تواند کمی از این فشرده‌تر شود. ولی در مجموع داستان جمع‌وجور و خوبی است و همان طور که دوستان گفتند نسبت به کار قبلی ایشان یک گام به جلوست.
خانم جنانی: این که برای قشر سرباز خیلی چیزها خنده‌دار است و همه چیز را به مسخره می‌گیرند، به همه چیز می‌خندند و از خندیدن به ترک دیوار هم نمی‌گذرند، بسیار عادی است. برای همین، این که زنی از این حرکت سربازها این قدر زیاد احساس خجالت کند و دچار شوک شود، تصور می‌شود که اغراق شده، مگر این که زن از این که دخترش متوجه شده باشد، احساس خجالت کند. دوم این که زنی متوجه بزرگ شدن دخترش نشده و این را باور ندارد، به نظر من در داستان خوب درآمده. مورد دیگر این که زنی با مشغله‌ای که در داستان عنوان شده که کارمند است و دو بچه دارد، نمی‌توان قبول کرد که تعداد قدم‌هایش را می‌شمارد و می‌داند که مثلاًٌ تا در آسانسور چند قدم است و باورپذیر نیست. در مورد پیرزن‌ها یا کسانی که مریضند یا مشغله‌ای ندارند، طبیعی است. من فکر می‌کنم این مسئله برای عنوان کردن بالارفتن سنّ زن در داستان آمده است. اگر این هدف نویسنده بوده، به نظر من خوب درنیامده. شاید نویسنده منظور خاصی از طرح آن داشته که من نمی‌دانم. دیگر این که فکر بوسه‌های شوهر را که می‌کند، برای این است که به یاد جوانی‌اش می‌افتد و این که جوانی نکرده؛ خیلی سرسنگین و آرام رفته و آمده، به خودش نهیب می‌زند که تو آن موقع کاری نکردی، الان داری به این فکر می‌افتی. وقتی به این چیزها فکر می‌کند، با به یاد آوردن خانواده‌ی خوبی که دارد، می‌خواهد به خودش تسلّی بدهد. در آخر هم این که کلماتی مانند «می‌پردازد» برای این داستان به نظرم کمی سنگین است. مقاله که نیست؛ راحت می‌توانست بگوید«خودش را تماشا می‌کرد» به هر حال دستشان درد نکند.
خانم اورنگ: این داستان نکاتی داشت که مرا اذیت کرد؛ ولی اشاره‌ی مثبتی هم داشت که می‌گویم. چیزی که برایم جای سؤال داشت شخصیت زن بود. در شخصیت‌پردازی ما می‌بینیم که این زن شاغل است و در اجتماع گشته است و این خیلی عجیب است که از واکنش یک سرباز، حتی به صورت شوخی، این قدر آشفته شود که از عبارت «دلت قیل و ویل می‌ره» استفاده می‌کند. انگار زن هنوز به بلوغ فکری نرسیده و به نظر می‌رسد هنوز در همان سنین نه، ده سالگی باقی مانده است و این برای من کمی عجیب می‌آید. چطور زنی که در اجتماع می‌رود و می‌آید، این طور احساستش تحریک می‌شود؟ و بعد این که من نمی‌دانم و فکر می‌کنم رویداد داستانی آن همان حرکت سرباز است؛ گرچه دوستان گفتند خیلی زیرپوستی است، ولی مناسب نیست که تمام داستان بخواهد حول این محور حرکت کند. به نظر من یک گزارش داستانی است تا یک داستان. اما چیزی که برای من جالب بود، این است که ایشان خواسته به یک کلیشه‌ی جنسیتی بپردازد و آن این که در جامعه‌ی ما ارتباط بین زمان و زنانگی هست؛ این که زنان ما تاریخ مصرف دارند و این زن با این که این کلیشه را تولید می‌‌کند در این داستان به این شکل متوجه نیست که دختربچه‌ی نه ساله‌اش بزرگ شده و می‌تواند جذابیّت زنانه داشته باشد که توجه یک سرباز را جلب بکند و در عین حال این که خودش زنی است که پیر شده و جذابیّت ندارد. در عین این که این کلیشه را بازتولید می‌کند که زنان ما معمولاً چهارده ساله‌اند یا هجده ساله. در ضمن با اشاره به عنوان داستان که «چراغ قرمز» است، در حقیقت می‌خواهد این کلیشه را به چالش بکشد و البته در این داستان، سطح زن چنان پایین آورده می‌شود که نتوانسته در این زمینه موفق باشد. چرا که این زن همواره به سرکوب امیال و خواسته‌های زنانه‌اش پرداخته، به طوری که این احساسات و امیال را در دخترش هم نمی‌بیند و آنجا هم آن را انکار می‌کند و در توصیفات آخر داستان می‌بینیم که دخترش هم احساسات خود را پنهان می‌کند و حسی را که دارد، یعنی همان بوسه‌ی سرباز را بازسازی می‌کند.
آقای لامع: چیزی که در این داستان برای من جالب بود، همان کشمکش درونی زن بود که می خواهد بگوید، مورد توجه قرار گرفتن یک زن، حتی در سنین چهل پنجاه سالگی می‌تواند قشنگ باشد و احساس جوانی برایش در پی داشته باشد. به نظرم موضوعی است که کمتر به آن پرداخته شده و همه‌ی ما هم آن را فهمیدیم و من هم خیلی خوشم آمد. اما صحبت من این است که آیا این موضوع در این داستان درآمده یا نه؟ به نظر من درنیامده. کشمکش درونی زن را در نظر بگیرید، حتی کانون داستان را. این که از 5/3 صفحه‌ی داستان، دو صفحه‌ی آن به چیزهای بیرونی پرداخته، به ترافیک، بسته شدن در اتوبوس و ...، چیزهایی که اصلاً نیازی به توضیح آن نیست و به کلیّت داستان ربطی ندارند و داستان را دچار اطناب کرده‌اند. در داستانی که درونی است، به چیزهایی  پرداخته شده که نباید بپردازد و به چیزهایی که می‌شد بیشتر پرداخت، پرداخته نشده. شاید در این مورد نظرهای مختلفی وجود داشته باشد که وجود هم دارد، اما من می‌خواهم بگویم چیزهای ثابتی در داستان باید وجود داشته باشد که ما پایمان را روی آن بگذاریم و از آن بخواهیم بالا برویم. با این متن کاری ندارم و به طور کلی می‌گویم. من معتقدم که نباید بگوییم این موارد به فلان چیز دلالت می‌کند و نصف بقیّه‌اش زاید است. نباید طوری بنویسیم که نصف دلالت‌ها به یک سمت برود و نصف دیگر به سمتی دیگر. نظر شخصی من این است که تأویل‌ها می‌تواند متفاوت باشد، ولی این که بیاییم چیزهای ثابت داستان را زیر سؤال ببریم و بخواهیم از آن طریق بگوییم که باید به این سمت معنا برویم، درست نیست. این اتفاقی است که در داستان‌های اخیر افتاده است و من شخصاً از این کار خوشم نمی‌آید. احساسی که این داستان به من داد خوب بود؛ این که زنی در سنین چهل، پنجاه دچار احساس خوشایندی شده. ولی پرداخت مناسبی در داستان نشده و باید به احساسات درونی‌اش بیشتر پرداخته می‌شد.
آقای اسدی: من می‌خواستم از این خانم محترم تشکر کنم؛ به خاطر این که احساسات زنانه را قشنگ و واضح بیان کردند و از ایشان خواهش می‌کنم از نوشتن دست برندارند . از این که خانمی جرأت می‌کند و احساسات زنانه را به این واضحی بیان می‌کند، خوش‌حالم.
آقای گودرزی: در ابتدا حرف‌های آقای لامع را مبنا قرار می‌دهم؛ چون ایشان یک نظریه ارائه کردند که به نظرم اشتباه است، آن را توضیح می‌دهم. این که باید چیز ثابتی در داستان باشد، باید بگویم که تفکر امروز می‌گوید هیچ حقیقتی نیست و این تأویل‌ها هستند. چرا که هر کس فکر می کند فکر خودش حقیقت است. بنابراین متن‌ها با تأویل‌های مختلف خوانده می‌شوند. پس تا اینجا مشکلی نداریم. حال چطور می‌شود که متنی که با پایه‌ی ثابت و قطعی است، با تأویل‌های مختلف روبرو می‌شود. اگر خود متن پتانسیل این خواندن متفاوت را داشته باشد. اصلاً متن‌های جدید طوری نوشته می‌شوند که خواننده متوجه نمی‌شود که راوی مذکر است یا مؤنث، یعنی این که ارزش‌گذاری‌ها تغییر کرده. این که در یک داستان تنها یک محور ثابت داشته باشیم، به خصوص در این داستان، اگر تأویل‌ها بیشتر می‌شد، خیلی قشنگ‌تر هم می‌شد. بین این تأویل‌ها که کدام یک از این دو مؤنث مورد نظر است، من موافق نیستم. چون در آخر داستان این احتمال وجود دارد که دختر مورد نظر بوده است.
حرفی که تری ایگلتون می‌گوید، این است که در بسیاری از متن‌ها تناقض‌هایی وجود دارد که نباید تلاش کرد آنها را پوشاند. باید متوجه باشیم که چگونه این تکه تکه‌ها در متنی به وجود می آید. اگر یک متن این توانایی را داشته باشد که به شکل مساوی یک امکان را تقسیم کند، تعیّن داشته باشد، معلوم است که متنی بسیار قوی است. ولی اگر نه؛ یک محور ثابت داشته باشد، کار سختی انجام نشده؛ چون ژانر ، ژانر عدم قطعیت است. اغلب متن‌ها و تفکرها دارد به این سمت می‌رود که واقعیت‌ها را تفکیک نکنیم و قطعی نکنیم. چرا که در آن صورت همان ایدئولوژی بسته‌ای می‌شود که باید بر اساس آن متن را بخوانیم. باید در متن‌ها این امکان وجود داشته باشد که گاه روشن نباشند. اغلب متن‌های جدید ما را بین دو امکان مردّد می‌گذارند؛ یعنی شما به راحتی نمی‌توانید بگویید این است یا آن. در واقع امکانات مختلفی در اختیار قرار می‌دهند. در مورد این داستان، این که سربازها به همه چیز می‌خندند و مسخره می‌کنند، ناچارم به طور کوتاه مطلبی بگویم. این دوره به دلیل اجبارکه قبلاً هم به آن اجباری گفته می‌شد، به دلیل اجبار و فشارهایی که به سربازها وارد می‌شود تا آنها را متحوّل کنند، شکل بدهند و ... قاعدتاً زیر فشار روانی هستند و هر لحظه می‌خواهند این فشار را بشکنند. این است که هر زمان مجال پیدا کنند، آن را در دنیای بیرون بروز می‌دهند.
و اما در مورد این داستان. راوی اول شخص زنی است که دوستان مشخصاتش را گفتند. ولی من می‌خواهم این را بگویم که زنی است حساس، عصبی، ریزبین و اسیر آمار و ارقام. می‌خواهم بگویم که آن شمارش‌هایی که می‌گوید بهترین قسمت داستان است. یعنی این آدم مهم نیست شاغل باشد یا کسی که دغذغه‌ی چیز ارزشمندی ندارد، به روزمرگی‌ها توجه می‌کند. او وقتی دارد قدم‌هایش را در مسیری که هر روز طی‌ می‌کند، می‌شمارد، می‌خواهد بگوید که در زندگی‌اش هیچ چیز خوشایندی وجود ندارد. حال حرکت آن سرباز، روزمرگی و تکرار را برایش می‌شکند. پس داستان با گفتن آن شمارش‌ها ما را آماده می‌کند برای این که آدمی عصبی است، در زندگی خلأیی دارد، چیز خاصی در زندگیش وجود ندارد و دلخوشی انسان معاصر را می‌گوید که اسیر آمار و ارقام است. شما حضور ارقام را در داستان زیاد می‌بینید. اخیراً داستانی از آلبرتو موراویا می‌خواندم که چیزی شبیه این است و اصلًا همین است. کسی که چیزی در زندگیش ارزشمند نیست که به آن توجه کند. به همان روزمرگی در زندگیش توجه می‌کند و این اصلاً به سن ربطی ندارد. قسمتی را که بعضی از دوستان گفتند اطناب است، شتاب زندگی ماشینی را نشان می‌دهد. زن در جامعه‌ای زندگی می‌کند که همه چیز در شتاب است. آن روزمرگی و این شتاب و آن تکرار به زن شکلی می‌دهد که با حرکات یک سرباز زنده و متحول می‌شود؛ حرکتی که شاید مکانیکی هم بوده چرا که زن می‌گوید سربازها شوخی می‌کنند و می‌خندند. انگار می‌خواهد بگوید که ما از یک حرکت چه می‌خواهیم بگیریم. مثلاً در جمعی به طور اتفاقی خانمی به مردی لبخند بزند. همه چیز در مرد ممکن است متحول شود، در حالی که ممکن است زن به یاد نامزدش افتاده باشد و آن لبخند را به یاد او به لب آورده باشد و مرد تصور کند که با او بوده است. به عبارتی این ذهن ماست که دنبال خلأها می‌گردد. بی‌عشق بودن زندگی این زن را می‌خواهم بگویم. اصلاً مهم نیست که انگیزه‌ی سرباز چه بوده، بلکه ذهن زن آماده‌ی پذیرش آن است. عشق همیشه دوسویه است، یکی آن که می‌‌دهد و یکی آن که می‌گیرد. اگر یک طرف ضعیف باشد، یا به عبارتی یکی در عالم دیگری سیر کند و تو عشقت سرریز گردد، عواطفت را نمی فهمد، بنابراین احساسات مضحک می شود.
 راوی درواقع این تحول را پذیرا می‌شود؛ وقتی زن می‌گوید که حرکت اول سرباز او را به خنده می‌اندازد، بعد هم می‌تواند همین طور باشد، در حالی که بازتاب حرکت در زهن راوی، تصویری ابدی می‌شود، یعنی این تصویر برای این شخص تا آخر عمرش باقی خواهد ماند. ترسیم حال و هوای راوی خیلی جالب است. حس زنانه خوب منعکس شده؛ تأثّرات زن، احساسات او، گرمی بوسه بر گونه‌ام، همه خوب است. البته در اینجا خودسانسوری هم دیده می‌شود. داستان خوبی است، نسبت به کار قبلیشان هم همین طور. یکی دیگر از مواردی که به نظر من خودسانسوری است این همانیِ سرباز و پسر راوی است. اگر این سه قسمت داستان که خودسانسوری شده، حذف شود یک داستان ناب باقی خواهد ماند.
موضوع اصلی داستان احساس تازه‌ای را تجربه کردن است و اصل داستان را باید در این مسیر دنبال کرد. نگاه دیگر زن به خودش، بوسه‌ی فضایی که باعث می‌شود راوی یک بار دیگر به خودش توجه کند، آن هم تحت تأثیر نگاه دیگری، اصل‌ترین مسئله‌ی داستان است که به نظرم چیزهای دیگر را پوشانده است. این که من چیستم، نگاهش در آینه به خود، خیلی قشنگ است و تحت تأثیر آن نگاه، به گل‌های باغچه هم طور دیگری نگاه می‌کند. دیدن متعجبانه‌ی درخشش چشم‌ها خوب است. مسئله‌ی زمان هم چیزی است که می‌خواستم بگویم. این که عشق یا احساسِ عاشقانه عاملی است برای چیره شدن بر زمان. این خیلی مهم است، یعنی این که وقتی عشق در وجودمان بوجود آید، زمان دیگر مفهومی ندارد، این که مسن است یا نه، اصلاً مهم نیست. این که عشق یا احساس عاشقانه عاملی برای چیره شدن بر زمان است، بهترین مفهوم این داستان می‌تواند باشد. صحنه‌ی آخر به نظر من خیلی دیر مطرح می‌شود، به نظرم باید زودتر حس خاص دختر و تأثیرپذیری اش از حرکت سرباز، نشان داده شود.

تابستان 88

+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
+/- نظر ها
افزودن جدید جستجو

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین بروزرسانی در شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۵۲
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است