امروز    پنجشنبه , 18/شهريور/1389   Thursday , 09/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

داستانهای کوتاه PDF چاپ پست الکترونیکی
مسعود كاميابي   
چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۴۲
داستان کوتاه«مسعود كاميابي»
آخرين سرباز  

پشت ديواري پنهان شده بودي و هر بار كه بيرون مي آمدي تكرار صداي گلوله ها تو را پس مي راند. پشت سرت جنازه ها در آغوش هم خفته بودند و آن سوتر كسي كمك مي خواست و آب ...
رنجِ او تورا به شرم مي داشت از اينكه برگردي . خواستي جلو بروي امّا صداي يك گلوله او را خاموش كرد و تو ايستادي ....
اكنون صداي چكمه ها از همه سو بـه گوش مي رسـيـد. راه گريزي نـبـود، ديـر شـده بود، چكـار بـايـد مي كردي؟  اگر اسير مي شدي معلوم نبود چه اتفاقي برايت مي افتد...
« آنها حتـماً مرا نمي كشند ، امّا ... كاش نيامده بودم .»
 و باز صداي چكمه ها وحشت را در سراسر وجودت طنين انداز كرد. ترس را در بند بندت احساس مي كردي و لرزه را ...
« تحمل نمي كنم. اگر گرفتار شوم همه چيزم را از دست مي دهم. بايد كشته شوم »
مردّد از پشت ديوار بيرون پريدي اما كسي به تو شليك نكرد . دويدي و پشت ديوار خانه اي مخروبه پناه گرفتي و زير لب زمزمه مي كردي: « خدايا خواهـش مي كنم ، خواهـش مي كنـم بگـذار خـودم را ...خدايا من را ببخش بايد اين كار را بكنم وگرنه تا دم مرگ بايد ... »، ناگهان نگاهت به يك اسلحه خورد. « خدايا ممنونم ، معلوم است تو هم موافقي » آن را روي شقيقه ات گذاشتي. چشمهايت را آرام بستي . سر و صدايشان را مي شنيدي . دنبال تو بودند . نفسي عميق ، و ماشه را چكاندي .
 اما خشاب خالي تو را نااميد كرد . بغض گلويت را مي فشرد و اندوه، آنقدر كه نمي توان به تصويرش كشيد . عرقي سرد روي پيشانيت نشسته بود . داشتند خانه ها را يكي يكي مي گشتند و به زودي تو را نيز پيدا مي كردند. بايد كاري مي كردي اما نمي دانستي چه كار. مأيوس، ‌چشم به راه سرنوشت اندوه بارت نشستي.
 طنين مصمم گامهاي دشمن در خلوت ذهنت پيچيد . دو سرباز وارد خانه شدند . نگاه جستجوگرشان تو را پيدا كرد. وحشت زده لب هاي بهت زده ات را مي گزيدي ، اما ناگاه در پا احساس سوزشي عميق كردي و از حال رفتي. آن دو سرباز عقب نشستند. سوزش از پا به قلبت نيز سرايت كرد و تا مغز استـخوانـت نفوذ كرد. چشم هايت را كه باز كردي آن دو سرباز رفته بودند. كم كم دور و برت تار مي شد و سرما تسخيرت مي كرد. اما حس خوبي داشتي. آرام چشمهايت را بستي و همانجا پشت آن ديوار كه امروز آن را بالا آورده اند و يك ساختمان با شكوه به نام بانك در محوطه ي آن مخروبه تأسيس كرده اند، براي هميشه به خواب رفتي ، در حالي كه چشم به راه لبخند كودكي بودي كه از راه باز ماند .
و من امروز، هر گاه نگاهـم به ديوار گرانيتـي آن مي افتد، تـو را مي بيـنم كه با لحني ممـلو از انــدوه مي گويي : « رسول ،‌ رسول آمدي اما چه قدر دير ! حالا تنـها از تـو يـك چيز مي خواهم يـك چيز ، خواهــــش مي كنم، خواهش مي كنم رسول، من و كودكت را از زير اين آوار، از لابلاي اين كاغذ ها كه بـوي خون مي دهند، از اين فـضاي خـفـه كننده و بي رحم نجـات بده. ‌خواهش مي كنم، ‌خواهش مي كنم رسول ... »
و اما مـن ايستـاده ام، با چشمـهايي لبـريـز از بغـضهاي فـروخورده و دستـهايي گرفتار در حلقه هاي تنگِ واقع بيني ، آينده نگري و مصلحت انديشي .

 

  تعهد
 دوست نداشتي تماشا كني ، ‌اما ايستـادي . ‌نمي دانم چرا ، برايـت چه جاذبـه اي داشت ؟ شايد دلـت مي سوخت و شايد هم ....
ايستادي در كنار پياده رو.  و مرد فرياد مي كشيد و دختر جوان زير آوار مشتهاي او. دلت ريش ريش شد اما نمي توانستي كاري بكني. موضوع خانوادگي بود. تعهدي تو را نگه داشته بود و تعهدي هم به تو اجازه دخالت نمي داد. نه راه پس داشتي نه راه پيش.  آه ... اگر مي توانستي ، اگر مي شد ، اگر دست و پايت در چسب تعهد گرفتار نبود ... و همچنان دختر جيغ مي كشيد. چند بار سرش به جدول خورد. يك بار هم بلند شد تا فرار كند  اما مرد راهش را بست. دختر با التماس و نااميد به جمعيت تماشاچي خيره شد ، ‌اما برايش رمقي نمانده بود كه فرياد بزند يا چند قدم راه برود.  و دست مرد دوباره بالا رفت و باز آوار ... با خودت فكر كردي بروم بهتر است .
چند قدم رفتي اما ناگاه، سكوت دختر، تو را متوقف كرد و صداي در هم آژير آمبولانس و پليس كه از انتهاي خيابان، موازي با هم مي آمدند. دخترك بيچاره كبود و خون آلود، از حركت باز ايستاده بود. آهسته جلو رفتي. خم شدي و نبضش  را لمس كردي، نمي زد .
مأمورهاي پليس و پرستار ها انجام وظيفه كردند و رفتند و بعد هم نوبت سپور بود كه شيشه شكسته ها و خونها را پاك كند. و همـه، هر كس با توجه به تخصص و تعهدش از "قبرفروش" و" قبركَن" و "غسّـال" و"منبري " و "گريه كن" و "آشپز" بگير تا  ... ، تـوي صـف ايـستاده بودند. و اما تو كـجاي كار بـودي، نمي دانم ! صداي خش خش ممتدي به گوشَت رسيد و بعد ...   
 ـ   نويد. نويد. ياسر...  
با عجله كنار كشيدي و دست به كمرت بردي : ياسر جان به گوشم  ....

 

تولّد يك خورشيد 
تق تق تق ! اين صدا از كجاست ؟ ! فانوس دستهايم را برمي دارم و به اين سو و آن سو مي كشم. ميبينمش .‌ گِرد نه ، دايره ايسـت كه از دو سـو كشيـده شـده . دوبـاره تـكرار مي شود و بــاز هـم ؛     تق تق تق .
ناگهان اتفاق عجيبي برايم مي افتد . گوديـهاي روي صـورتـم چيزي را حس مي كنند . نمي دانم چيست ...‌‌؟ مانند روزنه ايست كه گاه بر اثر ضربه روي تن شيشه مي ماند ؛ ‌اما متفاوت . ناخودآگاه مرا به عقب مي راند . چيزيست پديدار و نامحسوس ، مي ترسم و رهايش مي كنم . به زمين مي خورد و صدايي مهيب ... ،و تمام فضا را از حضور خود پر مي كند .
همه اشياء ،‌ همه گوديها و همه صيغه هاي صرف شده و نشده ، در ادراك حضورش غرق مي شوند.
 و من اما، گوديهاي صورتم را بسته ام و تنها از پشت پرده ي  نازكي حضورش را لمس مي كنم...بالاخره آهسته پرده ها را بالا مي زنم ... دلم فرو مي ريزد. همه وجودم مبهوت مي شود، و از شدت هيجان، فرياد مي كشم. واي، واي انگشتانم ديگر نمي بينند.‌ خدايـا، ‌خدايا من كور شـده ام.

  پُـرتْـرِه
نشسته اي. خيره خيره نگاهم مي كني و مدام سرزنش و سرزنش،‌ نفس تازه نمي كني. نفسم را بريدي. امان نمي دهي و هي نق مي زني. چه كنم مگر خودم مي خواستم.
 و تو، اما از گنـاه مـن كه گنـاه روزگار است، نمي گـذري. زير نـگاه سنگينت لِه شـدم . اي كاش همين نگاه را به روزگار مي كردي . شايد خودت هم مي داني كه زورت به آن نمي رسد و براي خالي كردن عقده هايت من را نشانه گرفته اي.
 بيچاره من ، آنقدر تحقيرم مي كني كه قلبـم مي شـكند ، بغضم از گوشه ي چـشم جاري مي شـود و از روي گونـه هايـم مي لغـزد و بر صورتـت مي افتد. بـه شتـاب دستمالي مي آورم تا آن را پاك كنم . قدري از خيسي آن را با دستمال مي گيرم ، اما بيشترش لابلاي الياف تو گم مي شود. حالا تو هم مثل من شده اي ؛ ‌پير و چروكيده و خسته ، و يك پيشاني با خطوط موازي و چشمهايي كه حالا ديگر به عينك احتياج دارد. ديدي بالاخره خودت هم مثل من كمرنگ و بي رمق شدي ؟ حالا ديگر نمي تواني سرزنشم كني، چون درست مثل خودم شده اي!

 

+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
+/- نظر ها
افزودن جدید جستجو

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین بروزرسانی در يكشنبه, ۰۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۰۸
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است