امروز    پنجشنبه , 18/شهريور/1389   Thursday , 09/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

پرمدعا PDF چاپ پست الکترونیکی
واجد هروی   
چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۳۵

پر مدعاواجد هروی:

 پرمدعا

زن نگاه پرتمنایش را به شخص دهاتی انداخته، گفت:
-    مجید امروز هوا قدری آفتابی است و از جانبی روز بازار است.
 شایدچند روپیه ای کار کنی و هنگام بازگشت، قدری چای دشلمه و شکر برای ما بیاوری. آخر چند روز است که نان خشک می خوریم و از جانبی این دخترک را می خواهم شیر بگیرم. باید تا چند روز نان و چای شیرین به او بدهم تاکم کم شیر سینه را فراموش کند و از جانبی همان چند من آردی که او خانه همسایه قرض گرفتیم، چیزی نمانده. ممکن است سه چهار روز ما را بیشتر نرساند. مجید در مقابل این جملات جز اینکه سر تسلیم فرود بیاورد، چاره ای نداشت. بی اختیار ریسمان حمالی خود را که چند روز بود آن را نسبت به هوای بارانی و شدت سردی به میخ اتاقی گلی آویزان کرده بود، برداشت و جانب شهر روان شد. در بین راه فکر کرد که: "امروز بازار است، مرجع کار ما حمال ها در مندوی است زیرا روزهای بازار، مردم در مندوی تجمع نموده است و هر کس به اندازه ضرورت خود مواد ارتضاقی خریداری می کند و ذریعه حمال ها به خانه خود می رساند." فکر مجید روی این گونه جملات دور می خورد و ضمنا محل کار خود را مندوی تعیین نمود. ساعتی بعد به درب مندوی رسید و داخل مندوی شد. مشاهده کرد چندین نفر دیگر مثل خودش، همین طور ریسمان را سر شانه انداخته و منتظرند شخصی پیدا شود که بگوید؛ "این بوجی برنج ماش ویا... را تا خانه ببر"، ولی این انتظار طولانی بود. هر کس می آمد درمندوی یک من یا دو من و یا سه من حبوبات مورد ضرورت خود را خریداری کرده و در بین خریطه می انداخت، ذریعه بایسکل و یا به شانه انداخته از مندوی خارج می شد. مجید ساعتی انتظار کشید و این حالت را مشاهده می کرد و در فکر بود که ساعتی دیگر ظهر می شود و مندوی طبق معمول به هم می خورد " برچیده می شود" تا پول نان چاشت خود را کار نکرده است، چه رسد به پول اشیاء ضروری خانه. غرق تفکر بود که صدایی به گوشش رسید:
-    اِ حمال، ای بوجی را تا خانه برسان.
  مجید از گرداب فکر یک دم به خود آمد و طرف صدا را نگریست. آن طرف تر شخصی را مشاهده کرد که دو بوجی را نزد خود را دارد و به مجید اشاره کرد؛ "بیا یکی از این بوجی ها را به خانه برسان." مجید با خوشحالی ریسمان خود را از شانه پایان کرد و بوجی را در ریسمان محکم بست و بر شانه انداخت و بوجی دیگر هم قدری سبک تر بود، آن را هم جوان دهاتی دیگری که با شخص خریدار آمده بود، به دوش گرفته و از مندوی خارج و یک سره خانه مالک بوجی ها را در پیش گرفتند و در بین راه به مجید گفت:
-    آ جوان همراه این شخص بادار منست.
گفت:
-    چکار برایش می کنی؟
گفت:
-    برادر حمال چه می پرسی؟ پشت ای گپ ها نگرد. کار من برزگری، باغوانی، کوتی وانی، حمالی، چنان که می بینی مرا آورد دو بوجی برنج صدری از مندوی گرفت. یکی را به تو و دیگری را برای من داد تا به خانه اش برسانیم و خودش رفت.
مجید گفت:
-    بادارت چند جریب زمین داره؟
جوان دهاتی گفت:
-    زمین مالیه دهی پنجصد جریب و ممکن هم زیادتر باشد.
مجید گفت:
-    اگر برزگر لازم داشته باشد، مرا همرایش چهره کن، چون خیلی پریشانم.
جوان گفت:
-    بسیار خوب. اکنون که به خانه رسیدی، این موضوع را برایش می گویم.
مجید در دل خوشحال شد. لحظه ای بعد قریب خانه مالک رسیدند.
جوان دهاتی گفت:
-    همین خانه است. دست چپ دروازه متصل گاراج از رد من بیا. رفتند تا در دروازه اتاقی رسیدند. در این موقع جوان دهاتی گفت:
-    لحظه ای ماندگی خود را کم کن، تا بادارم بیاید و حمالی تو را بدهد و ضمنا از اینکه تو بزرگر می شوی، برای او بگویم. ممکن است تو را به بزرگری قبول کند. مجید ساعتی صبر کرد. چاشت شد. موتری داخل خانه شد. چند نفر از موتر پیاده شدند. یکی هم همان شخص مندوی بود. جوان دهاتی گفت:
-    برنج ها را آوردیم. حمالی این حمال را بدهید و از جانبی این حمال خیال برزگری دارد، اگر شما لازم داشته باشید، همرایش فیصله کنید.
در این  حال شخص مستی گفت:
-    این حمال کیست؟ از کدام قریه است؟ آیا برزگری مهارت دارد؟پیش بیا خود را معرفی کن.
مجید گفت:
-    نامم مجید از قریه... می باشم. از هفت پشتی برزگر می باشم لاکن از چندیست که کاری برزگری را رها نموده و حمالی می کنم.
شخص موصوف گفت:
-    چرا برزگری را یلا کردی؟
گفت:
-    گزاره ام نمی شد.
گفت:
-    سال چند من غله می گرفتی؟
گفت:
-    یک صد و بیست من.
پرسید:
-    عایله داری؟
مجید گفت:
-    بله. یک دخترک دو ساله هم دارم.
-    بشنو؛ تو هنوز جوان هستی. برزگری اگر معاش و مزد کم دارد، برکت دارد. فعلا که زمستان و کشت و کار معطل است، بهار از ما خبر بگیر. کریم حمالی ازی ره دادی؟
کریم گفت:
-    نه حاجی. خود شما بدهید.
-    بگیر ای پنج افغانی. باز بهار از ما احوال گیر باش.
مجید پنج افغانی را گرفته و از خانه خارج شد. در حالی که نیم ساعت از چاشت گذشته بود و مندوی نیز به هم خورده بود. فکر کرد این پنج افغانی را اشیاء مورد ضرورت خانه را خریداری کند یا مصرف طعام چاشت خود را بنماید. یک مرتبه یادش آمد که بوجی به ای سنگینی و مسافت دور اقلا ده روپیه حمالی آن می شود چرا این شخص برایم پنج افغانی داده؟ بی اختیار برگشت. داخل خانه شد. نزد همان شخص مسن رفت و گفت:
-    حمالی من ده روپیه می شود، پنج روپیه دیگر از من بر ذمه شما مانده، بدهید.
شخص مذکور صدا زد:
-    کریم! کریم! همراه حمال چند گفتگو کردی؟
گفت:
-    همرایش گفتگو نکردیم، جانو بدون مقدمه صدا زد و گفت؛ ای بوجی را خانه ببر.
گفت:
- بد کرده ای، ای حمال های بازار اگر همرایشان فیصله نکنید، دو چند حمالی مطالبه می کنند. بگیر ای هم ده روپیه. دیگر بهار پیش ما نیایی که ما این طور اشخاص پررو و پرمدعا را هرگز نمی گیریم. ما افرادی را برزگر می کنیم که مزد کم و کار بسیار کنند.

 

+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
+/- نظر ها
افزودن جدید جستجو

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین بروزرسانی در چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۰۳
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است