|
خیلی عصباني است. فحش ميدهد. به من. به خودش. تکرار می کند. هر چیزی را لااقل دو سه بار تکرار می کند. هیچ چیزی مثل تکرار کردن یک حرف احمقانه اعصابم را بهم نمی ریزد. دارم خُل می شوم. حواسم را به ذهن شلوغم گرم می کنم تا حرفهای تکراری و احمقانه اش را نشنوم. یکهو داد می زند: «چرا خفهخون گرفتي؟ چرا حرف نميزني! با ديوار كه حرف نميزنم! ... لالي یا دهنتو گِل گرفتن... .» می ترسم. برمی گردم. نگاهش می کنم. چقدر حالم را بهم می زند. دوباره سرم را گرم می کنم به ذهن شلوغِ خودم. می ترسم یک چیزی بگویم جر و بحثمان بالا بگیرد. می ترسم. می ترسم عین دیوانه ها بیفتد به جانم. فكر ميكنم. فكر ميكنم به خود احمقش. به اینکه فقط از سر فضولی زود آمد دنبالم. اینقدر بهم خوش گذشته بود که ریخت و رؤیت و اخلاق گندش را یادم رفته بود. تا گفت: «سلام» گفتم: «من که برات لباس گذاشته بودم! چرا اینا رو پوشیدی! ... آخه کی كت قهوهاي رسمي رو با شلوار لي می پوشه!!» آخر چرا گفتم! همه اش تقصیر شقایق است. تا دیدش زد زیر خنده. آخر شقايقِ مرده شور! تو که این عوضی را می شناسی برای چی شروع کردی به مسخره کردنش! ترمز می کند. با سر می روم تو شیشه. خودم را عقب می کشم. تكانهاي وحشتناکی كه به ماشين ميدهد براي اين است كه با خودم فکر نکنم اينجا خانة خاله است! با مشت، محكم ميزند روي فرمان و داد ميزند. باز هم می ترسم. می کوبد روی پایش! خودم را عقب می کشم. الان خودش را می زند بعد حتماً من را! برميگردم نگاهش ميكنم. صورتش از عصبانیت سرخ شده. دوباره كت قهوهاياش را ميبينم. اَه مرده شور آن سلیقۀ بدترکیبت را ببرند که آبروی آدم را می بَرد! داد ميكشد. با بغض داد می کشد. وانمود می کنم اصلاً شوکه نمی شوم. اصلاً نمی ترسم. با تهدید می گوید: «حالا حرف نمی زنی! به حرف می یارمت لعنتی!» نگاهش نمی کنم. اگر نگاهش کنم حالم بیشتر ازش بهم می خورد. حالا دست می گذارد روی چیزهای که می داند به حرفم می آورد. پيله می کند به بابام: «دختر سرهنگ!! (اين را با لحنی مسخره و کشدار می گوید) بلايي به سرت بيارم ... با اون باباي پيزوريت! دلش خوشه دختر تربيت كرده! من آدمت ميكنم ... .» هیچ غلطی نمی توانی بکنی، هیچی! آخر چرا من اینقدر خرم! همة عالم و آدم می دانند که شوهر من يك احمقِ عقده ای تازه به دوران رسیده است، اما باز منِ خر برای اینکه جلوی دوستهام ضایع نشوم سعی کردم چیزِ به این واضحی را قایم کنم. لعنت به من! آخر عوضی فرصت فکر کردن هم بهم نداد. تا ما در خانۀ منیره را باز کردیم آقا از ماشین پیاده شد. تا من بیایم خداحافظی کنم، آمد جلو. یکهو مبادی آداب شد! گفت که آمده سلام و علیکی کند!! اما من که می دانم فقط برای فضولی آمده بود. برای اینکه بعداً بگوید اين چه لباسي بود شقايق پوشيده بود! چرا منيره هميشه موهايش كوتاه است! چرا مارال اينقدر چاق است! ... هميشه از مردهاي خالهزنك بدم ميآمد، همیشه! ميگويند آدم از هرچي بدش بيايد به سرش ميآيد. دستش را دراز می کند. تا داشبورد خودش را کش می دهد. تن لشش می افتد رویم. خودم را کنار می کشم. پاکت سیگار را برمی دارد. چشمم که به فندکش می افتد یاد آن خانم فال قهوه ای می افتم که با بچه ها رفتیم پیشش. او پشت هم سیگار می کشید. واااای برگۀ فال قهوة افسانه را به مارال ندادم! توي كيفم بودها. لعنت به این حواس! وای خدای من اگر باز کیفم را زیر و رو کند. اگر آن را ببیند. چی بهش بگویم! چه دروغی سر هم کنم! اگر بفهمد بدون اینکه بهش بگویم رفتم! وای نه! خدا كند وقتي به سرش بزند كه به خانه رسيده باشيم. آره، خانه! توی خانه هنوز جايي هست كه براي پيدا كردن چيزي به آنجا سرك نكشد؛ دستشويي. بايد برگه را آنجا سر به نیست كنم، اما فال افسانه چه ميشود! الان هم که هیچی تو مخم نمی ماند! باز فكرم را پاره مي كند: «... ديدم فاميلاتو... . » باز ديوانه شده. می بینی! از مهماني دوستهایم برگشتم، ميگويد: « ديدم فاميلاتو!» واقعاً با خودش فكر نميكند كه دارد حرف بيربط ميزند! بيچاره مامانم هميشۀ خدا بهم ميگفت: «هر سگ ولگرد خياباني را كه دنبالت موسموس ميكند برندار بیار خونه! ببین چه سگ هاری بوده که تا حالا بی صاحاب مونده.» خب منظورش همین بی صاحب بوده دیگر! چرا گوش نكردم! وای! مامان همیشۀ خدا ميگفت: «حتي اگر بتوني تغييرش هم بدهي، باز هم یه روز مثل سگِ بيصاحاب به جونت ميافته و پارهات ميكنه.» داد می زند. یکهو به خودم می آیم. دارد با داد چیزهایی می گوید. همه اش می گوید: «ها!» یعنی جواب من چی شد! نه! من چیزی نمی گویم. اگر بگویم پاچه ام را می گیرد و دیگر ول نمی کند. اِ اِ اِ باز دارد تخیل می زند! عجب خری است! عین یک پسر بچة نابالغ رؤیا می بافد. می گوید: «بابام سال 42 ديپلم گرفت. الان همة همشاگرديهاش دكتر و مهندساند...» صد بار این قصۀ تکراری را گفته که بگوید ما آدم حسابی هستیم! همیشه بعد از «دیدم فامیلاتو» همین بحث تکراری را وسط می کشد. از همشاگرديهاي بياستعداد باباش كه البته همه دكتر و مهندس شدهاند طوری تعريف ميكند كه فكر ميكني باباش قضية حاشيهاي بوده! بعد اگر مثل من سماجت كني كه بالاخره بابای تو چه كاره شد! سر در نميآوري كه بالاخره باباش دلال بوده يا واسطة دلالها! راننده بوده يا شاگرد راننده! نمايشگاه ماشین داشته يا آنجا پادويي ميكرده! بساز بفروش بوده يا معاملات ملكي داشته ... برايم اس ام اس می آید. خدا كند بچهها شوخيشان نگرفته باشد. آنقدر دارد با داد حرف می زند که خدا را شکر صدای زنگ را نمی شنود. كيفم را به خودم نزديك ميكنم. وانمود ميكنم كه ميخواهم از كيفم دستمال بردارم. اس ام اس را باز ميكنم. شقایقِ خاک تو سر است. وقت گیر آورده ها! برمی گردد نگاهم می کند. در کیفم را می بندم. دستمال را به پشت لبم ميكشم و بعد هم پيشانيام. چقدر گرمم شده بود! دستمال را تو جيب بيروني كيفم ميگذارم و وانمود ميكنم دنبال دستمال ديگري ميگردم: «ما تو راهيم. خوش به حالتون شما رسيديد؟ يك وقت تعارف نكني ها» و يك علامت خنده. دهانة كيف را به سمت خودم جمع ميكنم و همان دستمال قبلي را به پيشانيام ميكشم. آخ شقایق! اگر بداني الان چقدر حالم بد است! حاضر بودم تا خانه را پياده گَز كنم اما از اين دعواهاي هر لحظه و هر جايي خلاص شوم. گوشة خيابان پارك ميكند. صندلي را ميخواباند و دراز ميكشد. دستش را به سرش ميگيرد. یعنی سرش درد ميكند. حالا وانمود ميكند سرش تير ميكشد. بعد كمرش. بعد همة بدنش. دارد ننه من غریبم بازی در می آورد. من این جانور را می شناسم! دیگر چیزی نمی گوید. خفه شده! آخیش! دارد اینکارها را می کند که دلم بسوزد. اما صد سال سیاه و سفید نمی سوزد. دلم نمی خواهد این بار وارد بازی بچگانه اش بشوم. از بس بدنم را منقبض كردهام كِتفم تير ميكشد. چون هر بار مي ترسيدم به طرفم حمله كند و يك دل سير كتك بخورم. سابقۀ ماجرا را کم ندارم! سرم هم درد ميكند. از بس كه عربده كشيد. الان كه بيحركت دراز كشيده ميتوانم گردنش را بگيرم و خفهاش كنم. اين كار را بكنم؟! سيگاري روشن ميكند و تمام دودش را تو ماشين ول ميكند. ميخواهد صداي من را در بياورد. چون می داند من از بوی گند سیگار درست مثل خودش متنفرم. اما كور خوانده چون آنقدر احمق نيستم، حالا كه خفه شده صدايش را دربياورم. صدايش را كمي زير ميكند و بعد آرام صدايم ميكند: «پونه! پونه! ...» دلم نميخواهد جوابش را بدهم. نميدهم. حالم را بهم می زند. ميتوانم با دندانهايم تمام بدنش را گاز بگيرم و بجوم. گوشش را بكَنم و كف دستش بگذارم. زبانش را وسط دندانهايش فشار بدهم تا بريده شود! یک کم دیگر هم صبر می کند. وقتی می بیند صدایی از من بلند نمی شود، دستش را به فرمان ميگيرد و بلند ميشود. همان طور كه بلند ميشود با آرنج به پهلوي من فشار ميآورد. انگار تازه اول دعواي بدني است! شايد ميخواهد شروع كننده من باشم! خوابش را ببیند! نگاهش ميكنم پوزخند ميزند. حالم را بهم می زند. دلم می خواهد نابودش کنم، نابود! ماشين را روشن ميكند. چقدر دلم ميخواهد پَرتش كنم پايين و بروم. اگر می شد، آن وقت با خيال راحت ميرفتم خانه. دوش ميگرفتم. يك قهوة ترك ميخوردم. شايد هم قبل از همة اينها شقايق و بقیۀ بچه ها را ميرساندم خانه. ترمز ميكند. من به يك طرف پرت ميشوم. احساس مي كنم ديگر تحملم دارد تمام ميشود ... . خودم را جمع و جور می کنم. رانندۀ ماشین جلویی پیاده می شود، او هم. به اطراف نگاه می کنم ماشینها با سرعت از طرفینم رد می شوند. پشت رُل می نشینم. راننده ماشین جلویی برمی گردد و نگاهم می کند. ماشین را روشن می کنم. به طرفم می آید. فرمان را به چپ می گیرم. سرش را می آورد توی ماشین. دست چپم را با پنج انگشتم تو صورتش می برم و هلش می دهم. پام را روی پدال گاز فشار می دهم و می روم. تنها می روم. دی 86
نقد داستان
نیکپور: در کل داستان خوبی است. من خوشم آمد. داستان سر راستی است و تکلیف خواننده را با هدف داستان مشخص کرده. منظورم این است که داستان خیلی پیچیده و دشواری نیست که حالا ما بخواهیم تفسیر و تأویلهای مختلف از آن در بیاوریم. اما در مورد فرم و شکل داستان، به نظرم می رسد که نویسنده داستان را فقط یکبار نوشته و دیگر اصلاً نگاهی به آن نینداخته. در ضمن پایان داستان هم که راوی با کف گرگی می رود تو صورت شوهرش خوب نیست و قهرمان بازی است. آقای گودرزی: اول این که نمی دانم بر چه اساسی می گویید نویسنده داستانش را بازنویسی نکرده است؟ حتماً به صرف این که با دیدگاه شما جور نیست! دوم این که حرکت پایانی راوی با توجه به لحن او، منطقی به نظر می رسد. آقای مرادی: آخر داستان، مبهم است. این زن با مشخصاتی که از خودش می دهد، خودش را زنی بورژوا نشان می دهد و تحمل کردن چنین مردی که حتا کتک هم می زند، از طرف زنی با این مشخصات باور پذیر نیست. بخصوص آن که اختلاف طبقاتی و فرهنگی هم بین راوی و شوهرش وجود دارد.
مطلب زاده: نثر داستان اینگونه است؛ گاز ترمز! گاز ترمز! مدت زمان داستان خیلی کوتاه است، شاید نیم ساعت، اما نویسنده سه صفحه در این باره نوشته که به نظرم طولانی است!! مقطعی که به تصویر کشیده خیلی بحرانی نیست، مثلاً اگر می توانست او را زیر ماشین بگیرد بهتر بود. اتفاق خاصی در این داستان نمی افتد.
آقای گودرزی: این حرف شما کاملاً برعکس نظر آقایان دیگر است که حرف زدند، چون قهرمانی تر خواهد بود. در موردِ مدتِ زمان داستان هم خوب است بدانید، جویس در رمان اولیس، 24 ساعت را در 2000 صفحه نوشته و رمان موفقی هم هست. پس حرف شما منطق روایی ندارد.
آقای بیات: وقتی راوی می گوید: «دستش را دراز می کند. تن لشش می افتد روم» یعنی تا داشبورد خودش را کش می دهد و این از نظر تجربی امکان پذیر نیست، مگر اینکه عمدی باشد.
آقای گودرزی: مشخص است که عمدی در کار است.
آقای بیات: قسمتی که راوی می گوید: «سر در نميآوري كه بالاخره باباش دلال بوده يا واسطة دلالها!» اشتباه است. چون دلال و واسطه یک معنی می دهد.
اورنگ: به نظر من بحرانی اتفاق نیفتاده و راوی خیلی معمولی دارد غر می زند، چون حتی یاد فال قهوه هم می افتد. راوی مدام غر می زند و خواننده اصلاً انتظار عملی را از او ندارد تا اینکه راوی با یک جملۀ طلایی کل موقعیت را عوض میکند: «حس می کنم دیگر تحملم دارد تمام می شود» تمام بار کنشی روی همین جمله سوار است. تأکید نویسنده روی«می خواهم تنها بروم» است، در صورتیکه کدی در این باره به خواننده نمی دهد. اینکه می خواهد استقلالی داشته باشد و بعد از ترک مرد برنامه ای برای خودش دارد. حتی فکر نمی کنیم جز این زندگی که دارد چیز دیگری هم برایش مهم است.
اشترانی: شواهد متن نشان می دهد که این بار زن نمی خواهد عمل منفعلانه ای از خودش بروز بدهد. این موقعیت بغرنج که توصیف می شود، تو جامعۀ ما وجود دارد. اما بهتر بود با زاویه دید نمایشی نوشته می شد. چون راوی اول شخص است و این ابهام پیش می آید که اصلاً می شود به راوی اعتماد کرد؟ کنش فال قهوه نشان می دهد که راوی اصلاً منطقی نیست. «دلم نميخواهد جوابش را بدهم. نميدهم. حالم را بهم می زند. ميتوانم با دندانهايم تمام بدنش را گاز بگيرم و بجوم. گوشش را بكَنم و كف دستش بگذارم. زبانش را وسط دندانهايش فشار بدهم تا بريده شود!» کارهایی است که راوی نمی تواند بکند. چون اصلاً روان رنجور است و کدهایش در متن آمده است. وقتی راوی می گوید: «ترمز ميكند. من به يك طرف پرت ميشوم.» قاعدتاً راوی باید به جلو پرت شود نه به اطراف!
خانم جنانی: همه چیز در ذهن راوی اتفاق می افتد، برای همین بنظر من آخرش کنشی رخ نمی دهد و من باورم نمی شود که آن کار را بکند. خانم اشراقی: بنظرم داستان آنچه را که در ذهن یک زن رخ می دهد، خیلی خوب بیان می کند، اما در احساس زن غلو می شود. بهتر بود کدی برای ماندن زن در این زندگی پر از کشمکش داده شود. بعد هم اینکه اگر مردی با زنش مشکل داشته باشد، دیگر دنبالش نمی رود.
آقای گودرزی: اینکه می گویید چرا آمده دنبالش؟ چون مرد بددل است. اما نکته ای که دربارۀ ریشۀ اختلافات گفتید بجاست.
خانم نیک بین: برخلاف اینکه راوی می خواهد مرد را هیولا نشان بدهد خودش انسانی مشکل دار است. اینکه می گوید: «ترسیدم ترسیدم» هم منطقی نیست. صفتی که به سگ می دهد خوب نیست بهتر بود به گربه یا گرگ این صفت را می داد، چون سگها وفادارند.
آقای جنانی: زن از مرد بدتر است تو این داستان. به نظر من تیپ شلوار لی با کت قهوه ای یک فیزیولوژی است که اگر با عرف جامعه موافقت کند، اصلاً بد نیست. زن الکی به مردش گیر می دهد. زن پیش دوستانش سمپاشی کرده که دوستهایش شوهر او را مسخره می کنند.
آقای ابراهیمی: من داستان را همدلانه خواندم. به نظرم حرفهای زن کاملاً بجاست. زن در موقعیت جنون آنی قرار گرفته و همه چیز در داستان منطقی پیش می رود. اما ایراد داستان روی راوی است که بنظر من بهتر بود تک گویی نمایشی باشد.
آقای گودرزی: در آن صورت باید کل داستان را تغییر بدهند.
خانم برکت: داستان، داستان قشنگی است. خوب توانسته حالت زن و برداشتش را از همسرش نشان بدهد اما موضوع آنقدر واضح نبوده و این قدر مهم نبوده. یعنی برای این دعوا این بهانه کم است. بخصوص این که سلیقۀ بد کسی آبروی کس دیگری را نمی برد. در هر حال نویسنده موقعیت را خوب نشان داده است.
آقای گودرزی: داستان واقع گرای مدرن یا دقیق تر بخواهیم بگوییم واقع گرای روانشناختی است و بحران روابط اجتماعی را نشان می دهد. از نوع داستانهای آپارتمانی است با فضا و مکان محدود. راوی داستان عصبی است و نویسنده این را با تکرار هر عبارت نشان داده است. از طرفی راوی غیر قابل اعتماد هم است، پس خیلی از بحثهایی که دوستان کردند پاسخ داده می شود و اساساً بی مورد است. ملاک ما برای راوی غیرقابل اعتماد، سنجش منافع راوی است. راوی زنی معمولی و عادی است، چرا که دغدغۀ او مهمانی رفتن با دوستهایش است. به فال اعتقاد دارد. به سِت بودن لباس شوهرش پیش دوستانش اهمیت می دهد. با دوستهایش اس ام اس بازی می کند. به شوهر بی توجه است. نثر، حال و هوای داستان و لحن، خودمانی و نیرومند است. مسئلۀ داستان از ناجور بودن لباسِ شوهر از دید راوی شروع می شود. راوی خیلی تند می رود و سیاه نمایی بیش از حد می کند که با همان راوی غیرقابل اعتماد توجیه پذیر است. من متن را همدلانه با شوهر خواندم، چراکه شوهر راوی از روی عصبانیت تصادف هم می کند. داستان تک صدایی است اما نه به معنای منفی آن. چراکه داستان کوتاه باید اینگونه باشد. راوی از سخنانی که می گوید شناخته می شود، اما آنچه که درباره ی شوهر می گوید قابل بحث است چون تنها چیزی که در مورد مرد قابل تأمل است، دست بزن داشتن اوست. داستان جهانی زنانه را تصویر کرده است و راوی خودش را محق نشان می دهد. در مورد پایان داستان هم دو گزینه وجود دارد. یکی اینکه نویسنده همین پایان را حفظ کند و توجیهش جنون آنی راوی باشد. یکی هم همین موقعیت موجود را تعدیل کند، به این شکل که راوی کاری با شوهر نداشته باشد، دنده عقب بگیرد و برود و پایان داستان باز باشد. در کل داستان بدی نیست.
|