امروز    پنجشنبه , 18/شهريور/1389   Thursday , 09/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

گزينه شعر قصه سنگ و خشت PDF چاپ پست الکترونیکی
محمد كاظم كاظمي   
چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۳۸

 گزينه شعر قصه سنگ و خشت
سروده محمد كاظم كاظمي
نشر نيستان
چاپ اول: 1384


 
نمونه هايي از اشعار اين مجموعه:

حكايت
ساعتي پيش دو تا كوزه لب جو پر شد
به همان عادت هر روزه لب جو پر شد

آن دو تا چشم، دو تا غنچة گل ديد در آب
و دو لبخندِ خجالت زده لرزيد در آب

ساعتي پيش دو تا كوزه لبِ جو مي رفت
كوزه اي اين طرف و كوزه اي آن سو مي رفت...

ساعتي پيش، دو تا كوزه، دو دزديده نگاه
ساعتي بعد، ‌چه گويم چه مي ديدم؟ آه!

ساعتي پيش، دو تا كوزه برابر در جوي
ساعتي بعد، دو تا غنچة پرپر در جوي

مرگ پاشيده به تصوير دو لبخند، آري
و دو همسايه عزادار دو فرزند ، آري
....

 

شطرنج
اين پياده مي شود، آن وزير مي شود
صفحه چيده مي شود، دار و گير مي شود

اين يكي فداي شاه،‌ آن يكي فداي رخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير مي شود

فيل كج روي كند،‌ اين سرشت فيلهاست
كج روي دراين مقام دلپذير مي شود

اسپ خيز مي زند، جست و خيز كار اوست
جست و خيز اگر نكرد،‌ دستگير مي شود

آن پياده ضعيف راست راست مي رود
كج اگر كه مي خورد،  ناگزير مي شود

هر كه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير مي شود

آن وزير مي كشد، آن وزير مي خورد
خورد و بردِ  او چه زود چشمگير مي شود
 
ناگهان كنار شاه خانه بند مي شود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير مي شود



آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است
هر چه خواست مي شود ،‌ گرچه دير مي شود
 
اين پياده ، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير مي شود، آن به زير مي شود
 
 
بازي

دخترم! مكن بازي، بازي اشكنك دارد
بازي اشكنك دارد، سرشكستنك دارد

هم به زور خود برخيز،‌ هم به پاي خود بشتاب
رهروش نمي گويند هر كه رُورُوك دارد

از لباس جانت هم يك نفس مشو غافل
اين لباس تو زنجير، آن يكي سگك دارد

گفته اي ؛ «چرا زهرا تا سحر نمي خوابد؟»
اين گناه زهرا نيست، بسترش خَسك دارد

گفته اي ؛ «چرا قربان پا برهنه مي گردد،
كفش نو اگر دارد ، اجمل و اَثَك دارد؟ »

آري از درشت و زير هر كه را دهد سهمي
آسمان دغلكار است،‌ آسمان اَلَك دارد

آب ما و اين مردم رهسپار يك جو نيست
اين يكي شكر دارد، آن يكي نمك دارد

خانه شان مرو هرگز، خانه شان پر از لولوست
نانشان مخور هرگز، نانشان كپك دارد

كودكم ولي انگار خطّ من نمي خواند
او به حرف يك شاعر، روشن است شك دارد

مي رود كه با آنان طرح دوستي ريزد
مي رود كند بازي، گرچه اشكنك دارد

 

قصه سنگ و خشت

ديدمت صبحدم در آخر صف، كولة سرنوشت در دستت
كوله باري كه بود از آنِ‌پدر ، و پدر رفت و هِشت، ‌در دستت

گرچه با آسمان در افتادي تا كه طرحي دگر اندازي
باز اين فالگير آبله رو، طالعت را نوشت در دستت

بس كه با سنگ و گچ عجين گشته، تكه چوبي در آستين گشته
بس كه با خاك و گل به سر برده، مي توان سبزه كشت، در دستت

شب مي افتد و مي رسي از راه با غروري نگفتني در چشم
يك سبد نان تازه در بغلت و كليد بهشت در دستت

كاش مي شد ببينمت روزي پشت ميزي كه از پدر نرسيد
و كتابي كه كس نگفته در آن قصه سنگ و خشت، در دستت

بازي ات را كسي به هم نزند، ‌دفترت را كسي قلم نزند
و تو با اختيار بكشي، ‌خط يك سرنوشت ، در دستت

آخرین بروزرسانی در چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۳۸
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است