امروز    جمعه , 12/شهريور/1389   Friday , 03/September/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دوازدهم ـ شهریور 1389
تعامل بین تئاتر و ادبیات
ارتباط دو سویه نمایشگران و داستان نویسان
سه نام بر يک زبان
دری، تاجيکی و فارسی
گفتگو با جمال میرصادقی
نمی توانیم تكنیك داستان نویسی را ایرانی كنیم!
ادبيات در رسانه
نگاهی گذرا به مقوله ادبیات در تلوزیون
زهرخند
طنز امروز

نقد داستان«پشت تصویر مرد» PDF چاپ پست الکترونیکی
نرگس مقدسیان   
يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۲
نرگس مقدسیان
زن مانع بازنویسی مجدد داستانم می شد. در حالی که دست هایم را محکم گرفته بود، می گفت:" اگر یه روز کار سخت شو از نزدیک می دیدی؟ اگه می دیدی، دست های ترک خورده و زخم و زیلی شو!"
برخلاف میل باطنی ام، از باز نویسی داستانم صرف نظر کردم. داستانی که دیگر چنگی به دلم نمی زد. اما حالا مثل گاهی وقت ها چیزی در درونم سنگینی می کند و احساس می کنم، حامل باری هستم که باید تخلیه شود.
زن داستانم از آشپزخانه می گوید: "مقاله فوق العاده ای یه. حتماً بخونش. خیلی قشنگ نوشته."
و ادامه می دهد: "زن باسوادی یه خیلی جالب تحلیل می کنه!" و خرده ریزه های ته ظرف های نشسته را خالی کرده و در حالی کرده و در حالی که آنها را روی هم می چیند سرش را به طرف شوهرش که روی راحتی نشسته برمی گرداند. شوهر در حال خواندن است. طبق عادت همیشگی خود خیلی سریع می خواند چون هرگز، وقت کافی برای خواندن ندارد. زن در حالی که ظرف ها را زیر شیر آب می گیرد با صدای بلند می گوید: "می گه پست مدرنیسم اجتناب ناپذیره. زاییده ی شرایط زمانه ست."
صدایی از مرد نمی شنود.
زن با خود می گوید: "امشب بعد از شستن ظرف ها حتماً روی سوژه ی جدیدم کار می کنم." و سعی می کند فکرش را روی طرح داستانش متمرکز کند که ناگهان صدای مرد افکارش را پاره می کند.
مرد با صدای بلند می خواند: "تخیل، ذهنیتی زنانه ست؟ ذهنیتی از زن درون آدمی؟!"
بعد سرش را به طرف زنش برمی گرداند و داد می زند:" این دیگه چه حرفیه؟ تخیل که جنسیت نمی شناسه! اصلاً این رو قبول ندارم."
و دوباره شروع به خواندن می کند. زن به طرف شوهرش می آید. لحظه ای کنار او می ایستد بعد می گوید:" قصه سرایی در ذات زن ها مخصوصاً مادر بزرگ ها اینو قبول نداری؟"

مرد به سؤال زن جوابی نمی دهد و با صدای بلند می گوید: "سیاهان، زنان، جوانان می خواهند از یوغ بندگی و سلطه مرد درآیند که ساختار شکنی می کنند!؟"
لحظه ای می ایستد، دوباره می گوید: "چه قدر مسخره! مگه جوانان دوره مدرنیسم کمتر زیر سلطه بودن؟ فقط جوانان این دوره زیر سلطه ان که می خوان همه چیزو بشکنن؟!"
بعد لحظه ای دوباه می گوید: "ظلم و ستم دوره ی مدرنیسم که بیشتر از دوره پست مدرن پست مدرنیسمه!"
صدای بلند شوهرم افکارم را پاره می کند. دیگر قادر به نوشتن نیستم. به چراغ مطالعه نگاه می کنم و به دیوار نیمه تاریک رو به رویم. مرد توی قاب عکس دارد نگاهم می کند، هیکل رشیدی دارد و شکل اَبروهاش، به صورتش اُبهتی داده است. همیشه، در این وقت شب، زیر سایه ی چراغ کم نور مطالعه به نظرم می آید تصویر من زیر تصویر مرد در قاب، پنهان است. می خواهم روی دیالوگ های مرد و زن تمرکز کنم اما صدای بلند شوهرم آرامش ام را به هم می زند. سعی می کنم، بی توجه باشم. مرد با عصبانیت رو به آشپزخانه که زنش در آن ته قابلمه ها را می ساید، می گوید:
"خیلی مسخره است! فشار روی سیاه پوست ها اون موقع بیشتر بوده، الان شرایط براشون بهتر شده!"
باز صدای شوهرم می آید. انگار خیال ساکت شدن ندارد. از جایم بلند می شوم به طرف هال می روم داد می کشم: "چه خبرته، فکر نمی کنی یه آدم دیگه هم تو این خونه زندگی می کنه؟"
برمی گردم سر جایم، مدتی گیج و منگ روی صندلی می نشینم و باز چشمم به قاب عکس رو به رویم می افتد. به نظرم می رسد، تابلوی رو به رویم در حال لرزیدن است. فکر می کنم بالاخره تصویر من که پشتِ تصویرِ مرد پنهان است قاب را می شکند.
زن از آشپزخانه داد می زند: "اصلاً تو همیشه با کتاب خوندن من، با سر کار رفتن من، اصلاً با ترقی من مخالف بودی، همیشه دوس داشتی فقط منو تو آشپزخونه ببینی."
مرد با صدای بلند رو به زن که بغ کرده کابینت ها را می ساید: "ول کن این حرف های دهن پُرکن فمنیستی رو!"
بعد با لحنی تمسخرآمیز کلمات را کش می دهد: "مردان سلطه گر، مردان ستمگر!"
بلندتر می گوید: "همین ها رو می خونی که این جوری قاطی کردی ..."
زن گوش هایش را می گیرد و داد می زند: "دیگه با من حرف نزن!"
و در حالی که اشکش سرازیره موهای روی پیشانی اش به هم ریخته از آشپزخانه بیرون می آید.
لحظه ای می ایستم، نگاهم به عکسِ توی قاب رو به رویم دوخته می شود. زیر سایه نور چراغ مطالعه به نظرم می رسد، تصویر پُر اُبهتِ مرد توی قاب کمی می لرزد. حالا پس از مدتها گوشه ای از تصویر من از پشتِ تصویر مرد پیدا می شود.
تصمیم می گیرم داستانم را بازنویسی کنم، می خواهم نقش خشن تر و دیکتاتور مآبانه تری به مرد بدهم. حالا به اولین جمله ی مرد رسیده ام، باید آمرانه اش، کنم. اما ناگهان دستی قلمم را از دستم می گیرد. یک لحظه فکر می کنم شاید شوهرم ... اما صورت سفید و آرام زن داستانم را می بینم با موهای پریشان روی پیشانی اش. زن در حالی که دست هایم را محکم گرفته، می گوید: اگر یه روز کار سختِ شو از نزدیک می دیدی، اگه می دیدی ان دست های ترک خورده و زخم و زیلی شو ...
 
 
آقای یعقوب زاده:
ژانر داستان فراداستان است. داستان نویسنده ای که در حال نوشتن یک داستان است. در پایانش هم شخصیت داستان حضور پیدا می کند. درون مایه داستان هم همان بحث قدیمی زن و مرد است. در واقع ماجرای رقابتشان، منتهی این در لایه رویی است، در لایه زیری با زنی مواجه هستیم که دچار یک نوع تضاد است. فکر می کنم نویسنده و شخصیت داخل داستانش دو وجه مختلف از خود نویسنده هستند. یک وجهش نویسنده ای که حالا یک نوع تفکر مدرن تری دارد و یک بُعد درونی اش که تفکر سنتی تری دارد، به صورت آن زن شخصیت داستان درآمده، چرا که زن شخصیت داستان می آید جلوگیری می کند از این که این بخواهد یک داستانی با تمی کاملاً  ضد مرد، فمینیستی هم نه، حتی ضد مرد بنویسد. و می آید به چه دلیلی جلوگیری می کند؟ با اشاره به دست های ترک خورده و زحمت کشیده مرد، یعنی می آید و می گوید تو به دلیل چنین موضوعی نباید بری به سمت آن. حالا شاید واقعیت ها را کامل نمی بیند و این می تواند به دلیل تضاد درونی زن باشد، اما این خیلی دلیل کوچکی است، یعنی نویسنده ما که دچار این دغدغه شده، دغدغه اش نباید به خاطر صرفاً دست های ترک خورده باشد، خود این گزاره که ما با توجه به این که مردها کار می کنند زحمت می کشند و دست های ترک خورده ایی دارند پس نباید در مورد مسائلی مثل: حقوق مان و مسائلی مثل حقوق زن حرف بزنیم این تضاد جایگاه خوبی ندارد، می توانست یک دغدغه ایی فراتر از اینها و اشاره به چیزهای خیلی فراتر باشد که واقعاً انسان را دچار دغدغه می کند. حالا یک سؤال می خواستم مطرح کنم داستان هایی مثل این داستان که شخصیت داستان در واقع از ذهن یکی از شخصیت های داستان بیرون می آید. یعنی نویسنده است که فقط آن را می بیند، ما می توانیم این داستان ها را یک داستان مدرن وهمی هم بدانیم یا نه؟ در واقع می خواهم بگویم داستان های فراداستان الزاماً شگفت هم باید باشند یعنی همه شخصیت های حاضر در داستان باید آن شخصیت را که از داستان بیرون آمده ببینید یا نه؟
خانم نژاد حسن:
در کل نکته ای خاصی که توی این کتاب توجه من را جلب کرد آوردن داستان در داستان یا به هر حال پیگیری روایت داستانی از طریق روایت های بیرونی مثل متمرکز شدن ذهن و قلم راوی روی تصویری از تلویویزن، یا به خاطر آوردن یک داستانی که قبلاً خوانده، بیان بخشی از داستان به وسیله این روایت های بیرونی، به نظرم تکنیک خاصی بود که توجه من را جلب کرد. موردی که در کل نویسنده باید بیشتر به آن توجه می کرد این بود که زن را از فضای محدود خانه و آشپزخانه بیرون می آورد. در این صورت روایت داستانی بهتر می شد که کم این اتفاق افتاده است. و دیگر این که نمادها و سمبل های خاصی که استفاده شده بود یا گاهی به صورت موتیف در متن داستان بکار رفته بود، شکل حقیقتاً خاصی داشت و ارتباط پیدا نمی کرد با کُنش ها و واکنش های شخصیت های داستان. در کل دغدغه نویسنده بیشتر دغدغه زنانه است حول محورهای محرومیت های زن و توانایی های زن. در عین حال نثر داستان، نثر ساده و روان بدون پیچش و بدون لغزشی است که این قابل توجه است و در عین حال هیچ گونه ایماژ یا آرایی که ذهن خواننده بتواند به ورای این متنی برود که دارد می خواند، ندیدم.
آقای خالقی:
یک مسئله این است: کل نویسنده هایی که حالا اکثراً هم زن هستند می خواهند برای دفاع از حقوق زنان بنویسند. اینجا یک بحث کاملاً کلیشه ایی وجود دارد که همه خانم ها این کلیشه را می نویسند حتی  دو و سه تا از منتقدین خوب تهران که من داستان هایشان را خواندم، همه از همین کلیشه استفاده می کنند. یک مرد بازاری خیلی ثروتمند و اتفاقاً خانمی که توی آشپزخانه است و نویسنده است و این مرد نمی گذارد این زن از آشپزخانه اش بیرون برود، دوست دارد زنش همیشه توی آشپزخانه بماند و زن را برای آشپزخانه می خواهد؛ برای همین توی داستان به او ظلم می کند، اما به نظر من این مسأله به واقعیت امروز ما نمی خورد. اگر زمینه ارجاع داستان را به امروز بدهیم و قبول داشته باشیم که برای مخاطب امروزی می نویسیم چنین واقعیتی امروزه صحت ندارد. اگر امروز تهران را در نظر بگیریم کدام مردی را پیدا می کنیم که حتی از لحاظ اقتصادی هم شده نخواهد زنش بیرون کار کند و به خانه کمک کند؟ این یک مسئله و مسئله دیگر که گفته شده پیشرفت، پیشرفت را من مخالفم، اتفاقاً اگر بیاییم نشان دهیم زن دارد بیرون کار می کند مردش هم به او اجازه می دهد بیرون کار کند ولی این فرهنگ مردسالاری به او اجازه کار کردن نمی دهد، آن موقع می تواند داستان خوبی برای احقاق حقوق زن باشد. نه این که ما بیاییم نشان دهیم صرفاً مرد اجازه نمی دهد که او از آشپزخانه بیاید بیرون، چیزی که توی واقعیت امروزی ما صحت ندارد. چیز دیگری که آقا یعقوب زاده هم به آن اشاره کردند فرهنگ مردسالار است، درست است که یک بخش آن بر پایه اقتصاد است. ولی صرفاً اقتصاد نیست. اسم کتاب هم خیلی رو است و به نظر من غیر منطقی است" پشت تصویر مرد" که نام کتاب است خیلی رو است. این دو تا مسئله ای بود که من می خواستم به آن اشاره کنم.
آقای مرادی:
در حقیقت ژانر این داستان متافیکشن است و در این متافیکشن دیالوگ های تئوری و نظریِ ایدلوژیک خیلی استفاده شده است. این کار به نظر من خیلی ساده انگارانه صورت گرفته است. یعنی این که تمام راه هایی که یک نویسنده می تواند استفاده کند تا یک ایدئولوژی را مطرح کند، حالا ایدئولوژی هم هر چه باشد، در این داستان هست. این داستان اصلاً فمینیستی نیست، من می خواهم بگویم تمام تمهیداتی که نویسنده در اختیار گرفته است در یک جهت و آن هم در جهت داستانی نشدن داستان است. خیلی داستان شعار می دهد، این همه شعار برای داستان دو صفحه ای زیاد است. و یک چیز دیگر که هست مرد داستان دارد یک مقاله فمینیستی از نوع مدرن می خواند و تحلیل دارد می کند و جواب می دهد ولی زن داستان درگیر یک چیزهای خیلی پایین تر است، یعنی مردی که اینقدر مدرن دارد فکر می کند نمی تواند اینقدر بد باشد، از طرفی هم خود زن داستان حالا نمی دانم این جزء این است که می خواهد داستانی را نقد کند یا داستان می خواهد به این مسأله صحه بگذارد که درگیر گفتمان غالب مرد سالار است؟ یک جا می گوید: مرد توی قاب عکس دارد نگاهم می کند هیکل رشید دارد و شکل ابروهایش به صورتش اُبهتی داده است. یعنی ظاهر یک مرد و تیپ مرد سالار را این زن نویسنده که ادعای روشنفکری فمینیستی دارد انگار تأیید می کند. حالا نمی دانم شاید هم دارد نقد می کند. در آخر داستان هم آن زن داستان می آید در حقیقت می گوید: ببین دست هایش ترک خورده است! بیشتر به جای این که این داستان فمینیستی باشد، ضد مرد است خود فمینیست به اندازه ای که من مطالعه دارم ضد مرد نیست، حتی خود فمینیست می گوید: اگر در حقیقت گفتمان فمینیست اجرا شود در جامعه مردها از زیر ستم نجات می کنند، ولی این جا یک مردی است که نمی گذارد زن فکر کند. و این به نظر من نقد فمینیست هاست، خودشان دارند خودشان را نقد می کنند می گویند ما این جوری فکر می کنیم. در صورتی که به گفتمان فمینیستی هنوز نزدیک نشده اند.
آقای طاهری:
طرح روی کتاب شما خیلی قشنگ است تبریک می گویم. اما دیالوگ های داستان خیلی تصنعی هستند. یعنی ما فکر می کنیم همه شان از زبان شما بیرون آمده است. شاید دلیلش اگر بخواهیم یک توجیه برایش پیدا کنیم این است که پایان صفحه دوم زن می گوید: می خواهم روی دیالوگ هایم تمرکز کنم اما صدای بلند شوهرم تمرکزم را بهم می زند. فقط با این توجیه می توانیم ازش رد شویم. زن داستان به شوهرش می گوید: تحقیق مقاله جالب است و می گوید: پُست مدرنیسم اجتناب ناپذیر است و زاییده شرایط ماست. ببینید ما زمانی می آییم یک تحلیل بکر توی داستان مان می آوریم که واقعاً یک چیز جدیدی برای گفتن داشته باشد، خوب این که همه مکاتب و گرایش های زاییده شرایط فرهنگی، اجتماعی روزشان بودند چیز جدیدی نیست که ما بخواهیم توی داستان از آن استفاده کنیم، به نظر من باید چیز قشنگ تری چشم زن را می گرفت، تا به شوهرش بگوید. اصلاً بحث مهمی که توی داستان شما وجود دارد یعنی بحث اصلی داستان شما چیست؟ تفاوت ذهن قصه گوی زن ها و مردهاست؟ می خواهید به چه چیزی اشاره کنید؟ به فمینیست؟ به شورش جوانان؟ دفاع از حقوق سیاه پوستان؟ استعمارستیزی؟ گریز از ظلم و ستم؟ یعنی این داستان چند محوری است و ما نمی دانیم به کدام محور باید بچسبیم؟ حالا فمینیست آن روتر از بقیه است. ولی خوب چرا بقیه ذکر می شوند؟ آیا صرف آوردن جملات دهن پُرکن به قول مرد داستان، مثل فمینیسم و پُست مدرن داستان ما را بزرگ می کند؟ از اینجا به بعد فقط ربطی به داستان شما ندارد متأسفانه توی محافل ما باب شده که ما اگر می خواهیم کسی حرف های ما را بشنود می آییم از یک سری واژه هایی استفاده می کنیم که حالا نمود بیشترش توی پُست مدرنیسم و فمینیسم است که فکر می کنم اگر کمتر به این واژه ها اشاره شود یک مقدار هم از آن نظریات توی داستان مان به صورت کاربردی استفاده کنیم به هدف مان بیشتر می رسیم. من داستان را فمینیستی نمی بینم به دو دلیل یکی این که شعارها خیل رو مطرح شده است و ثانیاً داستانِ داستان را نباید ملاک نقد داستان قرار دهیم؛ به نظر من اینجا یک زنی است که می خواهد داستان بنویسد و فقط هم زن دارد حرف می زند. یعنی ما اصلاً نقش مرد را اینجا نمی بینیم، ما یک مرد داریم که دارد یک جایی عربده می کشد، حالا چرا؟ نمی دانیم اصلاً مرد کیست و فقط با داد زدن هایش نمی گذارد زن تمرکز پیدا کند. به نظر من الان دیگر وقتش نیست از اینها استفاده بکنند. متأسفانه فمینیست در ایران فقط به همین اجازه ندادن در کار کردن و مطالعه نکردن ها خلاصه شده است. من خودم از این مکتب اجتماعی اطلاعات درستی ندارم تا آنجا که می دانم فمینیست برای دفاع از حقوق زن ها نیست. برای دفاع از حقوق انسان ها است. ما باید اینجا آن مرد داستان را می دیدیم و حالا نقش بیشتری بهش داده می شد. ما داستانِ داستان را اینجا ملاک نقد قرار نمی دهیم خود داستان اولیه را ازش استفاده می کنیم و در نهایت هویدا شدن زن پس از مدت ها پشت قاب خیلی چیز قشنگی است.
به نظرم باید داستان از همین پیدا شدن آغاز می شد. اسم داستانتان هم بیش از حد در خدمت محور داستان است اما زن قهرمان داستان با گفتن دیالوگِ: بیا دست زخم و زیلی اش را ببین مانع از به وجود آمدن شخصیت مستقل زن می شود، این دیالوگ هم ابتدا و هم انتها می آید. یک جورهایی فکر می کنم قضاوت شماست، ای کاش این قضاوت را به عهده مخاطب می گذاشتید، یعنی خود زن ها باعث تحقیر و خیلی عامیانه بگویم توسری خوردن خودشان می شوند، با این ترحم هایی که نسبت به مردها دارند در زندگی شان. در نهایت بخواهم خلاصه کنم از یکی از جملات خودتان توی داستان نام می ببرم که نوشته بودید: حامل باری هستم که باید تخلیه شود یعنی حالا گفتن یک سری مسائل بود، فکر می کنم نخواستید به یک داستان خوب برسید فقط یک سری مسائل را می خواستید به آن اشاره کنید.
آقای شایانی:
ببینید شما وقتی داستان زن زیادی آل احمد را می خوانید در واقع ماجرایی که برای زن قصه پیش می آید و خودش هم در نقش راوی دارد قصه را روایت می کند، آن تکان دهندگی که توی آن ماجرا وجود دارد در واقع موقعیت زن را توی آن داستان نشان می دهد، اما دقت آل احمد در واقع توی قصه پردازی است، یعنی نه قضاوتی می کند نه دخل و تصرفی در اصل واقعیت می کند، در واقع آن چیزی را که هست، نشان می دهد، اما برای مخاطب موقعیت زن واضح تر و عینی تر می شود.
یا یکی از داستان های فرخنده آقایی "آناناس" آنجا هم زن داستان با موقعیتی که درونش پرتاب می شود و مردهایی که دیالوگ های جالبی ما بین شان رد و بدل می شود شکنندگی موقعیت زن را توی آن فضا نشان می دهند و در واقع عملاً می بینیم آنجا هم قضاوتی وجود ندارد و درامی که شکل می گیرد توی ذهن مخاطب است، اما شما اینجا یک طرحی را جلو آوردید یک طرحی را مشخص کردید و در واقع با یک سری اِلمان های ضعیفی که هر کدام نصفه و نیمه توی داستانتان شکل گرفتند، خواستید یک موقعیتی از آن به دست بدهید، بعد نه درامی ایجاد کردید نه فضایی که این درام در ذهن مخاطب ایجاد شود، فقط صرفاً ارائه یک سری دیالوگ هایی است که شاید آرزوی یک زن باشد و در واقع حامل هیچ معنایی نیست. ببینید نوشتن این داستان ها یک مقدار مشکل است چون وقتی صحبت از فمینیست می کنیم در واقع تمام هنجارهایی که تاکنون بوده می خواهیم بشکنیم یعنی تعریف جدیدی می خواهیم بکنیم که متأسفانه این هم نیست، باز این زن توی فضای خانه و آشپزخانه فکر و ذهنش دارد حرکت می کند ولی در نهایت به آن نتیجه کلیشه ای و سنتی می رسد که بالاخره این مرد دارد کار می کند، دارد تلاش می کند، این کار را نکن، چیزی ننویس، در واقع از حق خودت بگذر. شاید اگر هوشمندانه تر به این قضیه نگاه می کردید می آمدید نتیجه می گرفتید که زن همچنان می داند نباید کاری انجام دهد و چیزی را پیش ببرد. طرح را ضعیف می ببینم، ساختار و لحنی توی داستان وجود ندارد. دیالوگ ها همچنان که دوستان گفتند تصنعی است و هیچ درامی ایجاد نمی کند گاهی وقت ها هم فضا واقعاً دراماتیک می تواند باشد.
آقای ملک:
به عنوان یک خواننده که قبلاً هم کتاب های متنوعی خوانده ام فکر می کنم آنچه مطرح می شود، ظاهراً بیان حس دوران است؛ نبض تپنده ای است که آن نسل توی دوران خودش زندگی می کند و موضوعاتی که جلوی پایش است، بعضی از دوستان از مسائلی که گریبانگیر جامعه موجود چه داخلی چه جهانی است، حرف زدند و انسان هایی که می خواهند راهی برای بهتر زیستن و ارتباط گیری به دست بیاورند. من ادبیات را به عنوان ادبیات ارتباطی می شناسم درک من حداقل این بوده است، حداقل از چالش های به اصطلاح نیروهای جنبش آزادیخواه که توی غرب دیدم و یا می شناسم فکر می کنم ادبیاتشان بیشتر ادبیات ارتباطی است، یعنی می خواهند بیان کنند که چه مسائلی در به اصطلاح حوزه های مسائل تناقضات و مشکلات است که باید حل بکنند. داستان در مجموع به نظر من شیرین است و مسائلی را مطرح می کند، ولی همان طور که گفته شد موضوعاتی مطرح شده که فراتر نرفته و زن همچنان تسلیم باقی مانده است. فضای فمینیستی خیلی فراتر از این است.
آقای بابایی:
من برعکس دوستان نگاهم به داستان همدلانه تر است در مورد خود داستان می خواهم بحث کنم و قبل از آن دوست دارم در مورد چیز دیگری حرف بزنم و آن هم این است: وقتی ما در مورد فراداستان حرف می زنیم. به نظرم باید دقت کنیم که فلسفه ی نوشتن فراداستان چیست؟ چطور چنین گونه ای به وجود آمد؟ آیا صرفاً یک گونه ای است که همین طوری نویسنده ها تصمیم گرفته اند بنویسند، یا پشت این گونه ادبی یک مبحث جامعه شناسی در واقع تفکری وجود داشته که این مسئله به وجود آمده است؟ من فکر می کنم داستان شما از نظر قالب، فراداستان و پیام محور است. فکر می کنم پسوند پیام محور را اگر اضافه بکنیم خیلی از مسائل داستان و خیلی از ایرادهایی که به داستان وارد شده، در نوع خودش رفع وحل می شود. بحث بسیار مهمی که توی داستان شما وجود دارد و شاید اصلاً دیده نشده است بحث این است که آن را یک نویسنده تو ایران نوشته و قرار نیست زن فمینیست امریکا با قوانین آنجا باشد یا آلمان یا اروپا، یک زن ایرانی. به نظر من یک تصویر درست از یک زن ایرانی داده می شود این زنان در واقع از حقشان می گذرند و محوریت اصلی داستان از لحاظ اندیشه همین است. فکر می کنم اتفاقی که دارد توی کشور ما می افتد و با توجه به آن درست تصویر شده یعنی چیزی خارج از آن ندارد. و در واقع تصویری که نشان می دهد همین است، فقط بعضی جاها بعضی صحبت ها که می شود. من هم با نقد دوستان موافقم در بعضی جاها انگار چیزهایی از دست نویسنده در رفته است یک چیزهایی که نشان داده شده توی داستان به هر جهت با یک مقدار تسامح و بازنویسی درست می شود، ما باید اول با ژانر داستان تکلیف خودمان را روشن کنیم با توجه به صحبت هایی که می شود انگار به ژانر داستان توجه نشده است. توی فراداستان و من قید پیام محور هم بهش اضافه می کنم، مباحث همین است. در واقع شاید پهلو هم بزند به شعارزدگی، این صحبت ها که با توجه به ژانرش توجیه درون متنی دارد. شاید خیلی از دوستان طرفدار این گونه نباشند و شاید خود من هم تا حدی طرفدار این داستان نباشم. یک بحث دیگری که من دوست داشتم بهش اشاره کنم آن هم این است که جایی اشاره می شود به تصویر پُر اُبهت مرد توی قاب که بعد می لرزد یعنی دارد در واقع به آن دیدگاه مرد خدشه هایی وارد می شود اما این زن چه کاری انجام می دهد که خدشه وارد می شود به این؟ این خیلی کم رنگ است، یعنی توی داستان اِلمان که نشان دهد در واقع دارد به آن دیگاه خدشه وارد می شود، پُر رنگ نیست. آیا چون می گوید یکی دیگر هم اینجا هست و دارد سرش داد می زند، خدشه وارد می کند؟ من فکر می کنم یک مقدار اینها در داستان اگر مشخص شود بهتر است. حالا یک بحثی هم شد من دوست دارم در موردش صحبت کنم که در مورد صحنه پایانی و بحث اقتصاد بود، به نظر من مهم ترین مشکل توی ایران این است که زنان دارای جایگاه اقتصادی مستقل نیستند و چون از لحاظ اقتصادی وابسته به مرد هستند برای همین اصلاً نمی توانند چیزی بگویند و این صحنه پایانی که می گوید دستش زخم و زیلی شده این تأکید بر این است که زن از لحاظ اقتصادی وابسته به مرد است و دارد آن را به نوعی پُر رنگ می کند. مرد زحمت می کشد به هر حال پول در می آورد و به نوعی خرجی مرا هم می دهد و این برمی گردد به مسئله فرهنگی ما که در درون داستان توجیه شده و درآمده است. من فکر می کنم در نوع خودش زیاد نباید سخت گرفت، اگر بخواهیم تقسیم بندی کنیم مخاطب و مخاطب حرفه ای را، چون اینجا اکثر دوستان مخاطب های حرفه ای هستند. و مخاطب حالا خیلی ساده تر، من جزء مخاطب ساده تر هستم و سخت نمی گیرم روی حوزه داستان. فکر می کنم اگر با این نگرش به داستان نگاه کنیم و یک مقدار همدلانه برخورد کنیم به نظر من داستان خوب و قابل قبولی است در نوع خودش.
یکی از حاضران:
من نظرم این است این زن، همین بود که وصف شده. این هم یک نوع زن است. مگر حتماً زنی که کتاب می خواند یا با واژه پُست مدرن و کل مفهومش آشنا است باید یک زنی باشد که به هر حال خیلی غیر از این باشد؟ مگر نویسنده نمی تواند این زن را به تصویر در بیاورد؟ حالا این زن پُر از کج تابی است. مگر قرار است ما داستان را عقلایی با منطق داستان نویسی حتماً بررسی کنیم؟ داستان را باید با منطق خود داستان بررسی کنیم. این داستان این است، این زن این است، حالا ممکن است من این زن را نپسندم، شما بپسندی، ولی نویسنده این زن را به تصویر درآورده است، این یک نکته. بعد نکته دیگر که می خواستم بگویم: به نظر من نویسنده این تصویرهایی را که به ما ارائه کرده اگر تمامی این مسائل را به رخدادهای بیرونی اتصال می داد و رخداد بیشتری در داستان می آورد، شخصیت داستانش به اصطلاح قابل توجیه تر و عینی تر می شد، رخداد کم است بیشتر حرف است، بیشتر نظریه گفته می شود و دیالوگ است، اگر با رخداد عجین می شد شاید روایت بهتر ارائه می شد.
یک از حاضران:
من می خواستم بگویم وقتی حرف از زن ایرانی می شود، زن سنتی ایرانی، که می خواهد بگوید من مدرنم و من دارم می فهمم و درک می کنم، این زن سنتی نباید راجع به سیاه پوست ها حرف بزند. او دارد راجع سنت ایران حرف می زند. پُست مدرن توی این داستان سه صفحه ای ننشسته یا باید بیشتر رویش کار می شد و زن بیشتر به تصویر کشیده می شد. داستان کُنش و واکنش داستانی ندارد.
آقای گودرزی:
داستان همان طور که دوستان گفتند، فراداستان است. راوی و شخصیت زن داستان با دو مردشان یک مربع می سازند. البته همان طور که آقای یعقوب زاده گفتند، چون فراداستان است و زن شخصیت داستانی است، انطباق روان شناختی دارد با خود شخصیت اصلی. یعنی بسیار نزدیک هستند. در واقع می توانیم بگوییم مشکلات راوی- نویسنده فرافکنی می شوند توی داستان و ذهنیت زن است که دارد از زندگی خودش معنا می گیرد و مرکزیت می گیرد، پس بحث مرکزی داستان حقوق زن و کیستی زن در جامعه مرد سالاری است که باعث می شود تصویر زن پشت تصویر مرد پنهان شود و مرد مانع از دیده شدن آن شود. خوب توی این گفتمان وظیفه زن آشپزی و شستن است و حرکت به سمت این است که آن تابلو که نمادی از مرد است متزلزل شود من هم معتقدم که چه اتفاقی افتاد که تابلو لرزید؟ یعنی رخدادی که معقول باشد و این تابلو را به لرزه درآورد توی داستان نیست. ظاهراً این هم مفهومی است و ما باید بگوییم جهان امروز بالاخره، می خواهد این کار را بکند. و داستان می خواهد به آن سمت برود که آن تغییر را ایجاد کند یک چیزی که هست و آقای یعقوب زاده گفتند تناقض توی ذهن زن است، یعنی داستان می خواهد برود به سمت فمینیست به آن معنای اروپایی اش. ولی این که زن و مرد در جامعه سرمایه داری که بر مبنای تولید است هر دو مظلوم هستند و اینجا است که توجه می کند به دست ترک خورده و زخم و زیلی مرد و دو بار این مسئله تکرار می شود یک بار اوایل و یک بار آن اواخر، می خواهد نشان دهد که زن داستان توجه دارد توی این جامعه تقابل مرد با کار اصلی تر است، ولی اشکالی که توی مفهوم محوری هست این است که حالا خوب فرض کنید مرد دستش زخم و زیلی است و کار سختی دارد می کند، که درست است، ولی آیا او باید بعد از آن کار سخت بیاید توی خانه بزند توی سرِ زنش؟ گور پدرش، زحمت می کشد که می کشد، این یک بخش قضیه است، ولی قرار نیست اینجا زن ستم مضاعف بکشد. یعنی نه تنها مرد از نظر اقتصادی در ستم است، زن، هم از نظر اقتصادی در ستم است، هم در برخورد با مرد در ستم است. به نظر من شاید این مفهوم محوری را باز کنیم می بینیم که داستان به عامل فردی توجه می کند تا جمعی. یعنی اینجا رابطه راوی با شوهرش معیار سنجش است و آن تابلو. شاید بگویم از طریق نمادپردازی جزء به کل باید برویم به سمت جامعه، ولی توی داستان ما حرکتی آن طوری نمی بینیم. بحث هایی که دوستان کردند و گفتند این داستان، مقاله یا شاید داستان پُست مدرن و این جور چیزهاست، در واقع نشان می دهد که متن خودآگاه است، متن خودآگاه یعنی این که چیزهایی که دارد مطرح می کند عمداً دارد مطرح می کند و می داند چه می خواهد بگوید: بحث پسامدرنی و ساختارشکنی از روابط انسان ها و توجه به حقوق اقلیت. راوی با این که نویسنده است باز مرد مانع از کارش است. البته دوستان گفتند یعنی حتی اگر مانع از کارش توی جامعه باشد خیلی چیزهای دیگر اتفاق می افتد و پایان داستان می خواهد نتیجه بگیرد به خاطر این بحث ها، شاید به خاطر این بحث های ساختارشکنی است که آن تابلو می لرزد. یعنی می خواهد بگوید اندیشه هایی که امروزه مطرح شده است آن سایه را کم رنگ کرده است. من مطئمن هستم صرفاً بحث مطرح کردن، باعث لرزش تابلو نمی شود پس به این تعبیر، داستان اگر بخواهیم بگوییم فمینیستی باید بگوییم فمینیسم ایرانی است. یعنی اگر این اصطلاح را بخواهیم به کار ببریم نباید به معنای اروپایی اش به کار ببریم. حتی توی آن جا هم مرحله اول و دوم و سوم دارد، یعنی مراحلی بوده که ظاهراً مرد مقصر است. این داستان بیشتر به این سمت دارد می رود البته به مناسبات اقتصادی هم یک گوشه چشمی دارد. بعد آن زنِ شخصیت داستان که قلم راوی را می گیرد، برای من پایان داستان یک مقدار تصنعی بود و اندیشه محور که آن زن داستان قلم را از راوی می گیرد. یعنی خودش دارد از خودش می گیرد و به خود می گوید: خوب حالا که شوهرم دارد زحمت می کشد و دستش ترک خورده، عیبی ندارد که نمی گذارد کار کنم. یعنی خود این راوی هم می خواهد ترک دست را تقسیم بر دو کند، اما وجه فرهنگی مرد مانع است. من اگر بخواهم حرفم را جمع کنم باید بگویم این گونه داستان ها طرفدارهای خاص خودش را دارد، آن کسانی که به مفاهیم توجه می کنند خوششان می آید و کسانی که به عناصر فنی داستان توجه می کنند خوششان نمی آید، چون این داستان به عناصر فنی چندان توجه نکرده است و دغدغه اش شاید این نبوده یعنی ما باید انتظارمان را از متن مشخص کنیم. اینجا داستانی هست که می خواهد بگوید زن توی جامعه ی ما اینجوری است و بعد مسائل جهانی هم به جامعه ما می رسد، اگر اینجوری نگاه کنید می توانید پرسش هایی را مطرح کنید مثلاً: آیا درست است؟ چگونه باید باشد؟ در واقع داستان را باید جور دیگر خواند.

آخرین بروزرسانی در يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۳
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است