امروز    سه شنبه , 20/بهمن/1388   Tuesday , 09/February/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره پنجم ـ بهمن ماه 1388
چراغ قرمز
کارگاه داستان
از اسطوره به تاريخ و از تاريخ به رمان
سخنرانی دكتر اقبال زاده
داستانهای کوتاه
«مسعود كاميابي»
کرسي تصوير
غزلي از خالده فروغ
پرمدعا
واجد هروی
صله
شعری از محمود پور دامغانی
زبان و هویت
جاویدفرهاد
جشن عروسی مریسانا
برگردان سيامك گلشيري
فاوست کیست؟
نویسنده: گرد اِِِِِِِورِسبِرگ
نگاهي بر ادبيات کودک در جهان
به قلم سعيد گودرزي
وکیل
داستانی از کافکا

داستانك هاي فلسفي PDF چاپ پست الکترونیکی
داستانک   
دوشنبه, ۰۶ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۹
 برگردان علی عبداللهیفلسفه
فلسفه ازآغاز تا امروز ، درموارد زيادي از زندگي روزمره الهام گرفته است . اين مسئله درباره ي  نخستين فيلسوفان يوناني آشکاراست و درمورد فيــلسوفان شرق کهن نيزمصداق دارد. حتا امروزه رشته اي به نـام  « فلسفه ي امور روزمره » در  دانشگاه ها  تدريس  مي شود. بخش چشم گيري از آراء فيلسوفان برگرفته از مشاهدات روزمره آن ها در امور ساده زندگي ست و در همين نقطه است که  فلسفه با ادبيات در مي آميزد.  مثلاً « جوانگ دزو» فيلسوف  چين  باستان  وقتي درجايي پروانه اي مي بيند ، با خود مي انديشد : آيا او ست که روياي پروانه را مي بيند يا  خودش  خوابي در روياي پروانه است . ازاين دست نگاه هاي ادبي، فراوان در تاريخ فلسفه وجود دارد .

آنچه در زير مي خوانيد  دو داستانک  است  که علي عبدالهي مترجم  آثار  فلسفي  و ادبي براساس حکايت هاي کهن فلسفي آنها را بازنويسي کرده است. متوني که درآنها به سختي مي توان مرز داستان با حکمت باستاني را تشخيص  داد .

گوسفندان خوشبخت
حکايت کرده اند که روزي از روزها « ديوگنس » درشهر « مگارا » گوسفنداني را ديد که چست وچابک درلباس گرم پشم هايشان ، جست و خيز مي کردند ومي چريدند . رها از هر قيد وبند وستمي از فرط خوشبختي بع بع مي کردند . اما بچه ها لخت وپتي در کوچه ها سرگردان بودند ، چشم ها يشان دودو مي زد و نا نداشتند . بعد از تماشاي اين منظره با خود گفت :
ـ گوسفند بودن هزار مرتبه بهتر از پسر يک مگارايي بودن است : چنين عريان وپاپتي !
همين ديو گنس نيز وقتي به شهر کوچک " ميندوس " سفرکرد و دروازه عظيم  ورودي اين شهر را ديد ، فرياد برآورد وگفت :
ـ « اي مردم ، دروازه را محکم ببنديد ، مبادا شهر از دست تان بگريزد !»
انبوه نيزه داران وسواراني که جلوي دروازه نگهباني مي کردند به او خنديدند و ديوگنس خم نشين از دروازه گذشت .
دريکي از کوچه ها مرد جواني ، فيلسوف ژوليده  را ديد و راه بر او گرفت وبه او گفت :
ـ « ديو گنس حکيم ، مي خواهم اثري بنويسم که تاکنون هيچ کس پيش از من نظير آن را ننوشته باشد و هيچ کس پس از من نيز آن را ننويسد ! بگو ، چه کنم ، اي حکيم ! »
ديو گنس بي معطلي گفت :
ـ « سياهه ي مردگان است را بنويس ! شاه کار غريبي مي شود !»


گوش هاي جبار  در  پاهاي  اوست
ديونيسيوس  يکي  از  جباران  خون ريز  شهر  سيراکوس  بود .  شهرت او در  جباريت  مرزهاي  زمان  را  در  نورديد بود .  روزي از روزها ، آريستيپ ، يکي از فرزانگان  کهن يونان ، به پيشگاهش رفت و ازاو تقاضايي کرد.  اما کو گوش  شنوايي که  خواسته اش  را  اجابت  کند !
آريستيپ  که مستاصل شده  بود  چاره اي  نديد جز آنکه  جلوي  جبار سيراکوس زانو زند ، پيشاني  به  خاک  بمالد و پاهاي  جبار را بوسه باران کند.  پس از اين مراسم  ابراز بندگي  ،  خواسته اش در دم  اجابت  شد .  بر خاست  و پي  کار خود رفت .
بعد ها دوستان و هم صحبتي هايش او را به  خاطر اين  کار ذليلانه اش  به باد سرزنش  گرفتند  و باران  ملامت  بر او  باريدن  گرفت .  آريستيپ پرسيد :
ـ  من چه  گناهي  دارم که  گوش هاي  ديونيسيوس  در پاهاي  اوست ؟
ملامت گران  لختي  به  فکر فرو رفتند  و دست از سر آريستيپ برداشتند .
 
+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
+/- نظر ها
افزودن جدید جستجو

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین بروزرسانی در شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۰
 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است