|
داستانک
|
|
دوشنبه, ۰۶ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۹ |
برگردان علی عبداللهی
فلسفه ازآغاز تا امروز ، درموارد زيادي از زندگي روزمره الهام گرفته است . اين مسئله درباره ي نخستين فيلسوفان يوناني آشکاراست و درمورد فيــلسوفان شرق کهن نيزمصداق دارد. حتا امروزه رشته اي به نـام « فلسفه ي امور روزمره » در دانشگاه ها تدريس مي شود. بخش چشم گيري از آراء فيلسوفان برگرفته از مشاهدات روزمره آن ها در امور ساده زندگي ست و در همين نقطه است که فلسفه با ادبيات در مي آميزد. مثلاً « جوانگ دزو» فيلسوف چين باستان وقتي درجايي پروانه اي مي بيند ، با خود مي انديشد : آيا او ست که روياي پروانه را مي بيند يا خودش خوابي در روياي پروانه است . ازاين دست نگاه هاي ادبي، فراوان در تاريخ فلسفه وجود دارد .
آنچه در زير مي خوانيد دو داستانک است که علي عبدالهي مترجم آثار فلسفي و ادبي براساس حکايت هاي کهن فلسفي آنها را بازنويسي کرده است. متوني که درآنها به سختي مي توان مرز داستان با حکمت باستاني را تشخيص داد .
گوسفندان خوشبخت حکايت کرده اند که روزي از روزها « ديوگنس » درشهر « مگارا » گوسفنداني را ديد که چست وچابک درلباس گرم پشم هايشان ، جست و خيز مي کردند ومي چريدند . رها از هر قيد وبند وستمي از فرط خوشبختي بع بع مي کردند . اما بچه ها لخت وپتي در کوچه ها سرگردان بودند ، چشم ها يشان دودو مي زد و نا نداشتند . بعد از تماشاي اين منظره با خود گفت : ـ گوسفند بودن هزار مرتبه بهتر از پسر يک مگارايي بودن است : چنين عريان وپاپتي ! همين ديو گنس نيز وقتي به شهر کوچک " ميندوس " سفرکرد و دروازه عظيم ورودي اين شهر را ديد ، فرياد برآورد وگفت : ـ « اي مردم ، دروازه را محکم ببنديد ، مبادا شهر از دست تان بگريزد !» انبوه نيزه داران وسواراني که جلوي دروازه نگهباني مي کردند به او خنديدند و ديوگنس خم نشين از دروازه گذشت . دريکي از کوچه ها مرد جواني ، فيلسوف ژوليده را ديد و راه بر او گرفت وبه او گفت : ـ « ديو گنس حکيم ، مي خواهم اثري بنويسم که تاکنون هيچ کس پيش از من نظير آن را ننوشته باشد و هيچ کس پس از من نيز آن را ننويسد ! بگو ، چه کنم ، اي حکيم ! » ديو گنس بي معطلي گفت : ـ « سياهه ي مردگان است را بنويس ! شاه کار غريبي مي شود !»
گوش هاي جبار در پاهاي اوست ديونيسيوس يکي از جباران خون ريز شهر سيراکوس بود . شهرت او در جباريت مرزهاي زمان را در نورديد بود . روزي از روزها ، آريستيپ ، يکي از فرزانگان کهن يونان ، به پيشگاهش رفت و ازاو تقاضايي کرد. اما کو گوش شنوايي که خواسته اش را اجابت کند ! آريستيپ که مستاصل شده بود چاره اي نديد جز آنکه جلوي جبار سيراکوس زانو زند ، پيشاني به خاک بمالد و پاهاي جبار را بوسه باران کند. پس از اين مراسم ابراز بندگي ، خواسته اش در دم اجابت شد . بر خاست و پي کار خود رفت . بعد ها دوستان و هم صحبتي هايش او را به خاطر اين کار ذليلانه اش به باد سرزنش گرفتند و باران ملامت بر او باريدن گرفت . آريستيپ پرسيد : ـ من چه گناهي دارم که گوش هاي ديونيسيوس در پاهاي اوست ؟ ملامت گران لختي به فکر فرو رفتند و دست از سر آريستيپ برداشتند .
|
|
آخرین بروزرسانی در شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۰ |