|
بررسي اهم نظريات ادبي و روش شناسي كاربردي |
|
|
|
|
مولف و محقق: ارغوان اشتراني
|
|
سه شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۳۲ |
 نظریه ادبی نحوهي دريافت معنا از متن يا معنا بخشي به آن از سوي ما خوانندگان، بستگي دارد به چهار چوب ذهنياي كه هر يك از ما در خصوص ماهيت واقعيت براي خود ساخته ايم. اين چهارچوب يا جهانبيني، شامل «مفروضات يا پيش انگاشتههاي(خودآگاه يا ناخودآگاه) ما دربارهي ساختار اساسي دنيا» است. واكنش ما به متن ادبي عمدتا پاسخ به سوالاتي همچون سوالات زير يا سوالاتي از اين دست را تعيين ميكند: اخلاق يا اصول اخلاقي بر چه معنايي استوار است؟ مفهوم تاريخ بشر چيست؟ آيا وجود بشر واجد هدفي جامع است؟ زيبايي، حقيقت و خير چيستند؟ آيا واقعيت غايي وجود دارد؟ نظريهي ادبي بر چنين چارچوب ذهنياي استوار است. اين چارچوب ممكن است مستدل و منطقي باشد و يا برعكس بر پايهي عادات و آموزههاي از پيش تعيين شده افراد شكف يافته باشد، در هر صورت ارزيابي خوانندگان از خوبي و ارزش اثر هنري از همين اساسيترين نظرات فلسفيشان ناشي ميشود. انتساب صفاتي چون خوب، بد، اخلاقي يا غير اخلاقي، زشت، زيبا به متني خاص از جانب ما، في الواقع به همين چارچوب ذهني پيوسته و پويا وابسته است. پيكربندي اين چارچوب ذهني و متصل ساختن عناصر متعدد نقد عمليمان در هيئت بدنهاي منسجم و يكدست از دانش، همان تديون نظريهي ادبي ما محسوب ميگردد. ميتوان گفت هر خوانندهاي هوادار نوعي نظريهي ادبي است. با اين وجود ممكن است نظريههاي خوانندگان آگاهانه يا ناآگاهانه، مبتني بر اطلاعات دقيق و كامل يا فاقد اطلاعات در خور و ناقص باشد. نظريهي ادبي ناقص و ناآگاهانه مبهم خواهد بود و به تفاسيري غير منطقي و نادرست و بينظم خواهد انجاميد. حال آنكه نظريهاي واضح و عاري از تناقض به روشني تبيين شده و امكان اتخاذ شيوهاي را به خواننده ميدهد تا آن اصول را بنيان نهند و بر پايهي آن اصول بتواند به نحوي مستدل به توجيه و ساماندهي و ارزيابي متن بپردازد. فرانظريه عبارت است از نظريهي ادبياي كه دربرگيرندهي تمامي برداشتهاي احتمالي خوانندگان دربارهي يك متن باشد. چنين متني در مورد هيچ اثر ادبياي وجود حقيقي ندارد. نقد نظري به تدوين نظريات و اصول و مباني مربوط به ماهيت و ارزش هنر ميپردازد. نقد نظري از طريق بيان اصول عام زيباييشناسانه و اخلاقي هنر، زمينهي لازم را براي نقد عمل فراهم ميآورد. منتقدين آثار ادبي دو دستهاند منتقدين مطلق گرا و منتقدين نسبي گرا. منتقد مطلق گرا: صرفا قائل به وجود نظريهاي واحد يا مجموعهاي ثابت از قواعد است. منتقد نسبي گرا: در نقد آثار مختلف ادبي از نظريات گوناگون و حتي مغاير بهره ميبرد. نحوهي دريافت معنا از متن يا معنا بخشي به آن از سوي ما خوانندگان، بستگي دارد به چهار چوب ذهنياي كه هر يك از ما در خصوص ماهيت واقعيت براي خود ساخته ايم. اين چهارچوب يا جهانبيني، شامل «مفروضات يا پيش انگاشتههاي (خودآگاه يا ناخودآگاه) ما دربارهي ساختار اساسي دنيا» است. واكنش ما به متن ادبي عمدتا پاسخ به سوالاتي همچون سوالات زير يا سوالاتي از اين دست را تعيين ميكند: اخلاق يا اصول اخلاقي بر چه معنايي استوار است؟ مفهوم تاريخ بشر چيست؟ آيا وجود بشر واجد هدفي جامع است؟ زيبايي، حقيقت و خير چيستند؟ آيا واقعيت غايي وجود دارد؟ نظريهي ادبي بر چنين چارچوب ذهنياي استوار است. اين چارچوب ممكن است مستدل و منطقي باشد و يا برعكس بر پايهي عادات و آموزههاي از پيش تعيين شده افراد شكف يافته باشد، در هر صورت ارزيابي خوانندگان از خوبي و ارزش اثر هنري از همين اساسيترين نظرات فلسفيشان ناشي ميشود. انتساب صفاتي چون خوب، بد، اخلاقي يا غير اخلاقي، زشت، زيبا به متني خاص از جانب ما، في الواقع به همين چارچوب ذهني پيوسته و پويا وابسته است. پيكربندي اين چارچوب ذهني و متصل ساختن عناصر متعدد نقد عمليمان در هيئت بدنهاي منسجم و يكدست از دانش، همان تديون نظريهي ادبي ما محسوب ميگردد. ميتوان گفت هر خوانندهاي هوادار نوعي نظريهي ادبي است. با اين وجود ممكن است نظريههاي خوانندگان آگاهانه يا ناآگاهانه، مبتني بر اطلاعات دقيق و كامل يا فاقد اطلاعات در خور و ناقص باشد. نظريهي ادبي ناقص و ناآگاهانه مبهم خواهد بود و به تفاسيري غير منطقي و نادرست و بينظم خواهد انجاميد. حال آنكه نظريهاي واضح و عاري از تناقض به روشني تبيين شده و امكان اتخاذ شيوهاي را به خواننده ميدهد تا آن اصول را بنيان نهند و بر پايهي آن اصول بتواند به نحوي مستدل به توجيه و ساماندهي و ارزيابي متن بپردازد. فرانظريه عبارت است از نظريهي ادبياي كه دربرگيرندهي تمامي برداشتهاي احتمالي خوانندگان دربارهي يك متن باشد. چنين متني در مورد هيچ اثر ادبياي وجود حقيقي ندارد. نقد نظري به تدوين نظريات و اصول و مباني مربوط به ماهيت و ارزش هنر ميپردازد. نقد نظري از طريق بيان اصول عام زيباييشناسانه و اخلاقي هنر، زمينهي لازم را براي نقد عمل فراهم ميآورد. منتقدين آثار ادبي دو دستهاند منتقدين مطلق گرا و منتقدين نسبي گرا. منتقد مطلق گرا: صرفا قائل به وجود نظريهاي واحد يا مجموعهاي ثابت از قواعد است. منتقد نسبي گرا: در نقد آثار مختلف ادبي از نظريات گوناگون و حتي مغاير بهره ميبرد.
نقد ادبي مدرن در قرن بيستم با طيف گوناگوني از شويههاي متفاوت و مهيج براي نقد مواجه ميشويم. مكاتبي كه هر يك از آنها سوالات موجه و مربوط و در عين حال متفاوت با سوالات ساير مكاتب دربارهي متن را مطرح ميكند. اكثر اين مكاتب در مطالعات ادبي از اتخاذ رهيافت كل گرايانه كه كارشض بررسي و تحليل و تفسير تمامي عناصر وضعيت هنري است پرهيز و توجهشان را منحصرا به يك يا چند جنبهي خاص معطوف ميكنند. مثلا مدرنيسم (به ويژه نقد نو: نخستين جنبش نقادانهي قرن بيستم) متمايل به گسست از گذشته است و ظاهرا تاثيرپذيري متن ادبي را از عوامل فرهنگي منكر ميشود و ميگويند متن را بايد با خودش توصيف كرد. اما از منظر تاريخ گرايي نوين كه جديدترين مكتب فكي در حوزهي نقد ادبي است بايد ذهنيت تاريخي را مد نظر داشت زيرا متن داستاني و محيط تاريخي و فرهنگي آن به نحو شگفتآوري همانندند. از ميان مكاتب نقد تفسيري قرن بيستم به هشت مورد از برجسته ترين آنها اشاره خواهد شد.
در حقيقت قرائت بي طرفانه ي متن ممكن نيست. زيرا هر قرائتي از متن متضمن پذيرش نظريه اي آگاهانه يا ناآگاهانه و منسجم و مبتني بر اطلاعات كافي يا نامنسجم و فاقد اطلاعات دقيق است. از اين ميان قرائتي كه هوشمندانه و بر پايهي اطلاعات كافي صورت گيرد اولي است. نقد نو عنوان نقد نو نخستين بار در كتب نقد نو 1942 نوشته جا كرو رنسم به كار رفت. او اعتقاد داشت شعر بايد فارغ از نيت و حالت عاطفي مولف آن يا ارزشها و عقايد مولف يا خواننده مورد بررسي قرار بگيرد و حقيقت و معناي حقيقي آن مورد كشف قرار بگيرد. نقد نو طي تاريخ طولاني و موفقيت آميز خود به نامهاي مدرنيسم، فرماليسم، نقد زيبايي شناسانه خوانده شده است. منتقدان ادبي ديدگاه رمانتيك ها اومانيست ها، ناتوراليستها و تاثرگراها را مردود شمردند. (نا توراليستها انسانها را صرفا حيواناتي گرفتر آمده در دنيايي كه شالودهي آن اصول علمي تعريف شده اي است ميدانند. حيواناتي كه اغلب به طور غريزي به محيط و سائق هاي دروني شان واكنش نشان ميدهند. نو اومانيستها كيفيت اخلاقي اثر هنري را واجد ارزش ميدانستند. رمانتيكها در مطالعات ادبي به احساسات و نگرش هاي ارائه شده ي هنرمندان در آثارشان مي پرداختند و ديدگاهشان به مكتب بياني معروف بود. تاثرگراها با تكيه بر ارزشهاي زيبايي شناسانهِ متن اعتقاد داشتند آنچه اهميت دارد احساسات و مشاهدات شخصي ما در برخورد با اثر هنري است.) رويكرد نقد نو به رويكرد "متن و فقط متن" موسوم است و مدافعان آن فرماليست نام دارند. در آغاز سده ي بيستم پژوهش ادبي تحت سيطرهِي تحقيق تاريخي و زندگينامهاي انجام ميشد. به اعتقاد بسياري از منتقدين نقش نقد اين بود كه از زمينهي تاريخي متن پرده بردارند و چند و چون تاثير زندگي مولف در نوشتههاي وي را معلوم سازند. اين گونه تحليل برون متني در بسياري از گروههاي آموزش عالي به هنجار بدل شده بود. عطف توجه نقد نو از شاعر به خود شعر ريشه در افكار اليوت دارد. او اظهار مي دارد كه شاعر شخصيت يا عواطف خود را در شعر دخيل نيم كند بلكه زبان را به گونه اي به كار ميگيرد تا بتواند احساسات و عواطف غير شخصي مشترك ميان همه افراد بشر را در شعر بگنجاند. نقد نو همچنين از ريچاردز روانشناس معاصر اليوت اصطلاح نقد عملي را وام گرفته است كه اكنون مرادف شيوهي تحليلي اين مكتب گرديده است. بايد توجه داشت حقيقت كشف شده در تجربهي زيبايي شناسانه هر گونه اثر هنري با حقيقتي كه علم در اختيار ما قرار مي دهد تفاوت دارد. مثلا علم در قالب يك گزاره صريح مي گويد آبد در دماي صد درجه سانتيگراد جوش مي آيد نه در 99 درجه يا 101 درجه اما كشف حقيقت شعر و كليهي متون ادبي متضمن به كارگيري تخيل و شهود است. منتقدان نقد نو اعتقاد داشتند نيات و احساسات بيان شده در شعر را نبايد با احساسات مولف يا نيات او يكي دانست. آنها قائل شدن به اين كه معناي شعر ترجمان تجارب يا نيات شخصي مولف است را سفسطه دربارهي قصد نويسنده ميناميدند اما منكر ارتباط شعر با شاعر نميشدند. براي فهم دقيق تر اين موضوع به مثال اليوت در مقالهي «سنت و قريحه فردي» توجه كنيد. ذهن شاعر در حكم كاتاليزور است. همان طور كه در فرايند تبديل آب اكسيژنه به آب اشعه خورشيد بي آنكه از اين فعل و انفعالات تاثير پذيرد بر اين فرايند تثيرگذار است ذهن شاعر چون كاتاليزر تجارب مربوط به مولف (نه خصايص و تلقيات او) را تحت لوي شيئي خارجي و مخلوقي جديد فراهم ميآورد. پس شعر محصول در هم آميختن خصايص شخصيتي مولف نيست بلكه نتيجه ادغام تجارب اوست. منتقدان نو ضمن چشم پوشيدن از مولف زمينه ي اجتماعي يا موقعيت تاريخي واكنش عاطفي خواننده به متن را هم نه حائز اهميت مي دانند و نه معادل تفسير متن. به عقيده منتقدان نو ساختار يا شكل شعر (زيبايي آن) و حقيقت شعر (محتواي آن) تفكيك ناپذيرند. از منظر نقد نو منتقداني كه سعي مي كنند شواهد برون متني مثل اطلاعات تاريخي يا زندگي نامه اي را بر متن تحميل كنند و به منظور كشف معناي متن از آنها استفاده كنند منتقداني ضعيف و غافل از اين نكته اند كه متن خود معنايش را آشكار مي سازد. روش شناسي: منتقدان نو با قائل شدن وحدت مضموني و ساختاري متن جستجوي معنا را با يافتن تنش ها و تعارضها آغاز مي كنند و نهايتا آنها را به صورت كليتي هماهنگ حل و فصل مي كنند.
نقد مبتني بر واكنش خواننده بر خلاف نقد نو، منتقد تجارب خود را متن دخيل مي كند و حتي شكاف هاي متن را آگاهانه يا ناآگاهانه با مفروضات نظري و روشهاي تفسيري متفاوت پر مي كند. افلاطون ارسطو و بسياري از منتقدان پس از آنها دل نگراني هاي زيادي از تاثير نمايش بر مخاطب داشته اند. آنان ديدن يك نمايش يا خواندن يك اثر ادبي را همسنگ تماشاي يك مسابقه ي ورزشي مي دانسته اند و خواننده را موجودي منفعل فرض مي كردند كه محتويات اثر هنري را دريافت مي كند و اجازه مي دهد بر اعمال او حاكم شود. از اين ديدگاه خواننده سهم بسيار اندكي در معناي نمايش دارد. يكي از منتقدان انگليسي به نام ريچاردز تعدادي شعر را با حذف نام شاعر به دانشجويان كلاس خود داد تا واكنش آزاد خود را نسبت به متن بنويسند. پس از جمع آوري و تحليل پاسخ ها از كثرت واكنشها ي ضد و نقيض آنان به يك متن واحد شگفت زده شد و به نقش زمينه در فرايند تفسيري واقف گشت. او به اين نتيجه رسيد كه خواننده مجموعه اي از نظرات و افكاري را كه از طريق تجربيات و زندگي از جمله تجارب اول پيشين خود گرد آورده است در تعبير متن فرا ميخواند بدين ترتيب اثبات كرد كه خواننده يك دريافت كننده ي منفعل دانش نيست بلكه فعالانه در آفريدن معناي متن شركت دارد. دو نوع قرائت از متن ممكن است. قرائت اطلاعات جويانه يا قرائت زيبايي شناسانه. در حقيقت نقد مبتني بر واكنش خوانده نظريهي نقد نو را مبني بر اين كه متن قائم به ذات است و لذا مي توان براي كشف معنايش آن را مورد تحليل علمي قرار داد نفي ميكند. به زعم اين دسته معناي برداشت شده از متن به به تجربه برآمده از سواد مخاطب وابسته است. روش شناسي: منتقدان مبتني بر واكنش خواننده به سه گروه عمده تقسيم مي شوند. 1- به عقيده ي اين گروه اهميت متن در تفسير متن بيشتر از اهميت يا نقش خواننده است. اينها به نظريه ي نقد نو (ساختارگرايي) گرايش دارند و در نتيجه بعضي تفسيرها را در متن معتبرتر از بعضي ديگر تفسيرها ميدانند. آنها نظرياتشان را بر نشوته هاي فردينان دو سوسور بنيانگذاري مي كنند. رولان بارت، جاناتن كالر، ژرار ژنت، رومن ياكوبسن، كلود لوي استراوش، ژرالد پرينس و جاناتان كالر (در آثار اوليهاش) هوادار اين نظريه هستند. 2- دستهي دوم اظهار مي دارند متن و خواننده نقش كم و بيش يكساني در فرايند تفسير ايفا مي كنند از اين رو هيچ تفسيري برتر يا درست تر از تفسير ديگر نيست. آنها شكافهاي متن را با تخيل خود پر مي كنند و دربارهي كنش ها و ويژگيهاي شخصيتها گمانه مي زنند. ژرژ پوله، ولفانگ آيزر، هانس روبرت ياس، لوئيز روزنبلت در گروه دوم جاي دارند. 3- دسته ي سوم بيشترين اهميت را براي خواننده قائلند. اين منتقدان ذهن گرا يا روان گرا هستند و اعتقاد دارند تجارت خواننده در شكل دهي به معناي اثر از نقش خود متن بيشتر است. از اين دسته نورمن هالند، ديويد بلايش را مي توان نام برد. به زعم آنها ما با مشاهده ي خود در متن نظر خودمان را به متن تحميل مي كنيم و از طريق اعمال روياها و اعتقاداتمان تفسيري توليد مي كنيم كه مورد قبول فرهنگمان باشد. ايشان واكنش غريب و شخصي خوانندگان به برخي عناصر و نشانههاي متن را غير مجاز نمي شمارند. نقدهاي واسازي، فمنيسم، ماركسيسم، تاريخ گرايي نوين خود را زير مجموعهاي از نقد مبتني بر واكنش خواننده ميدانند. در نقد مبتني بر واكنش خواننده بحث همذات پنداري مطرح مي شود.
نقد ساختارگرايي در دههي 1960 به اوج شكوفايي خود رسيد كه ريشه در زبانشناسي ساختارگرا يا علم زبان دارد. ساختارگرايي با بهره گيري از شگردها و روشها و واژگان زبان شناسي ديدگاهي علمي در خصوص نحوهي دستيابي به معنا ارائه ميدهد. نشانه شناسي و ساختارگرايي عموما به يك معنا به كار مي روند هر چند نشانه شناسي به زمينه ي مطالعاتي خاص اطلاق مي شود حال آنكه ساختارگرايي بيشتر يك رويكرد و تحليل ساختار گرايان معنا را در روابط ميان اجزاي متشكله ي گوناگون يك نظام مي جويند. ساختارگرايي ادعا مي كند ادبيات هم چون زبان داراي يك نظام است و مي توان متون را به صورت منفرد با توجه به اين نظام رازگشايي كرد. ساختارگرايان با در نظر گرفت نظامي محصور در چارچوبي فرهنگي معتقدند نمي توان متن را رابطهاي راز آميز بين نويسنده و خواننده يعني عرصه اي براي تشريك عواطف و نظرات و حقيقت بين آنها تلقي كرد. با همين قياس ديگر نمي توان نيات نويسنده را با معناي فراگير متن همسان دانست زيرا معنا را نظام حاكم بر نويسنده تعيين مي كند نه ويژگيهاي فردي او. بنابراين متن نيم تواند قائم به ذات تلقي شود بلكه هر متني تابع يك نظام بينا متني است و همه ي متون خوانندگان را به متون ديگر ارجاع مي دهند. گروهي از ساختارگرايان موسوم به روايت شناسان بسط الگوي زبانشناسانهي لوي استراوس براي اسطورههاي شفاهي به منظور تعميم آن به داستانهاي مكتوب نوعي ديگر از ساختارگرايي تحت عنوان روايت شناسي ساختارگرا يا علم روايت را بنيان گذاشتند. اين نوع ساختارگرايان نشان مي دهند چگونه معناي يك داستان از ساختار فراگير آن يعني لانگ آن نشات ميگيرد و نه از مضمون جداگانهي هر داستان منفرد. گروه ديگري از منتقدان بر اين عقيدهاند كه اصلي ترين نظام دلالتي در واقع مجموعهاي از تقابلهاي دو جزئي است. مي توان هر تقابل دو جزئي را يك كسر در نظر گرفت كه نيم فوقاني آن (صورت كسر ) با ارزش تر از نيمهي تحتاني اش (مخرج كسر) است. در حقيقت ساختارگرايان بيش از خود متون به آن نظام قاعده مندي علاقمندند كه مشاهدهِي متون را تشكيل ميدهد. توجه آنان عمدتا معطوف به اين است كه متون چگونه معنا ميدهند، نه اين كه متون چه معنايي ميدهند.
نقد واسازي در اين روش پرسش هايي مطرح مي شود تا آشكار شود آنچه يك متن مدعي بيان آن است با آنچه واقعا بيان مي كند آشكارا متفاوت است. پسا ساختارگرايي با مورد ترديد قرار دادن نظريات گذشته اعلام مي كند يك متن داراي تعداد نامحدودي تفاسير ممكن است. پسا ساختارگرايان اين امر را مسلم فرض مي كنند كه خود تفاسير درست همانند متنِ مورد تفسير، خلاقانه و مهم اند. دريدا جسورانه ادعا مي كند كل تاريخ متافيزيك غرب از افلاطون تا عصر حاضر بر خطايي ديرينه و بنيادين بنا شده است: جستجوي يك مدلول متعالي (transcendental signified) يا نقطه ي ارجاع بيروني كه بتوان مفهوم يا فلسفهاي را بر آن بنيان نهاد. به گفته ي دريدا متافيزيك غرب اصطلاحاتي گوناگون ابداع كرده است كه در نقش مركز عمل مي كند كه معدودي از آنها عبارت اند از خدا، عقل، منشا هستي، حقيقت، انسانيت و ... هر يك از اين اصطلاحات در نقش مدلولي متعالي عمل مي كند. دريدا ميل شديد غرب به مركز خواهي را كلام محوري مينامد. كلام محوري در حقيقت يعني اعتقاد به اين كه يك واقعيت غايي يا مركز حقيقت وجود دارد كه مي تواند شالوده ي تمامي انديشه ها و اعمال ما قرار بگيرد. دريدا در حقيقت با كلام محوري مخالفت مي كند اما همچنين اذعان مي دارد كه هيچ گاه نمي توانيم خودمان را از بند عادت كلام محورمان در انديشيدن و تصور موروثي مان از جهان هستي آزاد سازيم. «مركز زدايي كردن» هر مدلول متعالي شخص را خود به خود گرفتار همان اصطلاحاتي مي كند كه به آن مفهوم مركزي امكان عمل مي دهد. به طور مثال اگر مفهوم نفس مركز را عهده دارد و آن گاه مفهوم نفس خودآگاه در متني آشكار شود ناخواسته تقابل دو جزئي يا مفهوم متقابل به جريان واداشته شده است و با مركز زدايي و مورد ترديد قرار دادن نفس «نفس خودآگاه» به مركز جديد تبديل شده يعني با مورد ترديد قرار داه شدن مركز قبل مركز جديدي بنا نهاده شده. آنچه مورد مخالفت دريدا واقع مي شود ايجاد چنين دوگانه هاي سلسله مراتبي مثل خوب، بد، راستي، فريب و ... به منزله ي شالوده ي متافيزيك غرب است. اگر همچون دريدا اظهار داريم كه هيچ مدلول متعالي اي وجود ندارد آنگاه معنا مطلق يا نابي كه قصد يا حكم مولف باشد نيز وجود نخواهد داشت. بنابراين يك منتقد واساز تحليل متن را با اين پيش فرض آغاز مي كند كه متن داراي تفاسير متعدد است.
نهايتا آن كه معناي يك متن تعيين ناپذير است زيرا هر قرائت مجدد موجب تفاسير متفاوتي مي گردد. واسازان به هنگام شروع فرايند تفسير مي كوشند تا شيوه هاي كلام محور و مورثي شان در نگرش به متن را كنار بگذارند. واسازان مي خواهند با معكوس كردن سلسله مراتبي كه تفسير هامان را بر مبناي آن استوار مي سازيم ما را از قيد و بند عقايد تعصب آميزمان رها كنند. آنچه نويسنده گمان مي كند كه در متن گفته يا مورد نظرش بوده است ممكن است با آنچه واقعا نوشته شده متفاوت باشد. بنابراين واسازان به دنبال مواردي در متن هستند كه نويسنده در آنها اختيار زبان را از دست مي دهد و چيزي مي گويد كه ظاهرا قصد گفتنش را نداشته است كه به آنها لغزشهاي زباني مي گويند. واسازان معتقدد در فرايند كشف معنا در متن خود نقد درست به اندازه ي نوشته ي خلاقانه كه مورد قرائت قرار بگيرد ارزشمند است. در نقد واسازي تعيين تقابل هاي دو جزئي و تاثير آنها در تفسير متن وارونه سازي اين تقابل ها و رهايي از تفكرات كلام محور متافيزيكي مد نظر است. در نظرهاي واسازي برتري يك جز تقابل را بر جز ديگر بررسي مي كنيم.
نقد روانكاوانه فرويد اعتقاد داشت ضمير ناخودآگاه خارج از نظارت ذهن خودآگاه ماست و نقش عمده اي در چگونگي اعمال و احساسات ما ايفا مي كند. در نقد روانكاوانه بدون ايجاد نظريه اي زيبا شناسانه به تبيين چگونگي و علل كنش هاي انساني مي پردازيم. منتقدان نظريه هاي گوناگون از جمله ماركسيست فمنيست و تاريخگرايان نوين از شيوه هاي روانكاوانه در نقدشان بهره مي گيرند. در حقيقت روانكاوي رهيافتي به منظور تفسير متن ادبي است تا يك مكتب انتقادي خاص. فرويد معتقد بود هر كودك سه مرحله از رشد را طي مي كند: مرحله اول: دهاني : كودك توسط مكيدن احساس لذت مي كند كه اين لذت در بزرگي با بوسيدن تداعي مي شود. مرحله دوم: مرحله مقعدي: مرحله اي كه كودك از اجابت مزاج احساس لذت مي كند. مرحله سوم: مرحله قضيبي: كودك متوجه اندام تناسلي خود مي شود. بين 3 ت 6 سال كودك چه پسر و چه دختر تمايل به تصاحب مادرشان دارند و متوجه رقيبي براي مهر مادر يعني پدر مي شوند. سپس هر دو بايد عقده ي اختگي را پت سر بگذارند. پسر ترس از ترس اخته شدن مهرش را از مادر برمي گيرد و با پدر همذات پنداري مي كند و صبر مي كند ت بزرگ شود زني را تصاحب كند. دختر به پدر تمايل نشان مي دهد وقتي از او كام نمي گيرد با مادر همذات پنداري مي كند و صبر مي كند ت بزرگ شود و مرد يدگري را تصاحب كند. فرويد انباشتگاه اعمال نامشروعي كه شخص به صورت خودآگاه حاضر به پذيرش آن نيست ضمير ناخودآگاه ميدانست. يعني آن قسمت از روان كه پذيراي خواستها، هراس ها و هوس ها و افكار نامعقول مكتوم ماست. ما غافل از حضور ضمير ناخود آگاه خود آگاهانه عمل مي كنيم با اين تصور كه يگانه سرچشمه ي رفتارمان و قابليتهاي تحليل ما ضمير خودآگاه ماست حال آن كه به عقيده ي فرويد اين ضمير ناخودآگاه ماست كه از طريق تپق هاي زباني، روياها، هنر و رفتارهاي نامعقولي كه انگيزه ي بسياري از اعمالمان مي شود را بروز مي دهد. ضمير ناخودآگاه به حوزه غير عقلاني و ضمير ناخودآگاه به حوزه ي عقلاني تعلق دارد. قسمت نامعقول تابع غريزه است كه نهاد ناميده مي شود و قسمت معقول و منطقي و هشيار روان خود را مي سازد. فرا خود سانسورچي اي است كه ما را وا مي دارد با در نظر گرفتن فشارهاي اجتماعي تصميمات اخلاقي اتخاذ كنيم. خود هر آنچه ناپذيرفتني تلقي مي كند سركوب مي كند و در ضمير ناخودآگاه جاي مي دهد. فرويد فرايند زن شدن يا مرد شدن را امري دراز مدت دشوار اما ضروري مي داند. زيرا كودك در اين فرايند از ساختن زندگي اش بر اصل لذت (كه در آن تمامي تصميماتش بر مبناي ارضا آني اميال اتخاذ مي شوند) گذر مي كند و زندگي اش را بر اصل واقعيت (كه عرصه ي نيازمنندي جامعه و عمل فراخود است) بنا مي نهد. در همين مرحله است كه كودك رشد اخلاقي خود را طي مي كند و وجدانش شكل مي گيرد. گرچه گذار به مرحله ي مردي يا زني ممكن است توام با موفقيت باشد اما بسياري از خاطرات دردناك مربوط به اميال جنسي سركوب شده و خشم و عصبانيت و گناه در ضمير ناخودآگاه كودك انباشته شده اند و چون ضمير خودآگاه و ناخودآگاه اجزايي از يك روانند لذا ضمير خودآگاه اميال نهفته و آرزوهاي سركوب شده را در خود جاي داده به شكل احساس حقارت، گناه، افكار و احساسات نامعقول و رويا و كابوس پيوسته در ضمير آگاه اثر مي گذارد. هر گاه احساسات يا افكار سركوب شده ي خاصي را نتوان به محور رضايت بخض از طريق رويا يا لطيف يا ساير ساز و كارهاي دفاعي از جمله تپق هاي رواني، رويا، لطيف و ... خالي كرد آنگاه خود وارد عمل مي شود و راه هر گونه واكنش به طرف بيرون را مسدود مي كند. با اين عمل خود نهاد نبردي دروني مي شود كه فرويد از آن به عنوان روان رنجوري نام مي برد. از ديدگاه فرويد تار و پود ادبيات را تعارضات حل نشده ي ذهن ناخودآگاه نويسنده ي آنها تشكيل مي دهد. فرويد معتقد بود انگيزه ي اصلي يك نويسنده از نوشتن هر داستان ارضا ميل نهفته يا آرزويي منع شده است. در حقيقت اگر از مجموعه نظريات و شيوههاي عملي براي اثبات ذهن كه در روانكاوي بنيان گذاشته شد در تفسيرهاي آثار ادبي استفاده كنيم دست به نقد روانكاوانه زدهايم. منتقدان شيوه ي روانكاوانه بجز اين مسائل كه گفته شد خاطر نشان مي كردند كه خوانندگان تصورات خاص خودشان را از شخصيت هر آدم داستاني شكل مي دهند. بنابراين تحليل انگيزه ها و اعمال يك شخصيت داستاني پيچيده تر از انتساب صرف آنها به نظرات مولف خواهد بود. در حقيقت خواننده شخصيت داستاني مولف را باز مي آفريند و در تحليل روانكاوانه روانكاوي خواننده هم چون روانكاوي مولف ضروري خواهد بود. از اين رو اگر قصد تفسير آثار كس ديگري را داريم شناخت خودمان از ديدگاه فرويدي ضرورت دارد. در نقدهاي روانكاوانه بسيار اتفاق مي افتد كه منتقد ويژگيهاي شخصيت خود را بر اشخاص اثر تحميل مي كند. يونگ براي افراد ضمير ناخودآگاه شخصي، ضمير ناخودآگاه جمعي و خودآگاه قائل شد. او كهن الگو را الگوها و تجريبا مكرر بشر تعريف كرد. چنان چه نظريات يونگ را به ادبيات اعمال كنيم به نقد كهن الگويي پرداخته ايم. منتقدان پسا ساختارگرا معتقدند فرويد زنان را تا حد زيادي ناديده گرفته و از توضيح تكوين روان زن عاجز مانده است. بنابراين منتقداني كه علاقمند به نقد روانكاوي هستند در روانكاوي شخصيتهاي زن از لكان كمك مي گيرند. فراي بر اين باور است كه كل ادبيات از يك داستان كامل و تمام به نام تك اسطوره تشكيل شده است. اين تك اسطوره را در بهترين حالت مي توان به شكل دايره اي شمال چهار مرحله ي مجزا تقسيم كرد كه هر فصلي از آن با فصلي از سال و نيز چرخههاي خاصي از تجربهِ بشر متناظر است.مرحلهي رمانس كه در قسمت فوقاني اين دايره قرار دارد تابستن قصه ي ماست كه در آن تمام آرزوهاي ما محقق مي گردد و به سعادت مطلق دست مي يابيم. قسمت تحتاني دايره ضد رمانس زمستان است كه داستان بردگي و اسارت و نااميدي و بيم است. حد وسط سمت راست اين دو، كمدي است كه بهار است و روايتگر داستان اوج گرفتن از ضد رمانس و نواميدي به سوي آزادي و سعادت است. حد وسط سمت چپ تراژدي يا همان پاييز است كه هبوط از رمانس و سعادت و آزادي به بلا را روايت مي كند.
نقد فمنيستي فمنيسم رهيافتي در تحليل متن است كه ريشه در «دوره ي ترقي خواه» دارد. فمنيسم اعتقاد دارد زن اگر قرار است رده بندي مردانه از زن به منزلهي ديگري را به چالش بكشد بايد رده بندي هاي جامعه مردسالار را از هم بگسلد و تعريفي از خويش ارائه دهد. از جمله اهداف فمنيسم اين است كه زن دريابد انساني ارزشمند و برخوردار از همان امتيازات و حقوق متعلق به مرد است. فمنيستها سه سوال عمده را در متن مطرح ميسازند: 1- نقش زنها در متن چيست و آنها عهده دار چه نقشهايي هستند؟ 2- نگرش شخصيت هاي مرد به شخصيت زن چگونه است؟ 3- شخصيتهاي داستاني زن از جايگاه ثانوي برخوردارند يا اوليه؟ متاسفانه زنان هم ياد گرفته اند فريب بخورند و آثار ادبي را از منظر مردانه بخوانند اما فمنيستها پيش داوريهاي مردانه در سرتاسر آثار ادبي به زن را بي حرمتي تلقي مي كننند و با آشكار كردن اين پيش داوريها نقد فميستي آغاز شد. منتقدان فمنيست مايلند اشتباهات طرز تفكر فرويدي را به بشر نشان دهند. فرويد استدلال مي كند كه جنسيت زن بر فقدان قضيب يعني اندام جنسي مرد استوار است. از نظر منتقدان فمنيست بروز زنها در شخصيتهاي كليشه اي در ادبيات مثل فرشته، لكاته، زن خانه دار ابله يا پير دختر از مصاديق غلط جامعه ي مردسالار است. آثاري كه بتوانند پوچي زندگي در جامعه ي مردسالار و انقياد زنان توسط جوامع مردسالار را نيز به تصوير بكشانند نيز مورد توجه فمنيستهاست. آنها آثاري را كه نقشهاي كليشهاي زن را تمجيد و تحسين ميكنند مورد نكوهش قرار ميدهند. به طور مثال اين كه باشلار در آثارش به رفت و روب منزل تا حد بزرگترين اكتشافات بشري هيجان و لذت ميبخشيد مورد انتقاد سيمون دوبوآر قرار گرفت. آنها در بررسي متون 4 شيوه براي بررسي اتخاذ مي كنند: 1- تصاوير ارائه شده از بدن زن 2- زبان زنانه 3- روان زن و رابطه ي آن با فرايند نگارش. 4- فرهنگ نظر به اين كه فمنيسم بيشتر يك رهيافت يا فضاي فكري است تا يك مكتب انتقادي لذا نظريه و انديشه هيا فمنيستي مورد استقبال انديشمندان مكاتب گوناگون نثد از جمله ماركسيسم و واسازي و روانكاوي و تاريخگرايي نوين قرار گرفت.
نقد ماركسيستي انديشههاي ماركسيستي بر اين راستا استوار است كه سرمايه دارارن (بورژوازي) از طريق سياستهاي اقتصادي و در دست گرفتن توليد كالا توانسته اند طبقه ي كارگر (پرولتاريا) را به بردگي بكشند. ماركس اعتقاد داشت تاريخ و در نتيجه فهم ما از مردم و اعمال و عقايد آنها توسط اوضاع اقتصادي تعيين مي شود. به عقيده ي او براي نجات پرولتاريا از ستم دولت بايد توليد را به عهده بگيرد و ثروت را به طور عادلانه بين تمام افراد جامعه تقسيم كند. نقد ماركسيستي آشكار مي سازد كه ايدئولوژي سياسي چگونه طبقات كارگر را به دام مي اندازد و آنها را در همهي عرصه هاي زندگي تحت انقياد در مي آورد. از همه مهمتر منتقد ماركسيست مايل است از طريق چنين تحللي به طبقات كارگر نشان دهد كه چگونه مي توانند با التزام به سوسياليسم به ستمديدگي خود از سوي بورژوازي پايان بخشند. آنها پرسشهاي زير را در مورد اثر مطرح مي كنند: 1- آيا در اثر به طور آشكارار به سوسياليسم مخالفت شده است؟ 2- آيا پوچي زندگي در جامعه ي بورژوازي به تصوير كشيده شده است؟ 3- پيوند افراد با ماهيت اجتماعي چگونه به تصوير كشيده شده است؟
تاريخ گرايي نوين در تاريخ گرايي قديمي تاريخ حكم پس زمينه اي براي ادبيات را داشت و در اين روش تاريخ نگاران قادر به نگارش بي طرفانه ي تاريخ فرض مي شوند. در تاريخ گرايي نوين مفروضات فوق مورد ترديد قرار گرفته مي شود زيرا تاريخ توسط افرادي نوشته شده است كه جانبداري شخصي آنها در تفسيرشان از تاريخ تاثير گذاشته است. تاريخ گرايي نوين تاكيد مي كند با خواندن تاريخ هيچ گاه نمي توان به حقيقت يا تصويري كاملا دقيق از وقايع گذشته دست يافت. در اين رهيافت خواستار آن است كه منتقدان به هنگام تفسير متن جانبداري خود را اذعان و آنها را آشكارا بيان كنند. تاريخگرايي نوين مانند تمام شيوه هاي نقد پساساختارگرا ابتدا دستي اين نظر كه دريافت معناي هر متن با عناصر قائم به ذات متن ممكن است مورد ترديد قرار مي دهد. آنها اين نظريه را كه هر متن را مي توان جدا از زمينه ي فرهنگي اش مورد ارزيابي قرار داد رد مي كنند. تاريخ گرايان نوين معتقدند تمام متون اسنادي اجتماعي اند كه نه فقط انعكاس وضعيت تاريخي شان مي پردازند بلكه مهم تر از آن به وضعيت تاريخي شان واكنش نشان مي دهند. تاريخ گرايان نوين با مخدوش كردن مرز بين رشته هايي مثل ادبيات، تاريخ، نقد ادبي، مردم شناسي، هنر، علوم و ... به بررسي گفتمان هاي تاثيرگذار در هر محصول اجتماعي بپردازند. تاريخ گرايان نوين به منظور گشودن معناي متن سه حوزه را بررسي مي كنند: 1- زندگي نويسنده 2- بازتاب وضعيت تريخي يك اثر آن گونه كه در متن موجود است 3- قواعد و احكام اجتماعي موجود در متن اميد است با تكيه بر روشهاي نقد مدرن از تكرار انتقادهاي موروثي بر حذر باشيم و با نقد صحيح آثار ادبي در راه اعتلاي ادب پارسي قدم برداريم.
منابع: در آمدي بر نظريهها و روشهاي نقد ادبي اثر چارلز برسلر جنس دوم اثر سيمون دوبوآر
|
|
آخرین بروزرسانی در چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۹ |